{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P35

......
(ا/ت ویو)
ا/ت : اینجا کجاست که اومدیم ؟؟
ویکتور نفس عمیقی کشید و همونطور که خیره درختا بود گفت : جایی که دوست دخترم خوابیده .
با این حرفش با ناراحتی نگاهش کردم و خواستم سوال توی ذهنمو بپرسم که بغل درختی نشست و چشماشو بست .... معلوم بود تو فکر فرو رفته ، منم کنارش نشستم و سرمو تکه دادم به درخت و به این فکر کردم که چقدر میتونه ناراحت باشه .
ویکتور : بپرس
هول شده به طرفش برگشتم و گفت : ها ؟؟
ویکتور : هعی ها چیه بچه ..... این ادبیاتو کی به تو یاد داده ؟؟ (با خنده)
زدم تو کتفش و گفتم : من که کسیو نداشتم بهم یاد بده
ویکتور ابروهاشو بالا داد و با خنده تایید کرد .... بعدم گفت : نمیخواستم ناراحتت کنم
ا/ت : منم ناراحت نشدم (بالبخند)
ویکتور : خب
ا/ت : خب چی ؟؟
ویکتور : چیزی که تو ذهنته ..... بپرسش
ا/ت : ویکتور
ویکتور : هوم
ا/ت : اون چجوری مرد ؟؟
ویکتور نفسشو ناراحت بیرون داد و بعد چند ثانیه گفت : اون دقیقا مثل تو بود ا/ت .... خیلی کنجکاو بود .... مهربون بود .... و البته بی احتیاط ..... اما اون دختر ......
ادامه حرفش با صدای شخصی که به طرفمون میدویید نصفه موند .
B : ویکتور ..... ویکتور (باداد)
ویکتور با شنیدن صدا سریع بلند شد و گفت : چخبره .... چیشده ؟؟
پسر جوونی که به سمتمون دوییده بود همونطور که نفس نفس میزد گفت : هانتر برگشته .
دیدگاه ها (۸۳)

P36

P37

P34

P33

عشق مافیا

when he betrayed you part 9*عمارت اما*ا/ت: کجا بودی؟اما: سری...

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟩فلش بک صبح :لونا : اوفف خدای من، ا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط