داستان من و تو p32
ویو یونگی:
کوک و جیمین خواب بودن 6 عصر و خواب... من داشتم کتاب میخوندم
مینجی و جیهوپ تلویزیون میدیدن......
بورام رو ندیدم.. معمولا از بس ذوق داشت که مخ همه رو میخورد... نکنه از ذوق رفته خودکشی کنه... نه بورام اینقدر احمق نیس... بهتره برم پیداش کنم... توی آشپز خونه که نیس... برم اتاق..
بورام داری چ...
و بورام رو دیده بود که با عینک دودی داشت میرقصید( باهمون چیز پست قبلی و رقصش هم همینطور😂😐😔)
یونگی دیگه نتونست خودشو کنترل کنه... از خنده پخش زمین شد...
بورام با اون آهنگش بلند بودولی صدای خنده شنید...
سریع هدفونو برداشت و یونگی رو دید که غش کرده از خنده...
_تو .. تو اینجا.. چیکار میکنی؟
یونگی:هی.چی...
_از کی اینجایی؟
یونگی:الان!
وای بورام حالا چجوری جمع کنم این وضعو....
_من دیوونه نیستم
وزد تو پیشونی خودش...
یونگی:منم نگفتم هستی!
_این کارا از بقیه بعیده...
یونگی:بیا پایین!
وبعد درو بست...
_هوفففف...
آههه ساعت 6 .. نهههه... تا 4 ساعت صب کلی داریم...
طبقه ی پایین...
جیهوپ:به نظرم الان بهتره همه بخوابن! تا برای صب سرحال باشیم.. به آجوما میگم ساعت 3 بیدارمون کنه... برای توی راه فرود گاهم یه چیزی درست کنه بخوریم...
ودوباره گوشی بورام زنگ میخوره....
جیهوپ:یا خدا... خدایا خودت کمکمون کن...
تهیونگ پشت تلفن :سلامممم( داد)
بورام با صدای گرفته داد متوسط زد:سلامممم
تهیونگ:نامجون هیونگ میخواد بیاد آره؟
_نمیپرسی مرده ام یا زنده؟
تهیونگ :مطمئنا زنده ای!
_شک نداری؟
تهیونگ :نه... دارم برات شام آماده میکنم...
_وات؟ برای من؟
تهیونگ همون موقع تلفنو قطع میکنه و جلوی چشم بورام میگه:... بله برای تو؟
جیمین از خواب بیدار شده بود:یاخدا! این اینجا چیکار میکنه؟
تهیونگ:سلام به همگی!
یونگی:سلام پسر!
جیهوپ و مینجی:سلام!
کوک هم توی خواب و بیداری گفت سلام!
بورام تلفنو قطع میکنه!
_فک کردم سفرت طول داره!
ولی خوشحالم برگشتی!یونگ هی کو؟
تهیونگ :اون گفت باید یه چیزی بخرم! هرچی پرسیدم چی نگفت! مزاحم که نیستیم...
_از خدامونه اینجا باشی!
تهیونگ:ممنون!
(توضیحات درمورد شخصیت جدید: تهیونگ دوست جیهوپ و یونگی.. این مکالمه کمی سرد بود خانواده ی تهیونگ با خانواده بورام مشکل دارن...ولی انگار بچه ها اهمیتی نمیدن...یونگ هی خواهر تهیونگ دوست جون جونی 2 بورام )
یونگ هی:سلام به همه گی..
_سلاممممم *پریدن توی بغل یونگ هی*
یونگ هی:آروم تر!
همه گی: سلام!
(حال ندارم دیگه)
کوک:پیتزااااا
یونگ هی:گفتم کنار هم شام بخوریم!
ویه شام خوب رو سپری کردن....
ساعت 9 شب همه تصمیم گرفتن توی پذیرایی بخوابن... به اندازه ی کافی کاناپه بود... بعضیام دوست داشتن روی زمین بخوابن...
ساعت 10 شب همه جا ساکت بود... و همه خواب بودن...
_یونگی بیداری؟( آروم)
یونگی:نمیخوابی؟
_نمیبره..
یونگی به سمتش برگشت و بغلش کرد...
یونگی:الان چی؟ ( آروم)
_واییی چکار میکنی؟ ( آروم)
یونگی:بگیر بخواب!
و خب دو دقیقه بعد خوابم برد...
کوک و جیمین خواب بودن 6 عصر و خواب... من داشتم کتاب میخوندم
مینجی و جیهوپ تلویزیون میدیدن......
بورام رو ندیدم.. معمولا از بس ذوق داشت که مخ همه رو میخورد... نکنه از ذوق رفته خودکشی کنه... نه بورام اینقدر احمق نیس... بهتره برم پیداش کنم... توی آشپز خونه که نیس... برم اتاق..
بورام داری چ...
و بورام رو دیده بود که با عینک دودی داشت میرقصید( باهمون چیز پست قبلی و رقصش هم همینطور😂😐😔)
یونگی دیگه نتونست خودشو کنترل کنه... از خنده پخش زمین شد...
بورام با اون آهنگش بلند بودولی صدای خنده شنید...
سریع هدفونو برداشت و یونگی رو دید که غش کرده از خنده...
_تو .. تو اینجا.. چیکار میکنی؟
یونگی:هی.چی...
_از کی اینجایی؟
یونگی:الان!
وای بورام حالا چجوری جمع کنم این وضعو....
_من دیوونه نیستم
وزد تو پیشونی خودش...
یونگی:منم نگفتم هستی!
_این کارا از بقیه بعیده...
یونگی:بیا پایین!
وبعد درو بست...
_هوفففف...
آههه ساعت 6 .. نهههه... تا 4 ساعت صب کلی داریم...
طبقه ی پایین...
جیهوپ:به نظرم الان بهتره همه بخوابن! تا برای صب سرحال باشیم.. به آجوما میگم ساعت 3 بیدارمون کنه... برای توی راه فرود گاهم یه چیزی درست کنه بخوریم...
ودوباره گوشی بورام زنگ میخوره....
جیهوپ:یا خدا... خدایا خودت کمکمون کن...
تهیونگ پشت تلفن :سلامممم( داد)
بورام با صدای گرفته داد متوسط زد:سلامممم
تهیونگ:نامجون هیونگ میخواد بیاد آره؟
_نمیپرسی مرده ام یا زنده؟
تهیونگ :مطمئنا زنده ای!
_شک نداری؟
تهیونگ :نه... دارم برات شام آماده میکنم...
_وات؟ برای من؟
تهیونگ همون موقع تلفنو قطع میکنه و جلوی چشم بورام میگه:... بله برای تو؟
جیمین از خواب بیدار شده بود:یاخدا! این اینجا چیکار میکنه؟
تهیونگ:سلام به همگی!
یونگی:سلام پسر!
جیهوپ و مینجی:سلام!
کوک هم توی خواب و بیداری گفت سلام!
بورام تلفنو قطع میکنه!
_فک کردم سفرت طول داره!
ولی خوشحالم برگشتی!یونگ هی کو؟
تهیونگ :اون گفت باید یه چیزی بخرم! هرچی پرسیدم چی نگفت! مزاحم که نیستیم...
_از خدامونه اینجا باشی!
تهیونگ:ممنون!
(توضیحات درمورد شخصیت جدید: تهیونگ دوست جیهوپ و یونگی.. این مکالمه کمی سرد بود خانواده ی تهیونگ با خانواده بورام مشکل دارن...ولی انگار بچه ها اهمیتی نمیدن...یونگ هی خواهر تهیونگ دوست جون جونی 2 بورام )
یونگ هی:سلام به همه گی..
_سلاممممم *پریدن توی بغل یونگ هی*
یونگ هی:آروم تر!
همه گی: سلام!
(حال ندارم دیگه)
کوک:پیتزااااا
یونگ هی:گفتم کنار هم شام بخوریم!
ویه شام خوب رو سپری کردن....
ساعت 9 شب همه تصمیم گرفتن توی پذیرایی بخوابن... به اندازه ی کافی کاناپه بود... بعضیام دوست داشتن روی زمین بخوابن...
ساعت 10 شب همه جا ساکت بود... و همه خواب بودن...
_یونگی بیداری؟( آروم)
یونگی:نمیخوابی؟
_نمیبره..
یونگی به سمتش برگشت و بغلش کرد...
یونگی:الان چی؟ ( آروم)
_واییی چکار میکنی؟ ( آروم)
یونگی:بگیر بخواب!
و خب دو دقیقه بعد خوابم برد...
۴.۵k
۱۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.