(دنیا سلطنت )
(دنیا سلطنت )
پارت ۷۱
جونکوک خنده ای کرد و گفت
جونکوک: همسرم خودمی .... خب پس نقشه ای نداری
آلیس: نه ندارم
جونکوک: آما من دارم
آلیس کنجکاو نگاه اش را به شاهزاده دوخت
جونکوک: خب وقتی جشن تاج گذاری ما شد اون ها هم حتما میان و اونجا ترو باید ببینن
آلیس: فکره خوبیه همین کارو میکنیم
جونکوک: خوشحال نشدی
آلیس: چرا شدم خیلی از شما متشکرم شاهزاده من
جونکوک: خواهش میکنم ملکه من
شاهزاده جونکوک با گذاشتن ل*ب هایش رو ل*ب ها آلیس ب*وسی را شروع کردن
بعد از چند مین از هم جدا شدن و رو یک بالش سرشان را گذاشت آلیس دست هایش را گ*ردنه شاهزاده حلقه کرد و همچنین شاهزاده جونکوک هم دست اش را ک*مره آلیس گذاشت و به خودش نزدیک اش کرد و کم کم به خواب رفتن
《》《》《》《》《》《》《》صبح روز بعد
شاهزاده بیدار شد و نیم نگاهی به آلیس انداخت که خواب بود بوسی را رو ل*ب هایش گذاشت و بلند شد نمیخواست آلیس را بیدار کنه
سمته حمام رفت و بعد از دوش گرفت لباس هایش را پوشید و سمته سالون رفت همه نشسته بودن مشغول خوردن صبحونه بودن ..
آنا: شاهزاده جونکوک حال دوشیزه آلیس خوبه چرا با شما نیومد
جونکوک: حالش خوبه فقد خواب بود نخواستم بیدارش کنم
آنا: من ترسيده ام که نکند چیزیش شده
تهیونگ: چیزی نیست همسرم آرام باشید
ملکه : چی شده که شما قربون هم میرید
آنا کمی ناراحت شد و نگاه اش را به زمین دوخت و تهیونگ با غضب گفت
تهیونگ : ما میخواستیم یه چیزی بگیم به شما
ملکه : چی شده بردار بگو
تهیونگ: همسرم یعنی آنا ح*املست و میخواستم بگم کسی دیگه جرعت ناراحت کردن اش را نباید داشته باشه
ونوس : چی واقعا دوشیزه آنا شما باردار هستید
آنا: بله درست هست
ونوس با خوشحالی خنده ای کرد شاهزاده راکان با عصبانیت بهش نگاه کرد و خنده یه ونوس مهو شد ...
جونکوک: تبریک میگم
@h41766101
پارت ۷۱
جونکوک خنده ای کرد و گفت
جونکوک: همسرم خودمی .... خب پس نقشه ای نداری
آلیس: نه ندارم
جونکوک: آما من دارم
آلیس کنجکاو نگاه اش را به شاهزاده دوخت
جونکوک: خب وقتی جشن تاج گذاری ما شد اون ها هم حتما میان و اونجا ترو باید ببینن
آلیس: فکره خوبیه همین کارو میکنیم
جونکوک: خوشحال نشدی
آلیس: چرا شدم خیلی از شما متشکرم شاهزاده من
جونکوک: خواهش میکنم ملکه من
شاهزاده جونکوک با گذاشتن ل*ب هایش رو ل*ب ها آلیس ب*وسی را شروع کردن
بعد از چند مین از هم جدا شدن و رو یک بالش سرشان را گذاشت آلیس دست هایش را گ*ردنه شاهزاده حلقه کرد و همچنین شاهزاده جونکوک هم دست اش را ک*مره آلیس گذاشت و به خودش نزدیک اش کرد و کم کم به خواب رفتن
《》《》《》《》《》《》《》صبح روز بعد
شاهزاده بیدار شد و نیم نگاهی به آلیس انداخت که خواب بود بوسی را رو ل*ب هایش گذاشت و بلند شد نمیخواست آلیس را بیدار کنه
سمته حمام رفت و بعد از دوش گرفت لباس هایش را پوشید و سمته سالون رفت همه نشسته بودن مشغول خوردن صبحونه بودن ..
آنا: شاهزاده جونکوک حال دوشیزه آلیس خوبه چرا با شما نیومد
جونکوک: حالش خوبه فقد خواب بود نخواستم بیدارش کنم
آنا: من ترسيده ام که نکند چیزیش شده
تهیونگ: چیزی نیست همسرم آرام باشید
ملکه : چی شده که شما قربون هم میرید
آنا کمی ناراحت شد و نگاه اش را به زمین دوخت و تهیونگ با غضب گفت
تهیونگ : ما میخواستیم یه چیزی بگیم به شما
ملکه : چی شده بردار بگو
تهیونگ: همسرم یعنی آنا ح*املست و میخواستم بگم کسی دیگه جرعت ناراحت کردن اش را نباید داشته باشه
ونوس : چی واقعا دوشیزه آنا شما باردار هستید
آنا: بله درست هست
ونوس با خوشحالی خنده ای کرد شاهزاده راکان با عصبانیت بهش نگاه کرد و خنده یه ونوس مهو شد ...
جونکوک: تبریک میگم
@h41766101
- ۱۶.۳k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط