#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
ویو مری.
داشتم گریه میکردم، اگه جونگکوک با این ازدواج موافقت نکنه چی، اگه باهام به سئول نیاد چی، اون حق داره باید بهش میگفتم.
اه مریه احمق اگه به پسرت همون موقع میگفتی واکنشش بهتر بود، من باهاش صادق نبود.
رفتم اتاقم و اشکامو پاک کردم.
رو تخت نشستم و همش به این فکر میکردم که جونگکوک لینارو ول میکنه و با من میاد به سئول یا نه، ولی هرجور شده جونگکوکو باخودم میبرم، من یک دقیقه هم نمیتونم بدون پسرم زندگی کنم چه برسه به این همه مدت.
ویو جونگکوک.
رفتم اتاقم و نشستم گریه کردم خیلی عصبی بودم.
چطور تونست همچین چیز مهمی رو تا الان مخفی کنه.
واقعا قراره بخاطر این ازدواج از اینجا که زادگاهمه و همینطور از پیش دخترم لینا هم برم.
اه واقعا که خیلی بده.
ولی با وجود همه ی این اتفاق ها خوشحالم، چون مادرم بالاخره بعد از این همه مدت سختی کشیدن میتونه خوشبخت شه اونم در کنار کسی که دوستش داره.
خیلی خوبه ولی من سرش داد زدم و ناراحتش کردم باید باهاش صحبت کنم.
اشکامو پاک کردم، و از تختم اومدم پایین و رفتم بیرون.
مامان تو پذیرایی نبود پس حتما تو اتاقشه.
رفتم سمت اتاقش و در زدم.
تق تق.
مری:بیا تو.
جونگکوک:نازان خانم.
مری:اه پسرم بیا بشین کنارم.( روتخت به کنارش اشاره میکنه)
جونگکوک هم میره کنار مادرش میشینه.
جونگکوک:مامان چرا بهم زودتر نگفتی؟
مری:ببخشید پسرم میترسیدم موافقت نکنی یا اعصبانی بشی( ناراحت)
جونگکوک:اخه مامانم من چرا باید ناراحت بشم اتفاقا خوشحالم میشدم که قراره بالاخره برای خودت زندگی کنی و خوشبخت شی.
مری:واقعا کوکی.
جونگکوک:اره مامان .
مری میره بغل کوک و کوک هم اونو بغل میکنه، از هم جدا میشن.
جونگکوک:نازانم بگو حالا این مرده کیه که دلتو برده.
مری سرخ میشه.
مری:خب برات که توضیح دادم ولی مرد خیلی خوبیه و یکی از معروف ترین تاجر و سرمایه دار های سئوله.
جونگکوک:اها، این زن داشته یا زنش مرده.
مری:خب اره زن داره ولی تقریبا خیلی سال پیش ازش طلاق گرفته و تهیونگ که خیلی کوچیک بوده رو با یونگ هو ول کرده و رفته، راستی همین تهیونگ پسره همین مرده و میشه داداشت، و این مردی که دلمو برده هم اسمش یونگ هویه.
جونگکوک:اوه چقدر پر ماجرا، ولی پسر داره؟.
مری:اره پسرشو از تو عکس دیدم خیلی خوشتیپه، و کل کارای شرکت به عهده ی تهیونگه.
جونگکوک:اوهوم خوبه. ولی مامان تو که میدونی من نمیتونم بیام سئول.
مری:نه جونگکوک من میرم توهم میای.
جونگکوک:ولی مامان کل زندگیه من اینجاس، خونم اینجاس، خاطراتم اینجاس، زادگاهم اینجاس، از همه مهم تر کسی که دوستش دارم ، لینا اینجاس، من نمیتونم اینارو ول کنم.
مری:یع.یعنی چی تو حاضر نیستی اینارو ول کنی ولی حاضری منو تنها بزاری.( گریه)
جونگکوک:مامان مامان گریه نکن، خب من تورو تنها نمیزارم تند تند میام دیدنت، باشه، گریه نکن.
مری:ولی جونگکوکی من نمیتونم یک دقیقه هم بدون تو زندگی کنم، اونجا که دووم نمیارم.( گریه)
جونگکوک:منم مامان.
مری:پس لطفا باهام بیا خواهش میکنم.
جونگکوک:ولی ما_
مری:مامان نداریم باید باهام بیای من بدون تو چیکار کنم.
جونگکوک:هوووف باشه میام.
مری:اه خیلی ازت ممنونم پسرم( میره بغل کوک)
ویو جونگکوک
ادامه دارد............
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
ویو مری.
داشتم گریه میکردم، اگه جونگکوک با این ازدواج موافقت نکنه چی، اگه باهام به سئول نیاد چی، اون حق داره باید بهش میگفتم.
اه مریه احمق اگه به پسرت همون موقع میگفتی واکنشش بهتر بود، من باهاش صادق نبود.
رفتم اتاقم و اشکامو پاک کردم.
رو تخت نشستم و همش به این فکر میکردم که جونگکوک لینارو ول میکنه و با من میاد به سئول یا نه، ولی هرجور شده جونگکوکو باخودم میبرم، من یک دقیقه هم نمیتونم بدون پسرم زندگی کنم چه برسه به این همه مدت.
ویو جونگکوک.
رفتم اتاقم و نشستم گریه کردم خیلی عصبی بودم.
چطور تونست همچین چیز مهمی رو تا الان مخفی کنه.
واقعا قراره بخاطر این ازدواج از اینجا که زادگاهمه و همینطور از پیش دخترم لینا هم برم.
اه واقعا که خیلی بده.
ولی با وجود همه ی این اتفاق ها خوشحالم، چون مادرم بالاخره بعد از این همه مدت سختی کشیدن میتونه خوشبخت شه اونم در کنار کسی که دوستش داره.
خیلی خوبه ولی من سرش داد زدم و ناراحتش کردم باید باهاش صحبت کنم.
اشکامو پاک کردم، و از تختم اومدم پایین و رفتم بیرون.
مامان تو پذیرایی نبود پس حتما تو اتاقشه.
رفتم سمت اتاقش و در زدم.
تق تق.
مری:بیا تو.
جونگکوک:نازان خانم.
مری:اه پسرم بیا بشین کنارم.( روتخت به کنارش اشاره میکنه)
جونگکوک هم میره کنار مادرش میشینه.
جونگکوک:مامان چرا بهم زودتر نگفتی؟
مری:ببخشید پسرم میترسیدم موافقت نکنی یا اعصبانی بشی( ناراحت)
جونگکوک:اخه مامانم من چرا باید ناراحت بشم اتفاقا خوشحالم میشدم که قراره بالاخره برای خودت زندگی کنی و خوشبخت شی.
مری:واقعا کوکی.
جونگکوک:اره مامان .
مری میره بغل کوک و کوک هم اونو بغل میکنه، از هم جدا میشن.
جونگکوک:نازانم بگو حالا این مرده کیه که دلتو برده.
مری سرخ میشه.
مری:خب برات که توضیح دادم ولی مرد خیلی خوبیه و یکی از معروف ترین تاجر و سرمایه دار های سئوله.
جونگکوک:اها، این زن داشته یا زنش مرده.
مری:خب اره زن داره ولی تقریبا خیلی سال پیش ازش طلاق گرفته و تهیونگ که خیلی کوچیک بوده رو با یونگ هو ول کرده و رفته، راستی همین تهیونگ پسره همین مرده و میشه داداشت، و این مردی که دلمو برده هم اسمش یونگ هویه.
جونگکوک:اوه چقدر پر ماجرا، ولی پسر داره؟.
مری:اره پسرشو از تو عکس دیدم خیلی خوشتیپه، و کل کارای شرکت به عهده ی تهیونگه.
جونگکوک:اوهوم خوبه. ولی مامان تو که میدونی من نمیتونم بیام سئول.
مری:نه جونگکوک من میرم توهم میای.
جونگکوک:ولی مامان کل زندگیه من اینجاس، خونم اینجاس، خاطراتم اینجاس، زادگاهم اینجاس، از همه مهم تر کسی که دوستش دارم ، لینا اینجاس، من نمیتونم اینارو ول کنم.
مری:یع.یعنی چی تو حاضر نیستی اینارو ول کنی ولی حاضری منو تنها بزاری.( گریه)
جونگکوک:مامان مامان گریه نکن، خب من تورو تنها نمیزارم تند تند میام دیدنت، باشه، گریه نکن.
مری:ولی جونگکوکی من نمیتونم یک دقیقه هم بدون تو زندگی کنم، اونجا که دووم نمیارم.( گریه)
جونگکوک:منم مامان.
مری:پس لطفا باهام بیا خواهش میکنم.
جونگکوک:ولی ما_
مری:مامان نداریم باید باهام بیای من بدون تو چیکار کنم.
جونگکوک:هوووف باشه میام.
مری:اه خیلی ازت ممنونم پسرم( میره بغل کوک)
ویو جونگکوک
ادامه دارد............
- ۹۳۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط