Part تقاص ابریشمی
✨ Part ⁴ : تقاصِ ابریشمی ✨
در همین حال شوگا با یک انبر فلزی و دستگاهی که فرکانس های آزار دهنده ای تولید میکرد ، جلو آمد . او بدون هیچ حرفی ، یکی از ناخن های شکسته جانگ می را گرفت و آرام فشار داد . صدای خرد شدن فلز و استخوان با فرکانسِ جیغِ دستگاه یکی شد . جانگ می از شدت فشار عصبی و روانی ، کنترلش رو از دست داده بود .
جونگ کوک که تمام این مدت در سایه ایستاده بود و با لذت به فروپاشی جانگ می نگاه می کرد ، دوباره جلو آمد . بقیه اعضا مانند سربازانی مطیع عقب رفتند . او دست های جانگ می را از زنجیر باز کرد ، اما نه برای آزادی ؛ جانگ می که پاهایش توان ایستادن نداشت ، مستقیم در آغوش جونگ کوک سقوط کرد.
جونگ کوک او را به دیوار میخکوب کرد . صورتش را در گودی گردن جانگ می فرو برد و با صدایی که حالا از شدت هیجان می لرزید ، گفت : « ببین چطور داری برای ذره ای آرامش به آغوش قاتل خانوادهات پناه میبری...تو الان هیچی نداری ، نه خاطره ای ، نه خانواده ای ، نه حتی اراده ای ، تو فقط یه جسمی که با دردِ من زنده میمونه . »
او ناگهان پیراهن جانگ می را از یقه درید . « باید یادت بمونه که کی بهت این دردو میده
و کی تنها کسیه که میتونه تمومش کنه . »
او لب هایش را به گوش جانگ می نزدیک کرد و با لحنی که بوی خون و تملک میداد گفت : « بگو...بگو صاحبِ روحت کیه ؟ بگو که حتی وقتی داری از درد جون میدی ، چ فقط اسم منو فریاد میزنی . بگو تا شاید بزارم امشب فقط یه بار دیگه طلوع خورشید رو ببینی...»
🍓🫐✨
در همین حال شوگا با یک انبر فلزی و دستگاهی که فرکانس های آزار دهنده ای تولید میکرد ، جلو آمد . او بدون هیچ حرفی ، یکی از ناخن های شکسته جانگ می را گرفت و آرام فشار داد . صدای خرد شدن فلز و استخوان با فرکانسِ جیغِ دستگاه یکی شد . جانگ می از شدت فشار عصبی و روانی ، کنترلش رو از دست داده بود .
جونگ کوک که تمام این مدت در سایه ایستاده بود و با لذت به فروپاشی جانگ می نگاه می کرد ، دوباره جلو آمد . بقیه اعضا مانند سربازانی مطیع عقب رفتند . او دست های جانگ می را از زنجیر باز کرد ، اما نه برای آزادی ؛ جانگ می که پاهایش توان ایستادن نداشت ، مستقیم در آغوش جونگ کوک سقوط کرد.
جونگ کوک او را به دیوار میخکوب کرد . صورتش را در گودی گردن جانگ می فرو برد و با صدایی که حالا از شدت هیجان می لرزید ، گفت : « ببین چطور داری برای ذره ای آرامش به آغوش قاتل خانوادهات پناه میبری...تو الان هیچی نداری ، نه خاطره ای ، نه خانواده ای ، نه حتی اراده ای ، تو فقط یه جسمی که با دردِ من زنده میمونه . »
او ناگهان پیراهن جانگ می را از یقه درید . « باید یادت بمونه که کی بهت این دردو میده
و کی تنها کسیه که میتونه تمومش کنه . »
او لب هایش را به گوش جانگ می نزدیک کرد و با لحنی که بوی خون و تملک میداد گفت : « بگو...بگو صاحبِ روحت کیه ؟ بگو که حتی وقتی داری از درد جون میدی ، چ فقط اسم منو فریاد میزنی . بگو تا شاید بزارم امشب فقط یه بار دیگه طلوع خورشید رو ببینی...»
🍓🫐✨
- ۲.۳k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط