{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز تو جمعی بودیم یکی از بزرگا بلند شد که بگه صلوات بف

یه روز تو جمعی بودیم یکی از بزرگا بلند شد که بگه صلوات بفرستیم .بعد بلند داد زد
یه بلوات صلند بفرست
عاغا ما فقط در دیوارو گاز می گرفتیم
جای شما خالی بود
دیدگاه ها (۹)

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پست‌ه...

رومان قطره قرمز (پارت 6)

پوچی بی انتها پارت ۴

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

پارت: 14 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین نگاهم کرد. می‌دونستم ک...

پارت ۳۳ روز بعد_ساعت۹ و ۳۸ دقیقه شب_جونگکوک:۳ روز از اشنایی ...

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط