پشت پنجره باران، لحظه ها را نخ می کشم تا فردا بیاید. فردا
پشت پنجره باران، لحظه ها را نخ می کشم تا فردا بیاید. فردا که روز من است. فردا که روز توست. لباس هایم را اتو زده ام تا نگویی شلخته ای. بازار را گشته ام تا عطر دلخواهت را پیدا کنم. همان که روی لاله گوشم می نشیند تا هوا را حالی دیگر بدهد. از سر پل گل خریده ام تا گلدان های خانه جای خالی تو را پر کنند تا فردا که خودت بیایی. خورشید که طلوع کند فردا می شود، چه فردایی! برگ ها را زیر پایمان له می کنیم تا فردا صدایی شود از خش خش در گوش های خسته مان. و می دویم تا انتهای خیابان امید، جایی که می رسد به فردایی دیگر. آنجا که پرنده ها روی شاخه هایی نشسته اند که برگ تردید روی آن نمی روید. بیا، همین لحظه بیا. تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست...
- ۲.۹k
- ۲۷ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط