{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ:من میرم دستشویی

تهیونگ:من میرم دستشویی
کارلا لبخندی زد...لبخند رضایت آمیزی
بعد ازینکه تهیونگ رفت پدربزرگش جدی شد و به کارلا نگاه کرد و حرف زد
پدربزرگ:کار تو بود؟
کارلا:باید باهم حرف میزدیم خب
پدربزرگ:ببینم این بدن درد و حس خستگی کار توعه؟
کارلا:ببینم حرفامونو یادت رفت؟دقیقا ۸ سال پیش
پدربزرگ:نه یادم نرفت..
کارلا:پس دلیلی نداره ازم این سوالو میپرسی
پدربزرگ:فقط یک سال دیر کردم
کارلا:من بهت گفتم لحظه به لحظه ی وقت مهمه تو داری میگی یک سال؟
پدربزرگ:یعنی این درد رو از بین نمیبری؟
کارلا:ببین کیم این دیگه دست من نیست...
پدربزرگ:بیخیال کارلا...هردومون خوب میدونیم اگه اراده کنی مرده رو هم زنده میکنی
کارلا لبخندی زد و ادامه داد:درسته اما این موقعیت و دردی که تو داری به شرطی که از طرف من باشه میتونم از بین ببرمش
پدربزرگ:یعنی جادوی این درد رو تو برام نفرستادی؟
کارلا:البته که نه...جادوی این درد دو بخشه که بهش اولش از طرف من نیست و بخش دومش که درواقع مکمل جادو هست رو من اضافه کردم
پدربزرگ:یعنی الان نمیتونی کاریش کنی؟
کارلا:فقط میتونم هرروز با استفاده از افسونم بخشی از دردت رو مهار کنم
پدربزرگ:فهمیدم
کارلا:درباره جادو چیزی به تهیونگ هم گفتی؟
دیدگاه ها (۷)

_part:4__charmer__کارلا_قبل ازینکه پدربزرگ بتونه جوابی بده ت...

از جادوش خیلی راضی بود...اون خیلی خوب عمل می‌کردالان کافیه چ...

_part:3__charmer__تهیونگ_پدربزرگ وقتی دخترک رو دید لبخندی زد...

_تهیونگ_به اصرار پدربزرگش به پاریس اومدنبه طرز عجیبی پدربزرگ...

به چیزی که دل ندارد دل نبند

فیک کوک به چیزی که دل ندارد دل نبند

دزیره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط