امیلی بلند شد و لایرا هم ایستاد تا امیلی را بدرقه کند قلب امیلی ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁶
...................................................
امیلی بلند شد و لایرا هم ایستاد تا امیلی را بدرقه کند. قلب امیلی در سینه اش میکوبید. تجربه رایحه ی بقیه برای اولین بار واقعا برایش هیجان انگیز بود. خودش هم نمیدانست چرا ولی واقعا دوست داشت که این موضوع را با نیکولاس در اشتراک بگذارد. کمی نزدیک به کافه ایستاده بود و منتظر تاکسی بود؛ روی پاهایش بند نمیشد و مدام بیقراری میکرد. بالاخره تاکسی از راه رسید. امیلی روی صندلی عقب نشست. و بلافاصله گوشی اش را برداشت و وارد صفحه چت نیکولاس شد. صفحه چت خالی بود. تنها زمانی که امیلی با گوشی با نیکولاس ارتباط داشت فقط وقتی بود که میخواست درباره ورود زن غریبه که کارینا بود اطلاع دهد. نفس عمیقی کشید و تایپ کرد"آلفا... کجایی؟" بعد از حدود دو دقیقه جوابی از نیکولاس رسید"در حال حاضر پیش کارلو ام... ولی تا نیم ساعت دیگه به سمت عمارت حرکت میکنم." امیلی میتوانست صورت نیکولاس را تصور کند که این کلمات را به زبان می اورد؛ سرد و جدی و شاید کمی اخم اما شیطنت و محبت و حس مالکیتی که سعی در پنهان کردنش داشت. امیلی دوباره تایپ کرد"حدس بزن چی شده!... من میتونم رایحه ها رو حس کنم!" پیام امیلی بلافاصله دو تیک خورد که به معنی خوانده شدن آن توسط نیکولاس بود اما پیامی بلافاصله نیامد. در همین حین، نیکولاس روی صندلی چرمی پشت میز کارش نشسته بود و با دیدن پیام امیلی که با عنوان 'من میتونم رایحه هارو حس کنم!' برای لحظه ای دستش در هوا معلق ماند. این یعنی بالاخره این مخفی کاری تمام میشد؟ بالاخره امیلی متوجه میشد و بالاخره میتوانست کارینا را بیرون بیندازد. بعد از مکثی که شاید زیادی طول کشید تایپ کرد"این عالیه، کوچولو!... توی خونه میبینمت" و سپس دستی به گردنش کشید و نفس راحتی کشید. امیلی با خواندن پیام نیکولاس لبخندی زد و زانویش را از هیجان تکان میداد. بعد از حدود نیم ساعت به نزدیکی عمارت رسید. کرایه تاکسی را حساب کرد و مسافت کوتاهی را تا عمارت پیاده طی کرد. وارد عمارت شد و سرش را به دنبال کارینا چرخاند. به نظر میرسید که هنوز به خانه نیامده. به اتاق نیکولاس رفت و لباسش را با یک شورتک سفید کوتاه و تیشرت نسبتا گشاد خاکستری رنگی عوض کرد. به طرف بالکن رفت و وارد آن شد. نفس عمیقی کشید و لبخندی زد. هوا به نظر خوب می آمد. اگرچه کمی سرد بود و هنوز هم در آسمان ابر بود که این احتمال را میداد که دوباره باران ببارد. به محیط بیرون خیره شد. برای لحظه ای چشمش به خارج از عمارت افتاد. صبر کن... داشت درست میدید؟ همان گرگ خاکستری کمرنگی بود که روز های اول میدی اما آن گرگ اینبار تنها نبود. گرگ خاکستری دیگری هم کنارش بود ولی این گرگ به همراه رنگ خاکستری رگه هایی از رنگ های سفید و مشکی هم داشت. امیلی بلافاصله آن گرگ را شناخت. گرگ لئو بود! اما امکان نداشت. لئو چطور جرئت میکرد وارد این منطقه شود. پلکی زد و در عرض چند ثانیه، آن دو گرگ در میان بوته ها غیب شدند. به اطراف نگاه کرد اما آن دو گرگ دیگر رفته بودند. تصمیم گرفت برای حواس پرتی میان وعده ای درست کند.......
..........................................................
پارت اول آپلود شد👍🏻🎀
...................................................
امیلی بلند شد و لایرا هم ایستاد تا امیلی را بدرقه کند. قلب امیلی در سینه اش میکوبید. تجربه رایحه ی بقیه برای اولین بار واقعا برایش هیجان انگیز بود. خودش هم نمیدانست چرا ولی واقعا دوست داشت که این موضوع را با نیکولاس در اشتراک بگذارد. کمی نزدیک به کافه ایستاده بود و منتظر تاکسی بود؛ روی پاهایش بند نمیشد و مدام بیقراری میکرد. بالاخره تاکسی از راه رسید. امیلی روی صندلی عقب نشست. و بلافاصله گوشی اش را برداشت و وارد صفحه چت نیکولاس شد. صفحه چت خالی بود. تنها زمانی که امیلی با گوشی با نیکولاس ارتباط داشت فقط وقتی بود که میخواست درباره ورود زن غریبه که کارینا بود اطلاع دهد. نفس عمیقی کشید و تایپ کرد"آلفا... کجایی؟" بعد از حدود دو دقیقه جوابی از نیکولاس رسید"در حال حاضر پیش کارلو ام... ولی تا نیم ساعت دیگه به سمت عمارت حرکت میکنم." امیلی میتوانست صورت نیکولاس را تصور کند که این کلمات را به زبان می اورد؛ سرد و جدی و شاید کمی اخم اما شیطنت و محبت و حس مالکیتی که سعی در پنهان کردنش داشت. امیلی دوباره تایپ کرد"حدس بزن چی شده!... من میتونم رایحه ها رو حس کنم!" پیام امیلی بلافاصله دو تیک خورد که به معنی خوانده شدن آن توسط نیکولاس بود اما پیامی بلافاصله نیامد. در همین حین، نیکولاس روی صندلی چرمی پشت میز کارش نشسته بود و با دیدن پیام امیلی که با عنوان 'من میتونم رایحه هارو حس کنم!' برای لحظه ای دستش در هوا معلق ماند. این یعنی بالاخره این مخفی کاری تمام میشد؟ بالاخره امیلی متوجه میشد و بالاخره میتوانست کارینا را بیرون بیندازد. بعد از مکثی که شاید زیادی طول کشید تایپ کرد"این عالیه، کوچولو!... توی خونه میبینمت" و سپس دستی به گردنش کشید و نفس راحتی کشید. امیلی با خواندن پیام نیکولاس لبخندی زد و زانویش را از هیجان تکان میداد. بعد از حدود نیم ساعت به نزدیکی عمارت رسید. کرایه تاکسی را حساب کرد و مسافت کوتاهی را تا عمارت پیاده طی کرد. وارد عمارت شد و سرش را به دنبال کارینا چرخاند. به نظر میرسید که هنوز به خانه نیامده. به اتاق نیکولاس رفت و لباسش را با یک شورتک سفید کوتاه و تیشرت نسبتا گشاد خاکستری رنگی عوض کرد. به طرف بالکن رفت و وارد آن شد. نفس عمیقی کشید و لبخندی زد. هوا به نظر خوب می آمد. اگرچه کمی سرد بود و هنوز هم در آسمان ابر بود که این احتمال را میداد که دوباره باران ببارد. به محیط بیرون خیره شد. برای لحظه ای چشمش به خارج از عمارت افتاد. صبر کن... داشت درست میدید؟ همان گرگ خاکستری کمرنگی بود که روز های اول میدی اما آن گرگ اینبار تنها نبود. گرگ خاکستری دیگری هم کنارش بود ولی این گرگ به همراه رنگ خاکستری رگه هایی از رنگ های سفید و مشکی هم داشت. امیلی بلافاصله آن گرگ را شناخت. گرگ لئو بود! اما امکان نداشت. لئو چطور جرئت میکرد وارد این منطقه شود. پلکی زد و در عرض چند ثانیه، آن دو گرگ در میان بوته ها غیب شدند. به اطراف نگاه کرد اما آن دو گرگ دیگر رفته بودند. تصمیم گرفت برای حواس پرتی میان وعده ای درست کند.......
..........................................................
پارت اول آپلود شد👍🏻🎀
- ۳.۳k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط