پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۸
صبح دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود، اما ذهن نااون اصلاً سر کلاس نبود. استاد مشغول توضیح درس بود و دانشجوها با دقت یادداشت برمیداشتند، اما او بیاختیار به پنجره خیره شده بود.
مدادش را بین انگشتهایش چرخاند و زیر لب زمزمه کرد:
«چرا هرچی سعی میکنم فراموشش کنم... بیشتر بهش فکر میکنم؟»
دوستش آرام با آرنج به او زد.
«نااون! استاد داره ازت سؤال میپرسه.»
نااون با دستپاچگی از جایش بلند شد.
خوشبختانه جواب سؤال را میدانست و بدون مکث پاسخ داد.
استاد با لبخند گفت:
«مثل همیشه عالی.»
بعد از پایان کلاس، نااون از ساختمان دانشگاه بیرون آمد.
همان لحظه خودروی مشکی آشنای جونگ کوک کنار خیابان توقف کرد.
راننده پیاده شد و با احترام گفت:
«خانم نااون، رئیس فرمودن امروز مستقیم به عمارت برگردین.»
نااون با تعجب پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
راننده لبخند زد.
«خودشون توضیح میدن.»
نااون سوار ماشین شد.
تمام مسیر فکر میکرد شاید دوباره مشکلی پیش آمده باشد.
اما وقتی به عمارت رسید، با صحنهای روبهرو شد که انتظارش را نداشت.
میز بزرگی داخل باغ چیده شده بود.
غذاهای خانگی، نوشیدنی، شمعهای کوچک و یک پروژکتور که روبهروی پرده سفیدی قرار داشت.
نااون با تعجب پرسید:
«این... همه برای چیه؟»
جونگ کوک که پیراهن سادهای پوشیده بود، لبخند کمرنگی زد.
«مدتهاست فقط درس خوندی، کار کردی و نگران بودی... امشب فقط استراحت کن.»
نااون برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
«همه اینا رو... برای من آماده کردین؟»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.
«شاید.»
نااون بیاختیار خندید.
بعد از شام، هر دو روی مبلهای باغ نشستند.
فیلم شروع شد.
داستان درباره دختری بود که برای نجات کسبوکار پدرش، مجبور میشد با مدیرعامل یک شرکت بزرگ قرارداد ازدواج امضا کند.
هرچه داستان جلوتر میرفت، شباهتش با زندگی نااون بیشتر میشد.
او بیاختیار گفت:
«عجیبه... انگار سرنوشت آدما گاهی خودش تصمیم میگیره.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«اگه جای اون دختر بودی... چی کار میکردی؟»
نااون چند لحظه فکر کرد.
«اگه مطمئن میشدم طرف مقابلم آدم خوبیه... شاید بهش اعتماد میکردم.»
جونگ کوک لبخند خیلی آرامی زد، اما چیزی نگفت.
فیلم که تمام شد، سکوت دلنشینی بینشان حاکم شد.
باد ملایمی میوزید و صدای آب استخر از دور شنیده میشد.
جونگ کوک از جایش بلند شد.
«هوا خوبه... میرم چند دقیقه شنا کنم.»
بعد رو به نااون گفت:
«تو هم اگه خواستی، کنار استخر بشین و کتابت رو بخون.»
نااون کتابش را برداشت و روی یکی از صندلیهای کنار استخر نشست.
جونگ کوک برای دقایقی بالا رفت و مایو شرتی اش رو برداشت ولی با خودش فکر کرد که دوست نداره نااون رو معذب کنه و با تنه لخت که یک حوله لباسی طور در ان مخفی شده بود وارد آب شد و آرام شروع به شنا کردن کرد. نااون با تعجب به جونگ کوک نگاه می کرد بدن خوش تراش و هیکل بی نظیری داشت.
نااون گاهی کتاب میخواند و گاهی بیاختیار نگاهش به سمت استخر میرفت.
هر بار که جونگ کوک از آب بیرون میآمد، لبخند محوی روی لبهایش مینشست.
خودش هم نمیدانست چرا دیگر حضور او، برایش حس آرامش داشت.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما چند دقیقه بعد، اتفاقی کنار استخر میافتد که نااون دیگر نمیتواند احساس واقعیاش را از خودش پنهان کند...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۸
صبح دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود، اما ذهن نااون اصلاً سر کلاس نبود. استاد مشغول توضیح درس بود و دانشجوها با دقت یادداشت برمیداشتند، اما او بیاختیار به پنجره خیره شده بود.
مدادش را بین انگشتهایش چرخاند و زیر لب زمزمه کرد:
«چرا هرچی سعی میکنم فراموشش کنم... بیشتر بهش فکر میکنم؟»
دوستش آرام با آرنج به او زد.
«نااون! استاد داره ازت سؤال میپرسه.»
نااون با دستپاچگی از جایش بلند شد.
خوشبختانه جواب سؤال را میدانست و بدون مکث پاسخ داد.
استاد با لبخند گفت:
«مثل همیشه عالی.»
بعد از پایان کلاس، نااون از ساختمان دانشگاه بیرون آمد.
همان لحظه خودروی مشکی آشنای جونگ کوک کنار خیابان توقف کرد.
راننده پیاده شد و با احترام گفت:
«خانم نااون، رئیس فرمودن امروز مستقیم به عمارت برگردین.»
نااون با تعجب پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
راننده لبخند زد.
«خودشون توضیح میدن.»
نااون سوار ماشین شد.
تمام مسیر فکر میکرد شاید دوباره مشکلی پیش آمده باشد.
اما وقتی به عمارت رسید، با صحنهای روبهرو شد که انتظارش را نداشت.
میز بزرگی داخل باغ چیده شده بود.
غذاهای خانگی، نوشیدنی، شمعهای کوچک و یک پروژکتور که روبهروی پرده سفیدی قرار داشت.
نااون با تعجب پرسید:
«این... همه برای چیه؟»
جونگ کوک که پیراهن سادهای پوشیده بود، لبخند کمرنگی زد.
«مدتهاست فقط درس خوندی، کار کردی و نگران بودی... امشب فقط استراحت کن.»
نااون برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
«همه اینا رو... برای من آماده کردین؟»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.
«شاید.»
نااون بیاختیار خندید.
بعد از شام، هر دو روی مبلهای باغ نشستند.
فیلم شروع شد.
داستان درباره دختری بود که برای نجات کسبوکار پدرش، مجبور میشد با مدیرعامل یک شرکت بزرگ قرارداد ازدواج امضا کند.
هرچه داستان جلوتر میرفت، شباهتش با زندگی نااون بیشتر میشد.
او بیاختیار گفت:
«عجیبه... انگار سرنوشت آدما گاهی خودش تصمیم میگیره.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«اگه جای اون دختر بودی... چی کار میکردی؟»
نااون چند لحظه فکر کرد.
«اگه مطمئن میشدم طرف مقابلم آدم خوبیه... شاید بهش اعتماد میکردم.»
جونگ کوک لبخند خیلی آرامی زد، اما چیزی نگفت.
فیلم که تمام شد، سکوت دلنشینی بینشان حاکم شد.
باد ملایمی میوزید و صدای آب استخر از دور شنیده میشد.
جونگ کوک از جایش بلند شد.
«هوا خوبه... میرم چند دقیقه شنا کنم.»
بعد رو به نااون گفت:
«تو هم اگه خواستی، کنار استخر بشین و کتابت رو بخون.»
نااون کتابش را برداشت و روی یکی از صندلیهای کنار استخر نشست.
جونگ کوک برای دقایقی بالا رفت و مایو شرتی اش رو برداشت ولی با خودش فکر کرد که دوست نداره نااون رو معذب کنه و با تنه لخت که یک حوله لباسی طور در ان مخفی شده بود وارد آب شد و آرام شروع به شنا کردن کرد. نااون با تعجب به جونگ کوک نگاه می کرد بدن خوش تراش و هیکل بی نظیری داشت.
نااون گاهی کتاب میخواند و گاهی بیاختیار نگاهش به سمت استخر میرفت.
هر بار که جونگ کوک از آب بیرون میآمد، لبخند محوی روی لبهایش مینشست.
خودش هم نمیدانست چرا دیگر حضور او، برایش حس آرامش داشت.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما چند دقیقه بعد، اتفاقی کنار استخر میافتد که نااون دیگر نمیتواند احساس واقعیاش را از خودش پنهان کند...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۴۰
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط