{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از سال

بعد از 7 سال؟....

"16 سپتامبر 2018"
چشم های خالی از هر احساسی رو برای آخرین بار به هم دوختن و بدون هیچ حرفی به هم پشت کردن و هرکی راه خودش رو رفت...این جدایی حق هیچکدوم نبود، اما اون پسر روانی به جز چیزی که شنیده بود رو باور نداشت...

"10 مارس 2025"
کارمند جدیدش رو از دور نگاه می‌کرد...دختری که نمی‌دونست لی مینهو، همون دوست پسر سابق بیمارش، حالا رئیسشه...اگه می‌فهمید چه اتفاقی می افتد؟...نزدیک میشد و سیلی ای با سوزش کف دستش و صورت پسر میداد، یا شروع به ریختن قطره های شور از چشم های قهوه ایش می کرد؟...هیچ چیز مشخص نبود...دیدن اون دختر با موهای مشکی کوتاهش که تا روی شونه هاش یا شاید کمتر بود، تشخيصش رو سخت می‌کرد...ا.تی که لقبش گیسو کمند بود دیگه دیده نمیشد...موهای بلند تا روی کمرش با رنگ طلایی روشن،کجا رفته بودن؟
بعد از 7 سال هیچ کدوم معشوقه ای نداشتن...با فکر به هم شب ها اشک میریختن، شب ها با آرامش میخوابیدن، شب ها خودشون رو لمس میکردن، شب ها با هم حرف میزدن...فقط توی ذهنشون...'الان پیش همدیگن پس...نه نه! اگه پس زده بشه چی؟ اگه دیر شده باشه چی؟ اگه اون الان عاشق یه فرد دیگه باشه چی؟'...چرندیاتی که از هم بیشتر و بیشتر دورشون می‌کرد توی ذهن مینهو اکو میشد و هر دفعه جلوش رو می‌گرفت، اون جمله های لعنتی ترس رو به تک تک سلول های بدنش میفرستاد...خیلی زود فهمید اشتباه کرده شاید اگه دیرتر می‌فهمید کمتر درد می‌کشید
چشماش رو به هم مالید و چند قطره صورتش  رو خیس کرد...مثل یه تحریک کننده قوی برای ریختن قطرات بیشتر...سرزنش فایده نداشت،ولی اون بیمار نیاز داشت، نیاز داشت تا درموردش سرزنش بشه تا بتونه حال بهتری داشته باشه...
End:)



#تکپارتی #سناریو #لینو #مینهو #درخواستی
دیدگاه ها (۱۹)

نمی‌خواستم اینجوری منو ببینی...p1از بچگی بخاطر اون اتفاق از ...

نمیخواستم منو اینطوری ببینی...p2نفسش برید. سرفه کرد. اشک و آ...

همه چی تو مال منه یانگ!.... دستای خیسش رو بین موهای بلوندش ک...

مجرم دادگاه زندگیم؟!....p3روز بدی برای دعوا بود اما برای آشت...

وقتی مسموم شده بودی...(پارت ۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط