{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑

ویو بعد از کار جونگکوک، رسیدن به خونه.

رسیدم خونه و زنگو زدم، که مامان درو باز کرد.
وارد خونه شدم.
نگاهی به خونه ی چندین و چند سالمون انداختم.
تو این خونه با ادمای زیادی خاطره داشتم مخصوصا مامان که از وقتی که چشم باز کردم تو همین خونه زندگی میکردم.
و منو بعد از اینکه بابا مرد، وقتی که یه بچه ی پنج ساله بودم تنها بزرگ کرد.
خیلی زن قوی بود که یک بچه رو به این تنهایی بدون حتی یک حامی داشته باشه بزرگ کنه.
و تمام عمرشو پای اون بچه که منم بزاره من واقعا همیشه ممنون مامانمم که انقدر خوب تا الان دوام اورده و کم نیاورده، و الان بهترینِ بهترینا لایق مامانه نازه منه.

درسته خونه ی همچین با کلاس و شیکی نبود، اما اونقدر هم فقیرانه نبود، در سطح معمولی بود ولی دلنشین.

بالاخره افکارمو پس زدم و رفتم اتاقم.
لباسامو در اوردم و رفتم حمام، یه دوش 20 دقیقه ای گرفتم و همین باعث شد کل خستگیم با اب بره.

بالاخره اومدم بیرون یه دست لباس راحتیه خونگی پوشیدم و رفتم پایین پیش مامان.

مری:اوه پسرم اومدی، به به مثل همیشه بوی خوبی میدی.

جونگکوک:واقعا که مامان یعنی قبلا بوی بد میدادم( اخم مصنوعی)

مری:نه پسرم اگه کمی عقل داشته باشی و به جمله بندیم فکر کنی میفهمی که گفتم همیشه. بعدم تو یک بوی خاصی داری که متعلق به توعه و هیچ کسی نداره یه جور بوی گل یاسه.

جونگکوک:اوه مامان باشه خاستم شوخی کنم بعدم انقدر شلوغش نکن دیگه یک بوی دیگه( خنده)

مری:پسر من خاصه.

جونگکوک:معلومه.
که هردو با هم زدن زیر خنده.

جونگکوک:نازان جون غذا کی حاضر میشه.

مری:تا یک ساعت دیگه.
مری:راستی کوک، عزیزم میخام درمورد یک چیزی صحبت کنم باهات.( مضطرب )

جونگکوک:چیزی شده مامان.

مری:نه عزیزکم چیز نگران کننده ای نیست.

جونگکوک:بگو نازم گوش میدم.

مری:اه خب ببین واکنشت واقعا برام مهمه لطفا زود واکنش نشون نده و اروم باش و تا اخر گوش بده باشه.

جونگکوک:باشه مامان ارومم بگو.

مری اب دهنشو قورت میده و بالاخره ل.ب میزنه.

مری:ام خب پسرم ببین میرم سر اصل مطلب، اینجوریه که پارسال با دوستام برای سفر رفته بودیم سئول، خب اونجا تو یکه رستوران یه مردی هعی داشت منو نگاه میکرد، و اومد سمتم و با هزار التماس و خواهش شمارمو ازم گرفت. روز بعدش تو سئول بهم زنگ زد و گفت باهم بریم دریا، وخب رفتیم و اونجا باهم اشنا شدیم و از خانواده ها و موقعیت هامون گفتیم، که گفت بیا باهم بریم تو را.بطه و من بهش گفتم که نمیتونیم چون من بوسانم و تو سئول، ولی اون بدجوری پیگیرم شده بود. و گفت من خودم یجوری حلش میکنم. بالاخره قبول کردم و اومدم بوسان دروغ نگی منم واقعا ازش خوشم اومده بود مرد پاک و مودبی بود اصلا بهم سخت نمیگرفت، و خب وقتی اومدم بوسان چند روز بعد دیدم همون مرد زنگ زده، تا اون موقع فکر میکردم بی خیالم شده باشه ولی انگار نشده بوده، گفت من اومدم بوسان و خیلی تعجب کردم، بعد از اون روز اون مرد همش میرفت سئول و میومد بوسان پیش من، منم واقعا عاشقش شده بودم و قابل اعتماد بود، چون هیچ مردی اونم تو این دوره نمیومد هعی بره و بیاد، و بعد از ماه ها اومد بوسان و ازم خاستگاری کرد و منم قبول کردم و قراره بریم سئول و عقد بکنیم و اونجا زندگی کنیم ، البته همراه با تو.

جونگکوک که مات و مبهوت به مامانش خیره بود، تازه جریانو فهمید، پس بگو چرا مامان این روزا انقدر عجیب شده نگو میخاد ازدواج کنه و تازه بهم میگه.

جونگکوک:مامان تو الان جدی گفتی؟

مری:کاملا جدی ام.

جونگکوک:ولی مامان چطور میتونی همچین چیزی رو یک سال مخفی کنی؟ ها؟ بنظرت اگه میگفتی جلوت رو میگرفتم؟ نه تازه خوشحالم میشدم که مامانم قراره یکمم فقط یکمم شده برای خودش زندگی کنه.( داد)

مری:می.میدونم پسرم ولی روم نشد. ( بغض)

جونگکوک:یعنی چی روم نشد؟ مگه قرار نبود چیزی رو از هم قایم نکنیم؟( اروم)

مری:ببخشید پسرم واقعا متاسفم( گریه)

جونگکوک:چه بخششی مامان.
جونگکوک:من میرم اتاقم مزاحم نشو .

ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۰)

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒ویو مری. داشتم گریه میکردم، اگه جونگکوک ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓ویو جونگکوک. حالا که قراره با مامان برم...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐جونگکوک:اه مامان ولش کن بیا بغلم باهم ف...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏ویو جونگکوکتو خونه نشسته بودم و به تلویز...

موسیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط