پلیس در آستانه مافیا
پلیس در آستانه مافیا
ویو سنا
ظرف ها رو شستم رفتم و کارها رو انجام دادم رفتم که بخوابم دیدم جونکوگ تو اتاقه
جنکوگ : امدی منتظرت بودم
سنا : ببخشید کارم دیر تموم شد
جنکوگ : عیب نداره
سنا : من رو مبل میخوابم تو روتخت بخواب
جنکوگ : نه تو هم پیش من رو تخت میخوابی
سنا : اگه نخوانم باهات روی یه تخت بخوابم چی
جنکوگ : تنبی میشی
سنا : باشه میخوابم
رفتم رو تخت جدا از اون خوابیدم که دیدم کی منو کشید تو بغلش جنکوگ بود چشمام گرم گرفت و خوابیدم
ویو سنا
(فردا صبح)
با نوری که به چشمام میخورد بیدار شدم دیدم جنکوگ کنارم مثل بچه کوچیک خیلی کیوت خوابیده نمیدونم اما دلم میخواست ببوسمش که دیدم چشماشو باز کرد چند ثانیه همینطور به هم زل زده بودیم که نگاهمو ازش گرفتم و پاشدم رفتم سرویس کارهای لازمو کردم و آمدم بیرون موهامو شونه کردم لباسمو عوض کردم میخواستم برم که جونکوگ دستمو گرفت
جنکوگ : کجا با این عجله
سنا : مگه یادت رفته من خدمتکارم
جنکوگ : خدمتکار شخصی منی و باید کارای منو بکنی تختو مرتب کن
سنا : باشه
تختو مرتب کردم اتاق هم مرتب کردم داشتم آمیزش میکردم که دیدم جونکوگ با یه هوله دور کمرش آمد بیرون و من همینجور بهش زل زده بودم
جنکوگ : چته زل زدی دلت میخواد (پوزخند)
سنا : هیچی
جنکوگ : بیا اینجا
سنا : باشه
رفتم ببینم چیکارم داره که یه حوله داد دستم
سنا : اینو چیکار کنم
جنکوگ : باهاش خوشکم کن
سنا : چشم
با حوله همینطور داشتم خوشکش میکردم که دیدم به هم زل زده
سنا : چرا اینجوری نگاهم میکنی
جنکوگ : میترسی
سنا : نه
پاشد رفت که لباس بپوشد منم اتاقو تمیز کردم رفتم بیرون داشتم کمک اجوما میکردم که یکی زنگ درو زد
سنا : من درو باز میکنم
اجوما :باشه دخترم
همین که درو باز کردم یه دختر با یه لباس باز و آرایش غلیظ جلوی در بود معلوم بود که هرزه ست (نکته:اسمش لیدیاست)
که از جلوی در آمدم اینور آمد داخل که جونکوگ داشت از پله ها میومد پایین که پرید تو بغل جونکوگ نمیدونم چرا اما انگار حصودیم شد انگار میخواستم جونکوگ فقط مال من باشه
لیدیا : ددی جونم (ناز وعشوه)
جنکوگ : جانم
لیدیا : دلم برات تنگ شده بود
جنکوگ : منم همینطور
باورم نمیشه جونکوگ الان اون دختره رو بوسید فک کنم دوست دخترشه رفتن روی مبل باهم نشستن دیدم جونکوگ صدام میزنه
جنکوگ : سنا (سرد )
سنا : بله
جنکوگ : دوتا قهوه برامون بیار
سنا : چشم
رفتم وقهوه ها رو براش درست کردم آوردم
لیدیا : به نظر هرزه میای
سنا : اسم خودتو روی من نزار
لیدیا : ددی ببین بهم چی گفت (بغض ساختگی)
جنکوگ : اونکه یه کلفته حرفاش هیچ ارزشی نداره ولش کن
لیدیا : باشه ددی
از این حرف جونکوگ ناراحت شدم اخه چرا من اینقدر بیچاره و بدبختم رفتم تو اشپز خانه که دیدم اجوما داره چند نوع غذا درست میکنه
سنا : اجوما چرا داری این همه غذا درست میکنی
اجوما : مگه تو نمیدونی
سنا : چیرو
اجوما : اینکه ارباب جین داره میاد
سنا : ارباب جین کیه
اجوما : ارباب جین دوست صمیمی و برادر ارباب جونکوگ هست
سنا :آها حالا کی میان
اجوما : الان دیگه میرسه
صدای بوق که آمد دیدم همه خدمتکاران جلوی در صف کشیدن
اجوما : ارباب آمد بیا سنا بیا ماهم بریم
سنا : نه من دلم نمیخواد بیام
اجوما : چرا همه خدمتکاران خودشونو میکشن تا اربابو ببین بعد تو نمیای
سنا : اجوما لطفاً دوست ندارم بیام
اجوما : باشه دخترم
واجوما رفت منم به کارا رسیدم
لایک و کامنت یادتون نره ❤️ ❤️ ❤️
ویو سنا
ظرف ها رو شستم رفتم و کارها رو انجام دادم رفتم که بخوابم دیدم جونکوگ تو اتاقه
جنکوگ : امدی منتظرت بودم
سنا : ببخشید کارم دیر تموم شد
جنکوگ : عیب نداره
سنا : من رو مبل میخوابم تو روتخت بخواب
جنکوگ : نه تو هم پیش من رو تخت میخوابی
سنا : اگه نخوانم باهات روی یه تخت بخوابم چی
جنکوگ : تنبی میشی
سنا : باشه میخوابم
رفتم رو تخت جدا از اون خوابیدم که دیدم کی منو کشید تو بغلش جنکوگ بود چشمام گرم گرفت و خوابیدم
ویو سنا
(فردا صبح)
با نوری که به چشمام میخورد بیدار شدم دیدم جنکوگ کنارم مثل بچه کوچیک خیلی کیوت خوابیده نمیدونم اما دلم میخواست ببوسمش که دیدم چشماشو باز کرد چند ثانیه همینطور به هم زل زده بودیم که نگاهمو ازش گرفتم و پاشدم رفتم سرویس کارهای لازمو کردم و آمدم بیرون موهامو شونه کردم لباسمو عوض کردم میخواستم برم که جونکوگ دستمو گرفت
جنکوگ : کجا با این عجله
سنا : مگه یادت رفته من خدمتکارم
جنکوگ : خدمتکار شخصی منی و باید کارای منو بکنی تختو مرتب کن
سنا : باشه
تختو مرتب کردم اتاق هم مرتب کردم داشتم آمیزش میکردم که دیدم جونکوگ با یه هوله دور کمرش آمد بیرون و من همینجور بهش زل زده بودم
جنکوگ : چته زل زدی دلت میخواد (پوزخند)
سنا : هیچی
جنکوگ : بیا اینجا
سنا : باشه
رفتم ببینم چیکارم داره که یه حوله داد دستم
سنا : اینو چیکار کنم
جنکوگ : باهاش خوشکم کن
سنا : چشم
با حوله همینطور داشتم خوشکش میکردم که دیدم به هم زل زده
سنا : چرا اینجوری نگاهم میکنی
جنکوگ : میترسی
سنا : نه
پاشد رفت که لباس بپوشد منم اتاقو تمیز کردم رفتم بیرون داشتم کمک اجوما میکردم که یکی زنگ درو زد
سنا : من درو باز میکنم
اجوما :باشه دخترم
همین که درو باز کردم یه دختر با یه لباس باز و آرایش غلیظ جلوی در بود معلوم بود که هرزه ست (نکته:اسمش لیدیاست)
که از جلوی در آمدم اینور آمد داخل که جونکوگ داشت از پله ها میومد پایین که پرید تو بغل جونکوگ نمیدونم چرا اما انگار حصودیم شد انگار میخواستم جونکوگ فقط مال من باشه
لیدیا : ددی جونم (ناز وعشوه)
جنکوگ : جانم
لیدیا : دلم برات تنگ شده بود
جنکوگ : منم همینطور
باورم نمیشه جونکوگ الان اون دختره رو بوسید فک کنم دوست دخترشه رفتن روی مبل باهم نشستن دیدم جونکوگ صدام میزنه
جنکوگ : سنا (سرد )
سنا : بله
جنکوگ : دوتا قهوه برامون بیار
سنا : چشم
رفتم وقهوه ها رو براش درست کردم آوردم
لیدیا : به نظر هرزه میای
سنا : اسم خودتو روی من نزار
لیدیا : ددی ببین بهم چی گفت (بغض ساختگی)
جنکوگ : اونکه یه کلفته حرفاش هیچ ارزشی نداره ولش کن
لیدیا : باشه ددی
از این حرف جونکوگ ناراحت شدم اخه چرا من اینقدر بیچاره و بدبختم رفتم تو اشپز خانه که دیدم اجوما داره چند نوع غذا درست میکنه
سنا : اجوما چرا داری این همه غذا درست میکنی
اجوما : مگه تو نمیدونی
سنا : چیرو
اجوما : اینکه ارباب جین داره میاد
سنا : ارباب جین کیه
اجوما : ارباب جین دوست صمیمی و برادر ارباب جونکوگ هست
سنا :آها حالا کی میان
اجوما : الان دیگه میرسه
صدای بوق که آمد دیدم همه خدمتکاران جلوی در صف کشیدن
اجوما : ارباب آمد بیا سنا بیا ماهم بریم
سنا : نه من دلم نمیخواد بیام
اجوما : چرا همه خدمتکاران خودشونو میکشن تا اربابو ببین بعد تو نمیای
سنا : اجوما لطفاً دوست ندارم بیام
اجوما : باشه دخترم
واجوما رفت منم به کارا رسیدم
لایک و کامنت یادتون نره ❤️ ❤️ ❤️
- ۱۰۰
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط