part
"ɪᴛ ᴘᴀꜱꜱᴇᴅ ᴀɢɪɴ 2"
part:۴۱
"ویو نادیا"
جولی کنارم داشت اروومم میکرد
اون یک ربع گذشت ولی خبری از جونگکوک نشد
جیمین و اجوما دهن مردم و با دروغ میبستن.
جولی همش بام حرف میزد و امید میداد
ولی نه
هیچکدوم نمیتونست اشوبی که تو دلمه رو اروم کنه
از نگرانی نزدیک بود گرم بگیره.
بم قول داد بهترین شب زندگیم و بسازه...
اینکه تو این سه روز هیچ وقتی برام نزاشت مهم نیست.
الان کجاست؟
چرا نمیاد؟ ساعت ۷ ،
یک ساعت دیگه هم گذشت....
چشمم و از در جلوم گرفتم و به پایین دوختم...بیخیال، انگار قصد نداره بیاد
اشک تو چشمم پر شده بود.
جولی کنار گوشم گفت:
_ نادیا جونم؟
سرمو به طرفش چرخوندم با فین فین و خنده مصنوعی گفتم:
_ نگران نیستم ممنونم که حواست بهم هست
یه دفعه صدایه در نظرمو جلب کرد .
با تعجب به در نگاه کردم .
که دیدم جونگکوک با عجله سمتم میاد.
از جام بلند شدم که خودشو بم رسوند
کوک: نادیا وواقعااا معذرت میخوام...ببخشید
نادیا: چییزی شده؟
کوک: یکم مشکل پیش امد...تمام سعیمو کردم زود تموم شه ....
نادیا: اشکالی نداره، مهم اینه الان اینجایی....
لبخندی زد و گفت:
_از تعریفه خودتم خوشگل تر شدی...
نادیا: تو که همیشه جذاب هستی..ولی خب امشب زیاده روی کردی...
تویه حس خودمون بودیم که صدایی امد
جولی و ته: اهوم؟؟؟
به طرفشون برگشتیم
تهیونگ و ندیده بودم فکر کنم با جونگکوک امد
نادیا: سلام
جولی: دیگه لازمم نبود جلو ما انقدر با هم لاس بزنید...
خنده ایی کردم
باورم نمیشه فقط با دیدنش همچی یادم رفت...
ته: مبارک باشه نادیا خانم...به نظرم از سر جونگکوکم زیادی
جیمین پیداش شد و گفت:
_ چیمیگی ؟
رو به جونگکوک ادامه داد:
_ داداشم خدا بهت صبر بده با این دختر زندگی سخته
نادیا: اره تو طرفداری کن ازش تو نکنی کی کنه؟؟؟
جیمین: ببینیدش..شب عروسیشم با من جنگ داره
همه جز من و جیمین خندیدن
اجوما امد و گفت:
_ زشته ....مهمونا منتظرن
عاقد "بله"رو از هر دومون گرفت و مردم دست زدن.
شروع کردیم به پیش مهمونا رفتن و تبریک گفتن وقتی به سمت جونگکوک رفتم بازوش و گرفتم که احساس خیسی زیر لباسش کردم.
خندم جمع شد
نادیا: جونگکوک؟
کوک: جونم؟
خواستم دهن باز کنم که در باز شدو چند نفر امدن داخل ....
یکیشون اشنا بود ولی دوتاعه دیگه نه
به جونگکوک نگاه کردم
که با حرص زیادی به اونا نگاه میکرد
"ویو جونگکوک"
با دیدن ته ایل و مینهو و اون بادیگارد پشتشو خون تو رگام به جوش امد.نادیا با تعجب بم نگاه میکرد
به سمتمون امدن و سلام دادن
نادیا: سلام...جونگکوک؟......معرفی نمیکنی؟
ته ایل که با دیدن نادیا چشماش برق زد داشت رو مخم میدوید....
ته ایل: ما همکار جونگکوک هستیم...ببخشید باعث شدیم جونگکوک دیر به مراسم برسه...
نادیا با تعجب خودشو جمع کردو با خوش رویی گفت:
_ خوش امدید
part:۴۱
"ویو نادیا"
جولی کنارم داشت اروومم میکرد
اون یک ربع گذشت ولی خبری از جونگکوک نشد
جیمین و اجوما دهن مردم و با دروغ میبستن.
جولی همش بام حرف میزد و امید میداد
ولی نه
هیچکدوم نمیتونست اشوبی که تو دلمه رو اروم کنه
از نگرانی نزدیک بود گرم بگیره.
بم قول داد بهترین شب زندگیم و بسازه...
اینکه تو این سه روز هیچ وقتی برام نزاشت مهم نیست.
الان کجاست؟
چرا نمیاد؟ ساعت ۷ ،
یک ساعت دیگه هم گذشت....
چشمم و از در جلوم گرفتم و به پایین دوختم...بیخیال، انگار قصد نداره بیاد
اشک تو چشمم پر شده بود.
جولی کنار گوشم گفت:
_ نادیا جونم؟
سرمو به طرفش چرخوندم با فین فین و خنده مصنوعی گفتم:
_ نگران نیستم ممنونم که حواست بهم هست
یه دفعه صدایه در نظرمو جلب کرد .
با تعجب به در نگاه کردم .
که دیدم جونگکوک با عجله سمتم میاد.
از جام بلند شدم که خودشو بم رسوند
کوک: نادیا وواقعااا معذرت میخوام...ببخشید
نادیا: چییزی شده؟
کوک: یکم مشکل پیش امد...تمام سعیمو کردم زود تموم شه ....
نادیا: اشکالی نداره، مهم اینه الان اینجایی....
لبخندی زد و گفت:
_از تعریفه خودتم خوشگل تر شدی...
نادیا: تو که همیشه جذاب هستی..ولی خب امشب زیاده روی کردی...
تویه حس خودمون بودیم که صدایی امد
جولی و ته: اهوم؟؟؟
به طرفشون برگشتیم
تهیونگ و ندیده بودم فکر کنم با جونگکوک امد
نادیا: سلام
جولی: دیگه لازمم نبود جلو ما انقدر با هم لاس بزنید...
خنده ایی کردم
باورم نمیشه فقط با دیدنش همچی یادم رفت...
ته: مبارک باشه نادیا خانم...به نظرم از سر جونگکوکم زیادی
جیمین پیداش شد و گفت:
_ چیمیگی ؟
رو به جونگکوک ادامه داد:
_ داداشم خدا بهت صبر بده با این دختر زندگی سخته
نادیا: اره تو طرفداری کن ازش تو نکنی کی کنه؟؟؟
جیمین: ببینیدش..شب عروسیشم با من جنگ داره
همه جز من و جیمین خندیدن
اجوما امد و گفت:
_ زشته ....مهمونا منتظرن
عاقد "بله"رو از هر دومون گرفت و مردم دست زدن.
شروع کردیم به پیش مهمونا رفتن و تبریک گفتن وقتی به سمت جونگکوک رفتم بازوش و گرفتم که احساس خیسی زیر لباسش کردم.
خندم جمع شد
نادیا: جونگکوک؟
کوک: جونم؟
خواستم دهن باز کنم که در باز شدو چند نفر امدن داخل ....
یکیشون اشنا بود ولی دوتاعه دیگه نه
به جونگکوک نگاه کردم
که با حرص زیادی به اونا نگاه میکرد
"ویو جونگکوک"
با دیدن ته ایل و مینهو و اون بادیگارد پشتشو خون تو رگام به جوش امد.نادیا با تعجب بم نگاه میکرد
به سمتمون امدن و سلام دادن
نادیا: سلام...جونگکوک؟......معرفی نمیکنی؟
ته ایل که با دیدن نادیا چشماش برق زد داشت رو مخم میدوید....
ته ایل: ما همکار جونگکوک هستیم...ببخشید باعث شدیم جونگکوک دیر به مراسم برسه...
نادیا با تعجب خودشو جمع کردو با خوش رویی گفت:
_ خوش امدید
- ۴۴.۴k
- ۳۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط