نیکولاس هم سر میز نشست و نان تستی برداشت اما انگار بیشتر حواسش روی ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁴
......................................................
نیکولاس هم سر میز نشست و نان تستی برداشت اما انگار بیشتر حواسش روی امیلی بود تا خوردن غذا. بعد از صبحانه، امیلی به همراه نیکولاس وارد اتاق نشیمن شد و روی کاناپه ای نشست. نیکولاس به سمت مینی بار رفت و شرابی انتخاب کرد و کمی از آن را در لیوانی ریخت و نوشید و زیر لب گفت"بالاخره... یه صبح آروم بدون حضور اون هر.زه..." امیلی زیر لب خنده ای کرد. نیکولاس روی کاناپه کنار امیلی لم داد و دستش را روی کاناپه، پشت امیلی گذاشت. با اینکه امیلی مستقیما دست نیکولاس را حس نمیکرد اما گرمایی که از دستش ساطع میشد را حس میکرد که این گرما باعث شد برای لحظه ای مو های تنش سیخ شوند. نیکولاس پاهایش را بیشتر باز کرد و سرش را به کاناپه تکیه داد و آهسته گفت"خیلی خوبه... بدون اون... الان فقط میخوام از سکوت لذت ببرم... با یه وِر زیبا کنارم..." و با این حرفش باعث شد که امیلی برای بار چندم سرخ شود، طوری که انگار تمام بدنش داست از آتش میسوخت اما فقط خود امیلی این را حس میکرد. نیکولاس با پوزخند و کاملا راضی از کاری که با امیلی میکند، چشمانش را بست. امیلی پرسید"آلفا واقعا لذت میبری که کسی رو خجالت زده کنی!؟" نیکولاس چشمانش را باز نکرد و فقط با همان پوزخند گفت"آره... و اینکه حرفم واقعیت بود نه چیز دیگه ای که بابتش خجالت زده بشی... در ضمن... خیلی زود سرخ میشی... و این تو رو زیبا تر میکنه..." امیلی با خجالت ضربه ای به شانه نیکولاس زد و گفت"هی... بس کن..." نیکولاس در جواب فقط خندید. یکی از آن خنده های نادرش. برای چندین دقیقه فقط بدون حرف و در سکوت به سر بردند. حالا دست نیکولاس کمی از کاناپه پایین تر آمده بود و نوک انگشتانش، شانه ی امیلی را لمس میکرد. سکوت بالاخره با صدای تلفن نیکولاس شکست. تماس از طرف کارلو ( همون دوست نیکولاس ) بود. نیکولاس جواب داد"بله؟.... میشنوم.... همممم.... باشه کارلو!" و تماس را قطع کرد. امیلی با کنجکاوی به نیکولاس نگاه کرد. نیکولاس گفت"کارلو بود... مثل اینکه بهم نیاز دارن... من الان میرم.... تو هم به نظر کار های زیادی داری که برای ملاقاتت انجام بدی..."امیلی سرش را تکان داد و نیکولاس بلند شد و به طرف طبقه بالا رفت. امیلی برای ملاقاتش با لایرا هیجان داشت. بعد از چند دقیقه، نیکولاس به طبقه پایین برگشت. حالا لباسش را با چیزی مناسب و رسمی عوض کرده بود. اما قبل از اینکه از عمارت خارج شود، خطاب به امیلی گفت"حواست به خودت باشه، کوچولو.... منظورم تو قرار ملاقاته نه اینجا..." امیلی باشه ای زیر لب گفت و نیکولاس رفت. امیلی تا نزدیکی ظهر خودش را سرگرم کرد و سپس غذایی ساده درست کرد و مشغول خوردن شد. بعد از ناهار به سمت اتاق نیکولاس رفت تا دوشی بگیرد....
.......................................................
پارت سوم به زودی آپلود میشه 🎀🙏🏻
......................................................
نیکولاس هم سر میز نشست و نان تستی برداشت اما انگار بیشتر حواسش روی امیلی بود تا خوردن غذا. بعد از صبحانه، امیلی به همراه نیکولاس وارد اتاق نشیمن شد و روی کاناپه ای نشست. نیکولاس به سمت مینی بار رفت و شرابی انتخاب کرد و کمی از آن را در لیوانی ریخت و نوشید و زیر لب گفت"بالاخره... یه صبح آروم بدون حضور اون هر.زه..." امیلی زیر لب خنده ای کرد. نیکولاس روی کاناپه کنار امیلی لم داد و دستش را روی کاناپه، پشت امیلی گذاشت. با اینکه امیلی مستقیما دست نیکولاس را حس نمیکرد اما گرمایی که از دستش ساطع میشد را حس میکرد که این گرما باعث شد برای لحظه ای مو های تنش سیخ شوند. نیکولاس پاهایش را بیشتر باز کرد و سرش را به کاناپه تکیه داد و آهسته گفت"خیلی خوبه... بدون اون... الان فقط میخوام از سکوت لذت ببرم... با یه وِر زیبا کنارم..." و با این حرفش باعث شد که امیلی برای بار چندم سرخ شود، طوری که انگار تمام بدنش داست از آتش میسوخت اما فقط خود امیلی این را حس میکرد. نیکولاس با پوزخند و کاملا راضی از کاری که با امیلی میکند، چشمانش را بست. امیلی پرسید"آلفا واقعا لذت میبری که کسی رو خجالت زده کنی!؟" نیکولاس چشمانش را باز نکرد و فقط با همان پوزخند گفت"آره... و اینکه حرفم واقعیت بود نه چیز دیگه ای که بابتش خجالت زده بشی... در ضمن... خیلی زود سرخ میشی... و این تو رو زیبا تر میکنه..." امیلی با خجالت ضربه ای به شانه نیکولاس زد و گفت"هی... بس کن..." نیکولاس در جواب فقط خندید. یکی از آن خنده های نادرش. برای چندین دقیقه فقط بدون حرف و در سکوت به سر بردند. حالا دست نیکولاس کمی از کاناپه پایین تر آمده بود و نوک انگشتانش، شانه ی امیلی را لمس میکرد. سکوت بالاخره با صدای تلفن نیکولاس شکست. تماس از طرف کارلو ( همون دوست نیکولاس ) بود. نیکولاس جواب داد"بله؟.... میشنوم.... همممم.... باشه کارلو!" و تماس را قطع کرد. امیلی با کنجکاوی به نیکولاس نگاه کرد. نیکولاس گفت"کارلو بود... مثل اینکه بهم نیاز دارن... من الان میرم.... تو هم به نظر کار های زیادی داری که برای ملاقاتت انجام بدی..."امیلی سرش را تکان داد و نیکولاس بلند شد و به طرف طبقه بالا رفت. امیلی برای ملاقاتش با لایرا هیجان داشت. بعد از چند دقیقه، نیکولاس به طبقه پایین برگشت. حالا لباسش را با چیزی مناسب و رسمی عوض کرده بود. اما قبل از اینکه از عمارت خارج شود، خطاب به امیلی گفت"حواست به خودت باشه، کوچولو.... منظورم تو قرار ملاقاته نه اینجا..." امیلی باشه ای زیر لب گفت و نیکولاس رفت. امیلی تا نزدیکی ظهر خودش را سرگرم کرد و سپس غذایی ساده درست کرد و مشغول خوردن شد. بعد از ناهار به سمت اتاق نیکولاس رفت تا دوشی بگیرد....
.......................................................
پارت سوم به زودی آپلود میشه 🎀🙏🏻
- ۴.۲k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط