{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از میان زباله ها پارت ۲

از میان زباله ها پارت ۲
از حیاط تقریبا کوچیک خونه گذشت و در کوچیک و زنگ زده ی سفید رنگ رو باز کرد و بطرف ۲۰۶ نقره ای رنگ شهروز قدم برداشت و با تمانینه سوار شد:
سلام آقای شهروز باقی
+و علیکم السلام سرکار خانم تینا شمس
-چخبرا؟
+سلامتی وجود بانو شما چخبر؟
-من هم سلامتی خودت که میدنی صبح تا ظهر بیمارستان با ی استاد خوشتیپ کلاس داشتیم ظهر هم که اومدم خوابیدم الان هم با همون استاد خوشتیپ دارم میرم سینما و البته بی اجازه هم ی کاری کردم
شهروز متعجب نگاهش کرد:
چکار کردی؟
-به مامان و بابا گفتم شام با ما بیان بیرون
نفس راحتی کشید:
همچین گفتی ی کاری کردم گفتم چکار کردی خب قدمشون رو چشم خب اجازه میفرمایید حرکت کنیم؟
-اجازه ما هم دست آقاس
+پس پیش به سوی سینما
دنده رو عوض کرد و از جلوی خونه ی نامزدش دور شد و راه افتاد سمت سینما هنوز یک ساعت تا شروع سانسی که براش بلیط گرفته بودن مونده بود از ماشین پیاده شدن و رفتن سمت کافیشاپی که دیوار به دیوار سینما بود و رو یکی از میز های دورترین و دنج ترین نقطه ی کافیشاپ نشستن و دوتا بستنی سفارش دادن تو گرمای تیر ماه میچسبید خنکی این بستنی وانیلی خوشمزه تینا قاشقشو تو بستنیش زد و خیره شد به صورت مرد روبروش چشمای درشت مشکی موهای پرپشت ته ریش آنکارد شده ی مرتب و بینی قلمی ولبای قلوه ای شهروز تک سرفه ای کرد:
تموم شدم خانمی
تینا پشت چشمی نازک کرد:
تموم نمیشی نترس اگه تموم شدنی بودی تا حالا دانشجوهای سر کلاست تمومت کرده بودن
+حسود
-اره حسودم حرفی داری؟
+غلط بکنم
-افرین پسر خوب ساعت چنده؟
+ی ربع به۶
-پس پاشو بریم الان سانسمون شروع میشه
+باشه بریم
از جاشون بلند شدن و شهروز رفت تا پول میزو حساب کنه تینا هم بسمت در قدم برداشت و از کافیشاپ خارج شد و توی پیاده رو ایستاد تا شهروز بهش ملحق بشه بعد از اومدنش هردو با هم بسمت سینما قدم برداشتن و بعد از تحویل بلیط ها وارد سالن شدن و روی صندلی ها نشستن و مشغول تماشای فیلم شدن بعد از اتمام و اومدن اسامی روی پرده چراغ ها روشن شد و تینا و شهروز مثل بقیه از سالن خارج شدن و بیرون رفتن
#رمان_از_میان_زباله_ها
دیدگاه ها (۶)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

part one ::🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭🍷🧭ا.ت یک دختر ایرانی بود که خیلی ...

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

The Last Shadow

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

😂 پارت ۱۶ | «رئیس واقعاً عصبانی شد»صبح روز بعد...عمارت عجیب ...

«رایحه پنهان»روی تخت نشست و به غذای داخل سینی نگاه کرد.بوی غ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط