{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه فلش بک

(ادامه فلش بک)
ویو جونگکوک
با بدن زخمی رفتم سمت اتاق شکنجه.. در زدم و واردش شدم پدرم با کابوسم یعنی شلاق داخل اتاق نشسته بود لبخندی زد
$صبح بخیر پسرم...آماده ای
-داداش جیمین کجاست؟
$خوابه
اره..چرا جیمین لازم نبود اون همه درد بکشه؟فقط من؟جیمین تو یه اتاق خواب به شدت بزرگ می‌خوابید روزی چهار وعده غذا می‌خورد و تفریح می‌کرد...من چی؟

$لباستو دربیار
بغضم گرفت خیلی درد میکرد..
$قرار نیست که گریه کنی هوم؟پسر بزرگی شدی و باید به این دردا عادت کنی

بغضمو گورت دادم

-ن..نه پدر من حالم خوبه...

لباسمو در آوردم که پدرم رفت سمت بشکه اب،برش داشت و اومد سمتم
$خشک خشک که خوشنمیگذره...پسرم برای اینکه برده های ایندت درد بیشتری موقع شلاق داشته باشن و تو لذت بیشتری روشون آب بریز...

آب و رو بدنم ریخت بدنم لرزید شلاق و دور دستش پیچید و..
-ا..آخ (بغض)

فقط پنج سالم بود(همون به انسانی) و خب این درد برام زیادی بد بود...ضربه دهم و که زد چشمام سیاهی رفت اما با شوک به بدنم زد
$بیهوش نشو پسرم امروز کلی کار داریم

-د..درد دا-

نزاشت ادامه بدم که داد زد

$درد؟درد هیچ معنی نداره تحمل کن تا بزارم زنده بمونی پسره ی بی مصرف (ترسناک،داد)

شرط نداریم فقط کامنت طولانی بزارید چهارتا کامنت بدرد بخور ببینم پارت بعد و میزارم
دیدگاه ها (۳۷)

سعی کردم بلند بشم..از وسایلای دورم گرفتم و بلند شدم پاهام می...

(ادامه فلش بک)ویو نویسندهجونگکوک خیلی ترسیده بود یکی از روان...

ویو جونگکوک شلاق و برداشتم و رفتم سمت پسر کوچولو...شلاق دور...

ویو جونگکوک انداختمش صندوق عقب و سوار ماشین شدم-بسه دیگه گری...

(ادامه فلش بک)(تا الان از اون لحظه که جونگکوک تو واقعیت شلاق...

﴿ فصل 1قسمت14 ﴾ از زبان آنیا حدوداً ساعت 12:30 بود که یهو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط