برادرخواندهیمن پارت18:
چند دقیقهای میشد که جیمین از پیشش رفته بود و تهیونگ دقایقی قبل از تایمی که منشی گفته بود توی سالن منتظر جونگکوک بود. جونگکوک با خروج از اتاقش به طرف پلهها رفت. تهیونگ با قدمای تند خودشو بهش رسوند و از پشت مچشو بین انگشتاش گرفت. جونگکوک سرشو برگردوند و با دیدن تهیونگ شوکه شد.
_برادر.. اینجا..
تهیونگ حرفشو قطع کرد:
_مهم نیست من چرا اومدم شرکت مهم اینه که تو داری کجا میری
جونگکوک شوکهتر از قبل نگاش کرد. اصلا تهیونگ به چه حقی داشت اونطور بازخواستش میکرد؟ با اخم غلیظی که بین دو ابروش جا خوش کرده بود، مچ دستشو از بین انگشتای برادرخوندهش بیرون کشید و با چرخیدن کامل مقابلش ایستاد. نگاهی به اطرافش و کارمندایی که هر کدوم دنبال کار خودشون بودن انداخت و در حالی که سعی داشت آروم حرف بزنه پرسید:
_باید واسه رفت و آمدم جواب پس بدم؟
اینبار تهیونگ جا خورد. با حالت ناباوری به چشمای درشت و مشکی پسر مقابلش خیره شد. انتظار نداشت جونگکوک اونقدر واضح بیان کنه که هیچچیز زندگیش به اون مربوط نیست..
_خیلی خب نمیخوای جواب نده من فقط نگرانت بودم..
جونگکوک حس کرد زیادی تند رفته. با چهرهای که حالا اثری از اخم توش دیده نمیشد گفت:
_چیزی برای نگرانی وجود نداره یه قرار دارم
اما نگفت چه جور قراری.. بلافاصله نگاهش سمت دست تهیونگ کشیده شد. هینی کشید و با گرفتن دستش پرسید:
_دستت چی شده تهیونگ؟
تهیونگ دستشو عقب کشید.
_چیز مهمی نیست
مکثی کرد و با طعنه گفت:
_بهتره به قرارت برسی.. دیرت میشه!
جونگکوک برای چند ثانیه بدون حرف به چشمای برادرخوندهش خیره شد و بعد با لحن عجیبی گفت:
_خدافظ
و بدون لحظهای مکث، با قدمهای تندی از پلهها پایین رفت.
چند دقیقهای میشد که جیمین از پیشش رفته بود و تهیونگ دقایقی قبل از تایمی که منشی گفته بود توی سالن منتظر جونگکوک بود. جونگکوک با خروج از اتاقش به طرف پلهها رفت. تهیونگ با قدمای تند خودشو بهش رسوند و از پشت مچشو بین انگشتاش گرفت. جونگکوک سرشو برگردوند و با دیدن تهیونگ شوکه شد.
_برادر.. اینجا..
تهیونگ حرفشو قطع کرد:
_مهم نیست من چرا اومدم شرکت مهم اینه که تو داری کجا میری
جونگکوک شوکهتر از قبل نگاش کرد. اصلا تهیونگ به چه حقی داشت اونطور بازخواستش میکرد؟ با اخم غلیظی که بین دو ابروش جا خوش کرده بود، مچ دستشو از بین انگشتای برادرخوندهش بیرون کشید و با چرخیدن کامل مقابلش ایستاد. نگاهی به اطرافش و کارمندایی که هر کدوم دنبال کار خودشون بودن انداخت و در حالی که سعی داشت آروم حرف بزنه پرسید:
_باید واسه رفت و آمدم جواب پس بدم؟
اینبار تهیونگ جا خورد. با حالت ناباوری به چشمای درشت و مشکی پسر مقابلش خیره شد. انتظار نداشت جونگکوک اونقدر واضح بیان کنه که هیچچیز زندگیش به اون مربوط نیست..
_خیلی خب نمیخوای جواب نده من فقط نگرانت بودم..
جونگکوک حس کرد زیادی تند رفته. با چهرهای که حالا اثری از اخم توش دیده نمیشد گفت:
_چیزی برای نگرانی وجود نداره یه قرار دارم
اما نگفت چه جور قراری.. بلافاصله نگاهش سمت دست تهیونگ کشیده شد. هینی کشید و با گرفتن دستش پرسید:
_دستت چی شده تهیونگ؟
تهیونگ دستشو عقب کشید.
_چیز مهمی نیست
مکثی کرد و با طعنه گفت:
_بهتره به قرارت برسی.. دیرت میشه!
جونگکوک برای چند ثانیه بدون حرف به چشمای برادرخوندهش خیره شد و بعد با لحن عجیبی گفت:
_خدافظ
و بدون لحظهای مکث، با قدمهای تندی از پلهها پایین رفت.
- ۲۵۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط