#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓
ویو جونگکوک.
حالا که قراره با مامان برم، کی میریم.
جونگکوک:نازانم؟
مری:جونم.
جونگکوک:قراره کی بریم سئول.
مری:اها خوب شد گفتی، خب راستش اخر هفته.
جونگکوک:همین هفته رو میگی؟
مری:اره، با هواپیما میریم.
جونگکوک:اها.
مری:پسرم باید از دوستات و لینا خداحافظی کنی، چون امروز سشنبه س و زیاد وقت نداریم.
جونگکوک:راست میگی مامان ولی دلم خیلی برای لینا تنگ میشه.( بغض)
مری:اه پسرم اشکال نداره هر چند وقت یبار میای و بهش سر میزنی.
جونگکوک:همین کارو میکنم.
مری:راستی جونگکوکی باید از این شرکتی که توش وکیل بودی استفا بدی.
جونگکوک:فردا میرم میدم.
مری:خوبه پسرم، حالا هم دیگه برو بخواب.
جونگکوک:باشه شبت بخیر نازان خانم.
مری:شب توهم بخیر عزیزکم.
رفتم سمت اتاقم، و خودمو انداختم رو تخت، چشام خیره بود رو سقف، یعنی دیگه قراره برم، ولی لینا چی میشه، اگه بفهمه حتما خیلی ناراحت میشه.
ولی این مردی که مامان گفت کیه، باید یکم ازش تحقیق کنم.
وگرنه دلم اروم نمیگیره.
از روی تخت برخیستم و رفتم سمت لپتاپم، روی صندلی نشستم و لپتاپ رو روشن کردم.
رفتم قسمت جستجو و تایپ کردم.
کیم یونگ هو.
چند تا عکس از یک مردی اومد و چندتا نوشته.
شروع کردم به خوندن:کیم یونگ هو یکی از ثروتمند ترین تاجر ها در سئول میباشد، همینطور یکی از بهترین شرکت های مد به شمار میرود، و پسر ایشون کیم تهیونگ رئیس این شرکت مد و لباس است، این شرکت یکی از موفق ترین شرکت های جهان است و، محصولات این شرکت از بهترین برند است، و نام این برنده معروف Celin است.
کیم یونگ هو مردی مهربان، خوش اخلاق است، او به پرورشگاه ها کمک های زیادی میکند و یکی از بزرگترین خیّر های سئول میباشد.
با این چیزایی که خوندم فهمیدم مرد خوبیه، ولی فکرم درگیر پسرش شد، کیم تهیونگ.
ادامه دارد............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓
ویو جونگکوک.
حالا که قراره با مامان برم، کی میریم.
جونگکوک:نازانم؟
مری:جونم.
جونگکوک:قراره کی بریم سئول.
مری:اها خوب شد گفتی، خب راستش اخر هفته.
جونگکوک:همین هفته رو میگی؟
مری:اره، با هواپیما میریم.
جونگکوک:اها.
مری:پسرم باید از دوستات و لینا خداحافظی کنی، چون امروز سشنبه س و زیاد وقت نداریم.
جونگکوک:راست میگی مامان ولی دلم خیلی برای لینا تنگ میشه.( بغض)
مری:اه پسرم اشکال نداره هر چند وقت یبار میای و بهش سر میزنی.
جونگکوک:همین کارو میکنم.
مری:راستی جونگکوکی باید از این شرکتی که توش وکیل بودی استفا بدی.
جونگکوک:فردا میرم میدم.
مری:خوبه پسرم، حالا هم دیگه برو بخواب.
جونگکوک:باشه شبت بخیر نازان خانم.
مری:شب توهم بخیر عزیزکم.
رفتم سمت اتاقم، و خودمو انداختم رو تخت، چشام خیره بود رو سقف، یعنی دیگه قراره برم، ولی لینا چی میشه، اگه بفهمه حتما خیلی ناراحت میشه.
ولی این مردی که مامان گفت کیه، باید یکم ازش تحقیق کنم.
وگرنه دلم اروم نمیگیره.
از روی تخت برخیستم و رفتم سمت لپتاپم، روی صندلی نشستم و لپتاپ رو روشن کردم.
رفتم قسمت جستجو و تایپ کردم.
کیم یونگ هو.
چند تا عکس از یک مردی اومد و چندتا نوشته.
شروع کردم به خوندن:کیم یونگ هو یکی از ثروتمند ترین تاجر ها در سئول میباشد، همینطور یکی از بهترین شرکت های مد به شمار میرود، و پسر ایشون کیم تهیونگ رئیس این شرکت مد و لباس است، این شرکت یکی از موفق ترین شرکت های جهان است و، محصولات این شرکت از بهترین برند است، و نام این برنده معروف Celin است.
کیم یونگ هو مردی مهربان، خوش اخلاق است، او به پرورشگاه ها کمک های زیادی میکند و یکی از بزرگترین خیّر های سئول میباشد.
با این چیزایی که خوندم فهمیدم مرد خوبیه، ولی فکرم درگیر پسرش شد، کیم تهیونگ.
ادامه دارد............
- ۴۸۰
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط