{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔

ولی بی خیال کیم تهیونگ شدم و تصمیم گرفتم بخوابم.
به سه نرسیده خوابم برد.

ویو فردا صبح جونگکوک.

ماشینو پارک کردم تو پارکینگ و رفتم داخل شرکت.

داخل اسانسور رفتم و دکمه ی طبقه ی اتاق رئیس رو زدم.

دینگ.
رسیدم، از اسانسور بیرون اومد و راهیه اتاق رئیس شدم.
دم در ایستادم و چند بار زدم به در.
که صداش اومد و گفت برم داخل.
رفتم داخل که با دستش اشاره کرد برم رو صندلی بشینم. بدون حرف نشستم که سکوت رو شکست.

...:خب اقای جئون میشنوم.

جونگکوک:خب اومدم در مورد مسئله ی مهمی صحبت کنم، ام میخام استفا بدم.

...:چرا؟

جونگکوک:خب من میخام از اینجا به سئول برم و دیگه بوسان زندگی نمیکنم.

...:اهان، خوبه خب از همکاری باهاتون خیلی خوشحال بودم ولی حیف دیگه میخاین برین ولی ارزوی سلامتی و موفقیت دارم براتون.( لبخند ملیح)

از جام بلند شدم که اونم متقابل بلند شد، یه لبخند کمی رو ل.بم اوردم گفتم.

جونگکوک:منم همینطور رئیس، به امید دیدار. ( دستشو جلو اورده)

...:خداحافظ( متقابل دستشو میگیره)

دستشو ول کردم و با یک خداحافظی از اتاق زدم بیرون، رفتم سمت منشی و کارای استفامو انجام دادم و زدم بیرون.

تو ماشین نشستم و همینطور حرکت میکردم زنگ زدم به لینا.
چند بوق خورد که گرفت.

جونگکوک:الو عشقم.

لینا:الو سلام کوکی( عشوه خرکی)

جونگکوک:خوبی قشنگم.؟

لینا:خوبم کاری داشتی جونگکوکی.

جونگکوک:اره، اگه سرت خلوته بریم کافه میخام باهات صحبت کنم.

لینا:اره، همون کافه ی همیشگی؟.

جونگکوک:اره پس منتظرم بای.

لینا:بای.

گوشی رو قطع کردم و به سمت کافه حرکت کردم.
واقعا چطوری بهش بگم که قراره ولش کنم و برم، دخترکم حتما خیلی دل تنگم میشه.
اه اگه باهام بهم بزنه چی اگه دیگه دوسم نداشته باشه چی.
اونوقت من چیکار کنم بدون لینا.
هووف مامان نمیشد شوهرت تو بوسان میبود.

لینا عزیزکم منو ببخش.

بالاخره بعد از کلی سرزنش کردن خودم رسیدم کافه.
پیاده شدم و رفتم داخل رو یکی از صندلی ها نشستم.
و منتظر بودم تا لینا بیاد.
وای یعنی واکنشش به حرفم چیه، اعصبانی میشه، یا میزاره و میره، اه اصلا نمیدونم.

که دیدم لینا اومد.
منو دید و با یک لبخند اومد پیشم، الهی من قربون اون خندت بشم دختر.
ولی با به یاد اوردن حرفایی که قراره تا چند دقیقه ی دیگه بشنوه خنده م محو شد.

اومد رو لپم بو.سه ای کاشت و نشست منم نشستم.

لینا:چطوری عشقم.

جونگکوک:خوبم نفسم تو خوبی.

لینا:خوبم، خب جونگکوکی چی میخاستی بگی.
دیدگاه ها (۱)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕جونگکوک:خب لینا من میخام برم سئول( استر...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓ویو جونگکوک. حالا که قراره با مامان برم...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒ویو مری. داشتم گریه میکردم، اگه جونگکوک ...

پارت شش که دیدم لینا توی فروشگاه هست داره لباس انتخاب می کنه...

پارت ششایندفعه جیهون برد تا اومد سوال بپرسه مامانم اومدمامان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط