قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ☕️
پارت سی ششم
کانگ: چرا فرار؟ اینجا خونهی خودمه. بشینین چای میخوریم.
همین موقع تهیونگ و جونگکوک از در پشتی اومدن تو. چهار نفر شدن دور کانگ.
کانگ: اوهوم. همه جمعین. بچههای پدرای مرده. (خنده) چی میخواین؟
تهیونگ: اعتراف.
کانگ: به چی؟
جونگکوک: به قتل پدرامون.
کانگ: (ویسیکی رو سر کشید) پدراتون؟ اونا خودشون مقصر بودن. چرا دخالت میکردن توی کارای من؟
جیمین: پس اعتراف میکنی؟
کانگ: اعتراف؟ به چیزی که ثابت نمیتونین بکنین؟ مدارک که ندارین.
تهیونگ: داریم. خونهی امن. همه چی اونجاست.
کانگ برای اولین بار رنگش پرید. ولی سریع خودش رو جمع کرد.
کانگ: باشه. قبول. من دستور دادم. ولی شما هیچ کاری نمیتونین بکنین. چون...
ناگهان در پشتی باز شد. چند تا مرد مسلح اومدن تو. اسلحهها رو گرفتن سمت بچهها.
کانگ: چون من آدم دارم. همیشه دارم.
دو-هیون جلو رفت. دستاش رو بالا برد.
دو-هیون: آقای کانگ... من دو-هیونم. پسر...
کانگ: میدونم کي هستی. پدرت رو من نکشتم. خودکشی کرد. بزدل.
دو-هیون: میدونم. ولی من اومدم یه پیشنهاد بدم.
همه نگاه کردن به دو-هیون.
دو-هیون: من میتونم اینا رو بکشم برات. اگه بذاری برم.
جونگکوک: دو-هیون! چی میگی؟
تهیونگ: میدونستم. میدونستم نمیشه اعتماد کرد.
کانگ با خوشحالی نگاه کرد: بیا جلو پسر.
.............
پارت سی ششم
کانگ: چرا فرار؟ اینجا خونهی خودمه. بشینین چای میخوریم.
همین موقع تهیونگ و جونگکوک از در پشتی اومدن تو. چهار نفر شدن دور کانگ.
کانگ: اوهوم. همه جمعین. بچههای پدرای مرده. (خنده) چی میخواین؟
تهیونگ: اعتراف.
کانگ: به چی؟
جونگکوک: به قتل پدرامون.
کانگ: (ویسیکی رو سر کشید) پدراتون؟ اونا خودشون مقصر بودن. چرا دخالت میکردن توی کارای من؟
جیمین: پس اعتراف میکنی؟
کانگ: اعتراف؟ به چیزی که ثابت نمیتونین بکنین؟ مدارک که ندارین.
تهیونگ: داریم. خونهی امن. همه چی اونجاست.
کانگ برای اولین بار رنگش پرید. ولی سریع خودش رو جمع کرد.
کانگ: باشه. قبول. من دستور دادم. ولی شما هیچ کاری نمیتونین بکنین. چون...
ناگهان در پشتی باز شد. چند تا مرد مسلح اومدن تو. اسلحهها رو گرفتن سمت بچهها.
کانگ: چون من آدم دارم. همیشه دارم.
دو-هیون جلو رفت. دستاش رو بالا برد.
دو-هیون: آقای کانگ... من دو-هیونم. پسر...
کانگ: میدونم کي هستی. پدرت رو من نکشتم. خودکشی کرد. بزدل.
دو-هیون: میدونم. ولی من اومدم یه پیشنهاد بدم.
همه نگاه کردن به دو-هیون.
دو-هیون: من میتونم اینا رو بکشم برات. اگه بذاری برم.
جونگکوک: دو-هیون! چی میگی؟
تهیونگ: میدونستم. میدونستم نمیشه اعتماد کرد.
کانگ با خوشحالی نگاه کرد: بیا جلو پسر.
.............
- ۴.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط