#خان_زاده #پارت122

#خان_زاده #پارت122


با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت
_بپر بالا.
متعجب گفتم
_ببخشید؟واسه چی؟
_واسه اینکه میخوام یه کم از تجربه های دندون پزشکی مو در اختیارت بذارم.
خندیدم و گفتم
_مرسی ولی زوده واسه من.
_بابا دختر میخوام مجبورت کنم امشب و بیای.
با مخالفت گفتم
_ممنون ولی واقعا شرایط شو ندارم.
_چرا؟من با خانوادت حرف میزنم...میگم.
خندیدم و گفتم
_ممنون ولی نمیام.
نفسش و فوت کرد و گفت
_باشه پس سوار شو تا یه جایی برسونمت.
انگار دلش نمی‌خواست دست برداره بازم مخالفت کردم
_ممنون من با اتوبوس...
وسط حرفم پرید
_از اون سر شهر کوبیدم این ور انقدر نه نیار دیگه سوار شو.
ناچارا سر تکون دادم و سوار شدم. ماشین و روشن کرد و گفت
_چه خبرا؟
بعد بدون اینکه من چیزی بگم خودش گفت
_می تونم یه سوال بپرسم؟
سر تکون دادم که گفت
_چرا امشبو نمیای؟
ای بابا اینم عجب سمجی از آب در اومد...با کلی مکث گفتم
_راست بخوام بگم علاقه ای به شرکت تو اون نامزدی ندارم.
خندید و گفت
_منم همین طور. نظرت چیه منم نرم؟
_نامزدی خواهرتونه ها...
نفسش و فوت کرد و گفت
_اما با یه آدمی که...
سکوت کرد. متعجب گفتم
_اهورا خان که آدم خوبیه.
پوزخندی زد و گفت
_نه بابا...اون طورام نیست.خواهر بی فکر ما هم عاشق کی شد!

🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۳۰)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 212♡⁠。⁠)و بابا ...

پارت ۸گفت ااااات خوبی ؟ همه جا رو دنبالت گشتم .....گفتم به ل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 222♡⁠。⁠)⁩لبخند ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑦خم شد و کتابارو گرفت: «متاسفم خانوم ، پولِ ...

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت"پارت "42" "ویو پارک آنجلینا (گ...

پارت ۲۱

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 017"""""""""""""""""""""""""""""""...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط