پلیس در آستانه مافیا
پلیس در آستانه مافیا
سنا : من باید بهمم کی مامانو بابام رو کشته
توی همین فکرها بودم که چشمام.گرم گرفتن و خوابم برد (فردا )
ویو سنا از خواب بیدار شدم امروز تعطیل بود پس رفتم دوش گرفتم آمدم و لباس راحتی کردم آمدم تا در مورد مرگ پدو مادرم تحقیق کنم هیچ اطلاعاتی به دست نیاوردم
اون حرفایی پدر مادر سنا همش اون روز توی گوشش تکرار میشد
مامان سنا: آخه چرا اون کارو قبول کردی (گریه)
بابای سنا: من چه میدونستم اگه اون کارو کنم اینا میفتن دنبالمون
یه دفعه پاهام شل شد افتادم زمین سرم گیج میرفت همش اون صدا توی گوشم تکرار میشد
سنا : بسه دیگه ساکت شین
سنا همش میزد توی سرش و میگفت
سنا : ساکت شید
سنا داشت گریه میکرد و همش اون خاطره های دردناک به یادش میاد
(چند ساعت بعد)
سنا به دیوار تکیه داده بود و همینجور به دیوار زل زده بود
(فردا )
ویو سنا رفتم یه دوش ۲۰مینی گرفتم لباسمو پوشیدم رفتم سمت دادگسترا یه سر رفتم توی اتاق دادستان کل
دادستان کل : دخترم حالت خوبه
سنا : چرا ازادش کردین
دادستان کل : اگه آزادش نمی کردم الان زنده نبودم
سنا : بخاطر اینکه زنده بمونین آزادش کردین
دادستان کل : اره
سنا : شما چقدر میتونید کثیف و اشغال باشید (داد)
دادستان کل :سنا حدتو بودن (داد )
سنا : میدونم میخوای چه غلطی بکنی (داد)
دادستان کل : اخراجی (داد)
سنا : منم میخواستم استفا بدم خداحافظ (داد)
از دادگسترا آمدم بیرون عیب ندارد من وکیل هم هستم ولش کن به درک که اخراج شدم الان عصابم خیلی خط خطی بود رفتم خونه یکم خوابیدم
ویو جنکوگ
جنکوگ : نامجون درباره ی اون دختره سنا تحقیق کردی
نامجون : اره کیم سناست ۲۰سالشه وقتی ۱۰ سالش بوده پدر ومادرشو از دست داده از ۱۰ سالگی توی پرورشگاه بوده و هم پلیسه وهم وکیل و پدر و مادرشو مافیا ها کشتن
جنکوگ : چی مافیا ها
نامجون : اره
جنکوگ : یکم درمورد این مافیا هایی که پدر ومادرشو کشتن تحقیق کن
نامجون : باشه
جنکوگ : راستی آماده باش امشب میخوام برم سنارو بدزدم
نامجون : باشه
(امشب )
ویو سنا
از خواب پاشدم احساس کردم یکی تو خونه ست رفتم به لیوان آب بخورم که یه دفعه یه دستمال جلوی دهنم گرفت که بیهوش شدم
ویو جنکوگ
رفتم خونه سنا که دیدم تو خونه خوابه واقعا خیلی خوشگله دیدم داره بیدار میشه رفتم از اتاق بیرون که رفت تو آشپز خونه منم رفتم دستمال بیهوش کننده گذاشتم روی دهنش بیهوشش کردم برآید استایل بغلش کردم بردمش تو ماشین بعد که رسیدیم خونه بغلش کردم بردمش تو اتاق خودم گذاشتمش رو تخت محو زیبایش شدم همینجور بهش زل زده بودم
لایک و کامنت یادتون نره ❤️ ❤️
سنا : من باید بهمم کی مامانو بابام رو کشته
توی همین فکرها بودم که چشمام.گرم گرفتن و خوابم برد (فردا )
ویو سنا از خواب بیدار شدم امروز تعطیل بود پس رفتم دوش گرفتم آمدم و لباس راحتی کردم آمدم تا در مورد مرگ پدو مادرم تحقیق کنم هیچ اطلاعاتی به دست نیاوردم
اون حرفایی پدر مادر سنا همش اون روز توی گوشش تکرار میشد
مامان سنا: آخه چرا اون کارو قبول کردی (گریه)
بابای سنا: من چه میدونستم اگه اون کارو کنم اینا میفتن دنبالمون
یه دفعه پاهام شل شد افتادم زمین سرم گیج میرفت همش اون صدا توی گوشم تکرار میشد
سنا : بسه دیگه ساکت شین
سنا همش میزد توی سرش و میگفت
سنا : ساکت شید
سنا داشت گریه میکرد و همش اون خاطره های دردناک به یادش میاد
(چند ساعت بعد)
سنا به دیوار تکیه داده بود و همینجور به دیوار زل زده بود
(فردا )
ویو سنا رفتم یه دوش ۲۰مینی گرفتم لباسمو پوشیدم رفتم سمت دادگسترا یه سر رفتم توی اتاق دادستان کل
دادستان کل : دخترم حالت خوبه
سنا : چرا ازادش کردین
دادستان کل : اگه آزادش نمی کردم الان زنده نبودم
سنا : بخاطر اینکه زنده بمونین آزادش کردین
دادستان کل : اره
سنا : شما چقدر میتونید کثیف و اشغال باشید (داد)
دادستان کل :سنا حدتو بودن (داد )
سنا : میدونم میخوای چه غلطی بکنی (داد)
دادستان کل : اخراجی (داد)
سنا : منم میخواستم استفا بدم خداحافظ (داد)
از دادگسترا آمدم بیرون عیب ندارد من وکیل هم هستم ولش کن به درک که اخراج شدم الان عصابم خیلی خط خطی بود رفتم خونه یکم خوابیدم
ویو جنکوگ
جنکوگ : نامجون درباره ی اون دختره سنا تحقیق کردی
نامجون : اره کیم سناست ۲۰سالشه وقتی ۱۰ سالش بوده پدر ومادرشو از دست داده از ۱۰ سالگی توی پرورشگاه بوده و هم پلیسه وهم وکیل و پدر و مادرشو مافیا ها کشتن
جنکوگ : چی مافیا ها
نامجون : اره
جنکوگ : یکم درمورد این مافیا هایی که پدر ومادرشو کشتن تحقیق کن
نامجون : باشه
جنکوگ : راستی آماده باش امشب میخوام برم سنارو بدزدم
نامجون : باشه
(امشب )
ویو سنا
از خواب پاشدم احساس کردم یکی تو خونه ست رفتم به لیوان آب بخورم که یه دفعه یه دستمال جلوی دهنم گرفت که بیهوش شدم
ویو جنکوگ
رفتم خونه سنا که دیدم تو خونه خوابه واقعا خیلی خوشگله دیدم داره بیدار میشه رفتم از اتاق بیرون که رفت تو آشپز خونه منم رفتم دستمال بیهوش کننده گذاشتم روی دهنش بیهوشش کردم برآید استایل بغلش کردم بردمش تو ماشین بعد که رسیدیم خونه بغلش کردم بردمش تو اتاق خودم گذاشتمش رو تخت محو زیبایش شدم همینجور بهش زل زده بودم
لایک و کامنت یادتون نره ❤️ ❤️
- ۹۳
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط