{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلطنت راز آلود

//سلطنت راز آلود//
پارت 89

با درد وحشتناکی که در زیر دل و پایین تنه اش داشت ملافه تخت را از کند و وارد آب ولرم حوضچه شد تا درد آوردم تر بشود
چشمانش را بست و زیر آب شار کوچک حوضچه ایستاد دقایقی بعد که احساس کرد دردش آرام تر شد موهایش را شست و از حوضچه بیرون آمد و حوله را دوره بدنش پیچید
.......
وارد اتاق شد و به جیمین که درحال بستن دکمه های پیراهنش بود چشم دوخته... انگار سریع دوش گرفته بود و این از موهای خیس اش معلوم بود
به سمتش قدم برداشت....مقابلش ایستاد و دستش روی دست او گذاشت و مانع کارش شد.... و خودش مشغول بستن دکمه های پیراهنش شد
جیمین با لبخند به تک تک حرکاتش نگاه میکرد..
الویز : اگه بخواهی اینجوری بهم خیره بشی نمیتونم تمرکز کنم
تقریباً بستن دکمه های پیراهنش را تمام کرد بود..... جیمین صورتش را با دستانش قاب گرفت و با انگشت شصتش گونه او را نوازش می کرد
و با صدای گوش نوازش که از هر لحظه دیگر مهربان تر بود گفت
جیمین : میخوام قدر تمام مدتی که نتونستم نگات کنم بهت خیره بشم...
قدر تمام وقتای که کنارت بودم اما نتونستم بهت بگم چقدر عاشقتم..دوستت داشتم باشم
لحظات در چشمان نافذ عشقش غرق شد حال می‌توانست قسم بخورد که جیمین وقتی به او نگاه می کند زیباترین نگاه دنیا را دارد
زیباترین افکار را دارد... مهربان در بند بند وجودم می‌جوشد اما تنها وقتی در کنار لیلی اش هست وگرنه می‌دانست در مقابل بقیه همان پادشاه سرد و بی احساسه به این خاطر حس خواست بودن میکرد نگاهی را داشت که فقد متعلق به لیلی اش بود لحنی را داشت که تنها گوش های او را نوازش میکرد.....تنها با یک لبخند زیبا و با نگاهی که همراش میخندید جوابش را داد و خودش را در آغوش عشق جا کرد
بعد از آن همه دوری و دل کندن حال در کنار هم بودن در گرمای آغوش هم
............
هنوز هم بخاطر الکلی که شب گذشته خورده بود سرش تیر میکشد
کمی از قهوه اش را مزه کرد و نفس عمیقی کشید
با تقی که به در خورد فنجان قهوه اش را بر روی میز گذاشت و با گفتن
( بیا تو ) ساریتا وارد اتاق شد و دامن را با دستانش گرفت و کمی روی زانوهایش خم شد و مقابل الویز نشست
الویز : تونستی چیزی بفهمی
ساریتا با هیجان فراوانی شروع به حرف زدن کرد
ساریتا : اگه بشنوی چی فهمیدم مطمئن تعجب میکنی....یا شایدم هم نکنی چون خودت انگار حدی زده بودی....وای دختر آخه مگه تو جنی یا پیشگو چطوری فهميدی....
الویز : ساریتا کم وراجی کن بگو چی فهمیدی
ساریتا : اوه ببخشید یادم رفت....بانو فیورلا با یکی از اشراف زاده رابطه داره....
الویز تکیه اش را از مبل گرفت به صاف نشست و منتظر ادامه حرفای او شد
ساریتا : و میدونی جالب تر از همه چیه اون با یه مرد متحل رابطه داره ..
دیدگاه ها (۴)

//سلطنت راز آلود//پارت 90ساریتا : و میدونی جالب تر از همه چی...

//سلطنت راز آلود//پارت 91گهی گریان گهی خندان گهی چون ابری سر...

//سلطنت راز آلود//ادامه پارت 88جیمین : بلاخره که گیرت میارم ...

//سلطنت راز آلود//پارت 88 که باعث شد روی صورتش خم بشه جیمین ...

The sound of bells part 2

P21چهیونگ دست دخترک گرفت.چهیونگ:پاشو بریمدختر بلخره بلند شد....

The sound of bells part 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط