پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۲♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۲♡)
تهیونگ : توى لعنتی گفتی ممکنه دیگه به هوش نیاد.
و همراهش یقه ی دکترهان رو گرفت و به فریادهای عاجزانه ش ادامه داد تهیونگ : من اجازه نمیدم با بچه ام این کارو بکنید. من نمیذارم... دکترهان محکم تهیونگ رو به عقب هل داد و تشر زد
هان : پس باید بیشتر از اینها مراقب میبودید
با خشم انگشتش رو به سینه برهنهی تهیونگ زد: به وضوح گفتم اون بچه نباید دوباره دچار هیجان و حمله بشه آقای پدر!
آیرین با دستهای لرزون آستین سفید دکتر رو چنگ زد و با اشکهای که بلاخره موفق به سقوط شده بودند التماس
کرد آیرین : خواهش میکنم پسرم رو بهم برگردونید دکتر. خواهش
میکنم
دکتر،هان برای دلگرمی به آرومی دست آیرین رو لمس کرد ...: متاسفم که بدون آمادگی مطرحش کردم ولی اگر شما اینجا خودتونو ببازید چه توقعی میتونم از پسرتون داشته باشم؟
دکترهان با قدمهای بلندی به دنبال تخت روون رفت و آیرین در همون نقطه روی زانوهاش فرود اومد و حالا بهتر میتونست زاری کنه
تهیونگ هنوز هم با ناباوری به بیتابی آیرین نگاه میکرد. اون نمیتونست به همین راحتی پسرش رو از دست بده این انصاف نبود
اول مزه ی داشتن روون رو چشیده بود تا با از دست دادنش،
تمام بهشتی که با دستای کوچیکش داده بود تبدیل به جهنم
بشه با صدای گریه های آیرین به خودش اومد.
تکیه به دیوار روی زمین نشسته و صورتش رو پوشونده
بود.
تهیونگ خودش رو روی صندلی پشت سرش انداخت و مات
و مبهوت به زمین زل زد.
داشت تقاص چی رو پس میداد؟
تقاص چی؟ تقاص چی؟
مدام این رو از خودش میپرسید. آیرین با گریه صداش زد:
باید زخمت رو نشون بدیم
نگاهش کرد
چشمهایش سرخ و خیس بودن و به سرعت اشک هایش رو پایین میریختن اما هنوز هم با نگرانی نگاهش میکردن حتی خودش هم زخمش رو به یاد نداشت!
تهیونگ : توى لعنتی گفتی ممکنه دیگه به هوش نیاد.
و همراهش یقه ی دکترهان رو گرفت و به فریادهای عاجزانه ش ادامه داد تهیونگ : من اجازه نمیدم با بچه ام این کارو بکنید. من نمیذارم... دکترهان محکم تهیونگ رو به عقب هل داد و تشر زد
هان : پس باید بیشتر از اینها مراقب میبودید
با خشم انگشتش رو به سینه برهنهی تهیونگ زد: به وضوح گفتم اون بچه نباید دوباره دچار هیجان و حمله بشه آقای پدر!
آیرین با دستهای لرزون آستین سفید دکتر رو چنگ زد و با اشکهای که بلاخره موفق به سقوط شده بودند التماس
کرد آیرین : خواهش میکنم پسرم رو بهم برگردونید دکتر. خواهش
میکنم
دکتر،هان برای دلگرمی به آرومی دست آیرین رو لمس کرد ...: متاسفم که بدون آمادگی مطرحش کردم ولی اگر شما اینجا خودتونو ببازید چه توقعی میتونم از پسرتون داشته باشم؟
دکترهان با قدمهای بلندی به دنبال تخت روون رفت و آیرین در همون نقطه روی زانوهاش فرود اومد و حالا بهتر میتونست زاری کنه
تهیونگ هنوز هم با ناباوری به بیتابی آیرین نگاه میکرد. اون نمیتونست به همین راحتی پسرش رو از دست بده این انصاف نبود
اول مزه ی داشتن روون رو چشیده بود تا با از دست دادنش،
تمام بهشتی که با دستای کوچیکش داده بود تبدیل به جهنم
بشه با صدای گریه های آیرین به خودش اومد.
تکیه به دیوار روی زمین نشسته و صورتش رو پوشونده
بود.
تهیونگ خودش رو روی صندلی پشت سرش انداخت و مات
و مبهوت به زمین زل زد.
داشت تقاص چی رو پس میداد؟
تقاص چی؟ تقاص چی؟
مدام این رو از خودش میپرسید. آیرین با گریه صداش زد:
باید زخمت رو نشون بدیم
نگاهش کرد
چشمهایش سرخ و خیس بودن و به سرعت اشک هایش رو پایین میریختن اما هنوز هم با نگرانی نگاهش میکردن حتی خودش هم زخمش رو به یاد نداشت!
- ۱۵.۶k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط