پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۱♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۱♡)
فقط کمتر از یک ساعت
اما برای تهیونگ شبیه به ذره ذره جون کندن، هر ثانیه کش می اومد و تنها چیزی که کند عمل نمیکرد، ذهن مضطربش در برابر منفی بافی بود.
پسر کوچولوش لحظاتی قبل از اون درهای ورود ممنوع گذشته بود و تهیونگ در حالی که پیرهنش رو به تن داشت، بی اینکه جونی برای بستن دکمه هاش داشته باشه، مدام با
پریشونی قدم میزد.
خراشیدگی تنش میسوخت اما مغزش فعلا درگیر پردازش درد عمیقتری بود!
آیرین به شدت میلرزید و نمیتونست رعشه ی انگشت هاش رو کنترل کنه.
با حالت هیستریکی بین موهاش چنگ مینداخت و به صورتش دست میکشید و اونقدر ترسیده بود که بجز رنگ سفید و لب های خشک و لرزش ،بدنش شوکه تر از اونی بود که بتونه گریه کنه.
گلوش از بغضی که نه بالا میرفت و نه پایین می اومد درد میکرد و تمام تنش یخ کرده بود.
هنوز پنج دقیقه هم از برده شدن روون نگذشته بود که درها
با عجله باز شدند و تخت کوچیکی که روون بیهوش رو حمل میکرد به همراه چند پرستار و دکترهان خارج شدند اونها اونقدر با عجله میدویدن که آیرین و تهیونگ چند لحظه با قلبهایی متوقف شده همدیگه رو نگاه کردن اما خیلی زود تهیونگ دنبالشون دوید و با صدای لرزونش
پرسید
تهیونگ : دکتر چی شده؟
دکتر هان که حین ،دویدن تند تند چیزی رو یادداشت میکرد
گفت:
باید عمل بشه آقای کیم چیزی که ازش میترسیدیم اتفاق افتاده و ما مجبوریم هر چه سریعتر عمل رو انجام بدیم
قدمهای تهیونگ سست شدن و سرجاش متوقف شد در
حالی که زیر لب زمزمه میکرد
تهیونگ : ولی تو گفتی خطرناکه...
در حالی که با چشمهای مبهوتی که اشکهای گرمش رو پایین میریخت نگاهش میکرد فریاد زد
تهیونگ : توى لعنتی گفتی ممکنه دیگه به هوش نیاد.
فقط کمتر از یک ساعت
اما برای تهیونگ شبیه به ذره ذره جون کندن، هر ثانیه کش می اومد و تنها چیزی که کند عمل نمیکرد، ذهن مضطربش در برابر منفی بافی بود.
پسر کوچولوش لحظاتی قبل از اون درهای ورود ممنوع گذشته بود و تهیونگ در حالی که پیرهنش رو به تن داشت، بی اینکه جونی برای بستن دکمه هاش داشته باشه، مدام با
پریشونی قدم میزد.
خراشیدگی تنش میسوخت اما مغزش فعلا درگیر پردازش درد عمیقتری بود!
آیرین به شدت میلرزید و نمیتونست رعشه ی انگشت هاش رو کنترل کنه.
با حالت هیستریکی بین موهاش چنگ مینداخت و به صورتش دست میکشید و اونقدر ترسیده بود که بجز رنگ سفید و لب های خشک و لرزش ،بدنش شوکه تر از اونی بود که بتونه گریه کنه.
گلوش از بغضی که نه بالا میرفت و نه پایین می اومد درد میکرد و تمام تنش یخ کرده بود.
هنوز پنج دقیقه هم از برده شدن روون نگذشته بود که درها
با عجله باز شدند و تخت کوچیکی که روون بیهوش رو حمل میکرد به همراه چند پرستار و دکترهان خارج شدند اونها اونقدر با عجله میدویدن که آیرین و تهیونگ چند لحظه با قلبهایی متوقف شده همدیگه رو نگاه کردن اما خیلی زود تهیونگ دنبالشون دوید و با صدای لرزونش
پرسید
تهیونگ : دکتر چی شده؟
دکتر هان که حین ،دویدن تند تند چیزی رو یادداشت میکرد
گفت:
باید عمل بشه آقای کیم چیزی که ازش میترسیدیم اتفاق افتاده و ما مجبوریم هر چه سریعتر عمل رو انجام بدیم
قدمهای تهیونگ سست شدن و سرجاش متوقف شد در
حالی که زیر لب زمزمه میکرد
تهیونگ : ولی تو گفتی خطرناکه...
در حالی که با چشمهای مبهوتی که اشکهای گرمش رو پایین میریخت نگاهش میکرد فریاد زد
تهیونگ : توى لعنتی گفتی ممکنه دیگه به هوش نیاد.
- ۱۴.۷k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط