نمیخواستم منو اینطوری ببینیp
نمیخواستم منو اینطوری ببینی...p2
نفسش برید. سرفه کرد. اشک و آب با هم قاتی شدن. سونگمین با یه بازوی محکم زیر شونهش گرفت و آروم، با حرکتی محافظتی، از آب بیرون بردش. وقتی گذاشتش رو لبهی استخر، خودش کنارش نشست.
اما اون چیزی که دید، نفسشو تو سینهاش حبس کرد و خون توی رگ هاش رو از جریان انداخت .
رنگ صورت دختر مثل گچ شده بود و لباش بیرنگ. مردمک چشماش، ریز، لرزون. نه اینکه فقط از سرما بلرزه کل وجودش از درون میلرزید.فکش قفل شده بود. دستاش دور خودش حلقه شده بودن، ناخنهاش توی آستین سویشرت خیسش فرو رفته بودن.
سونگمین صداش رو پایین آورد.
هی... این منم. سونگمین. نفس بکش. فقط نفس بکش... خواهش میکنم.
اما سکوت.
دختر فقط زل زده بود به آب... همون آبی که انگار داشت باهاش حرف میزد. انگار هنوز تهِ استخر گیر کرده بود.
سونگمین با عجله به سمت ساکش رفت، حوله و ژاکت و سویشرت توی دستش از عجله و نگرانی میلرزیدن.
با یک حرکت آروم، اما عجولانه، بغلش کرد و از لبهی خیس استخر بلندش کرد.قدمهاش سریع اما مراقب بودن؛ بردش کنار سکو، جایی که همیشه مینشستن.
درحالی که پسر سویشرت خشک رو دورش میپیچید، ژاکت رو روی پاهاش میانداخت و حوله رو روی سرش،دختر روی پاشنههاش نشسته بود، دستهاش توی آستین سویشرت قایم، سرش پایین، نگاهش خیره به زمین.
هنوز هم میلرزید...
نه اون لرز فیزیکی،
اون لرز عمیق و پر از خاطره،
اون لرز درونی، که حتی گرمای آغوش هم بهش نمیرسید.
سونگمین رو به روش زانو زد. دستهاشو گرفت، اما اون هیچ واکنشی نشون نداد. نگرانیش بیشتر شد. قلبش شروع کرد به تند زدن، ترسی که هیچوقت فکر نمیکرد تجربه کنه.
یه چیزی بگو.
( ادامه پارت بندی 🥰)
#کیم_سونگمین #درخواستی
نفسش برید. سرفه کرد. اشک و آب با هم قاتی شدن. سونگمین با یه بازوی محکم زیر شونهش گرفت و آروم، با حرکتی محافظتی، از آب بیرون بردش. وقتی گذاشتش رو لبهی استخر، خودش کنارش نشست.
اما اون چیزی که دید، نفسشو تو سینهاش حبس کرد و خون توی رگ هاش رو از جریان انداخت .
رنگ صورت دختر مثل گچ شده بود و لباش بیرنگ. مردمک چشماش، ریز، لرزون. نه اینکه فقط از سرما بلرزه کل وجودش از درون میلرزید.فکش قفل شده بود. دستاش دور خودش حلقه شده بودن، ناخنهاش توی آستین سویشرت خیسش فرو رفته بودن.
سونگمین صداش رو پایین آورد.
هی... این منم. سونگمین. نفس بکش. فقط نفس بکش... خواهش میکنم.
اما سکوت.
دختر فقط زل زده بود به آب... همون آبی که انگار داشت باهاش حرف میزد. انگار هنوز تهِ استخر گیر کرده بود.
سونگمین با عجله به سمت ساکش رفت، حوله و ژاکت و سویشرت توی دستش از عجله و نگرانی میلرزیدن.
با یک حرکت آروم، اما عجولانه، بغلش کرد و از لبهی خیس استخر بلندش کرد.قدمهاش سریع اما مراقب بودن؛ بردش کنار سکو، جایی که همیشه مینشستن.
درحالی که پسر سویشرت خشک رو دورش میپیچید، ژاکت رو روی پاهاش میانداخت و حوله رو روی سرش،دختر روی پاشنههاش نشسته بود، دستهاش توی آستین سویشرت قایم، سرش پایین، نگاهش خیره به زمین.
هنوز هم میلرزید...
نه اون لرز فیزیکی،
اون لرز عمیق و پر از خاطره،
اون لرز درونی، که حتی گرمای آغوش هم بهش نمیرسید.
سونگمین رو به روش زانو زد. دستهاشو گرفت، اما اون هیچ واکنشی نشون نداد. نگرانیش بیشتر شد. قلبش شروع کرد به تند زدن، ترسی که هیچوقت فکر نمیکرد تجربه کنه.
یه چیزی بگو.
( ادامه پارت بندی 🥰)
#کیم_سونگمین #درخواستی
- ۳.۱k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط