اهوی من
اهوی من
پارت ۵۵
پارسا:یعنی چی غزل؟
غزل:وقتی بغلم کرد تو ایینه صورت اصلیشو دیدم یکی رفته تو جسم اهو
اراد:امکان نداده
غزل:نمدونم ولی فکر کنم خیلی قدرتش زیاد ک رفته تو جسم اهو
پارسا:نباید تابلو بازی در بیاریم شاید بلایی سر اهو بیاره
باید فردا ک ماه کامل میش احظار جادوی سیاه کنیم اگه جواب نداد باید اهو به قدرت هاش هرچی زودتر دست پیدا کنه
همنجور داشتن حرف میزدن ک اهو امد
اهو:بچه ها حالم خیلی بده
اراد:بیا بغلم بیبینم بیبیم چیش شده
وقتی اهو امد تو ایینه نگاه کرد دید خود اهویی
شب شده بود اراد خیلی میترسید اخه بعضی وقت ها ک از تو ایینه اهو رو نگاه میکرد شکل اصلی اون مرد میدید دلش میخواست به اهو بگه ولی نمشد
پارسا:اراد برو دنبال ارسلان
اراد:چرا؟
پارسا:بیا اینجا حداقل وقتی ک منو اون نمدونم چی بیهوش کرد ارسلان مراقب اهو باشه هرچی نباشه قدرتش از تو زیاد تره
اراد:وقتی میبینمش حالم بد میش
پارسا:کینه ای نباش برو بیارش
اراد میره دنبال ارسلان
(اراد)
رفتم دنبال ارسلان ک ارسلان تو یک غار بود
اراد:ارسلان اینجایی؟
ارسلان:اره اینجام چیکارم داری؟
رفتم جلو ک دیدم بال هایی ارسلان زخمی شده
ارسلان:میایی زخممو پانسمان کنی؟
اراد:اره بده
اراد زخم ارسلان پانسمان میکنه و بهش میگ ک باید بریم خونه
ارسلان:من نمیام برو من از دور مراقبتون هستم
اراد:منم خوشم نمیاد توبیایی اونجا وقتی پارسا میگ باید بگی چشم اوک
ارسلان:باشه بیا کمکم کن بلند بشم
کمکش میکنم تا بلند بشه تو ماشین هیچ حرفی بینمون ردبدل نشد وقتی رسیدیم
ارسلان:دوتا چیزو دارم حس میکنم
اراد: دوتا ولی فقط اون یکی
ارسلان:نمدونم
(اهو)
اراد امد و ارسلان هم باهاش امده بود رفتم بهش سلام کردم
نشستیم چای خوردیم بعدش غزل برامون مرغ سوخاری امد وقتی بوش به دماغم خورد بالا اوردم....
پارت ۵۵
پارسا:یعنی چی غزل؟
غزل:وقتی بغلم کرد تو ایینه صورت اصلیشو دیدم یکی رفته تو جسم اهو
اراد:امکان نداده
غزل:نمدونم ولی فکر کنم خیلی قدرتش زیاد ک رفته تو جسم اهو
پارسا:نباید تابلو بازی در بیاریم شاید بلایی سر اهو بیاره
باید فردا ک ماه کامل میش احظار جادوی سیاه کنیم اگه جواب نداد باید اهو به قدرت هاش هرچی زودتر دست پیدا کنه
همنجور داشتن حرف میزدن ک اهو امد
اهو:بچه ها حالم خیلی بده
اراد:بیا بغلم بیبینم بیبیم چیش شده
وقتی اهو امد تو ایینه نگاه کرد دید خود اهویی
شب شده بود اراد خیلی میترسید اخه بعضی وقت ها ک از تو ایینه اهو رو نگاه میکرد شکل اصلی اون مرد میدید دلش میخواست به اهو بگه ولی نمشد
پارسا:اراد برو دنبال ارسلان
اراد:چرا؟
پارسا:بیا اینجا حداقل وقتی ک منو اون نمدونم چی بیهوش کرد ارسلان مراقب اهو باشه هرچی نباشه قدرتش از تو زیاد تره
اراد:وقتی میبینمش حالم بد میش
پارسا:کینه ای نباش برو بیارش
اراد میره دنبال ارسلان
(اراد)
رفتم دنبال ارسلان ک ارسلان تو یک غار بود
اراد:ارسلان اینجایی؟
ارسلان:اره اینجام چیکارم داری؟
رفتم جلو ک دیدم بال هایی ارسلان زخمی شده
ارسلان:میایی زخممو پانسمان کنی؟
اراد:اره بده
اراد زخم ارسلان پانسمان میکنه و بهش میگ ک باید بریم خونه
ارسلان:من نمیام برو من از دور مراقبتون هستم
اراد:منم خوشم نمیاد توبیایی اونجا وقتی پارسا میگ باید بگی چشم اوک
ارسلان:باشه بیا کمکم کن بلند بشم
کمکش میکنم تا بلند بشه تو ماشین هیچ حرفی بینمون ردبدل نشد وقتی رسیدیم
ارسلان:دوتا چیزو دارم حس میکنم
اراد: دوتا ولی فقط اون یکی
ارسلان:نمدونم
(اهو)
اراد امد و ارسلان هم باهاش امده بود رفتم بهش سلام کردم
نشستیم چای خوردیم بعدش غزل برامون مرغ سوخاری امد وقتی بوش به دماغم خورد بالا اوردم....
- ۶.۳k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط