{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند دقیقه بعد وقتی کوک به اوج رسیده بود ات کوک رو ول کرد

چند دقیقه بعد وقتی کوک به اوج رسیده بود ات کوک رو ول کرد و گفت: گفتم که آخر هفته...
کوک: ات لطفا...درد داره.
ات ادامه داد تا اینکه کوک راحت شد.
پس فردا شده بود
کوک تب کرده بود و ات با گریه میگفت: کوک تقصیر منه...متاسفم....
کوک: ات تقصیر تو نیست...نباید تو هوای بارونی.....ات سردمه
ات: نه بدنت گرمه.....کوک..
ات پریود شده بود دیروز و به کوک نگفته بود. دستشو اروم روی شکمش فشار داد و گفت: کوک چشماتو ببند استراحت کن.
ات رفت آشپزخونه چ زنگ زد به نامجون و گفت: نامجون...کوک هق تب کرده هق هق من نمیتونم تبشو کم کنم....
نامجون: نگران نباش الان میام....
نامجون اومد و ات با کمک نامجون تونستن کوک رو آروم کنن و من دستم رو روی شکمم گذاشتم و اروم رفتم سمت دستشویی
چند دقیقه بعد اومدم بیرون
نامجون گفت: بیا این قرص رو بخور دردت کم میشه....راستی یه کیسه آب گرم روی شکمت بذار....جوراب بپوش باید پاهات گرم بمونه.... چناجون به ات و کوک رسیدگی کرد و حالا هر دو روی تخت خوابیدن و نامجون اروم رفت توی کاناپه در پذیرایی نشست...
نامجون: الو جیمین
به جیمین ماجرا رو تعریف کرد . جیمین برای کمک اومد.
دیدگاه ها (۱۲)

جیمین چند دقیقه بعد اومد. با خودش داروی تب و پریود و سوپ آما...

وقتی وارد صحنه شدن مدتی بعد چندین تابلو دیدن که درمورد ات بو...

خیلی زشته اگه به رنگ موهام نظر ندی🥺

ات: چیه؟ کوک: من نمیتونم صبر کنم تا آخر هفته...لطفاااااات: ک...

کوک: چی میخوایات پتو رو ول کرد و دوباره دستشو روی شکمش گذاشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط