{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(Just a game?)

(Just a game?)
Part22

م،م:خب اون...
مادربزرگ:دوست پسر مامانته
+چییییی؟
م،م:مامان چرا یهویی میگی
+مامان؟
م،م:خب آره ولی خیلی وقت نیست باهم آشنا شدیم
+حداقل میزاشتی یه سال از فوت بابا بگذره
م،م: عزیزم درک کن خودت می‌دونی که خالم خوب نبود
با دلخوری بهش نگاه میکردم که اون مرده گفت
آقا:خب مایا فکر کنم ما هنوز کامل باهم آشنا نشدیم من کیم جونگ سوک هستم
با اکراه گفتم
+خوشبختم
که مامانم برا چشم غره‌ای رفت

مادربزرگ:خب حالا که آشنا شدین پاشین بریم شام بخوریم نوه‌ی عزیزم اومده
با لبخند دست مادربزرگم گرفتم رفتیم سمت میز
موقع غذا به اون مرده و مامانم نگاه می‌کردم که چطور مامانم بهش توجه میکنه
که با دستی روی شونه م به خودم اومدم
مادربزرگ:خب عزیزم یکم از این چند مدتی که نبودی بگو
+ام خب الان که مدرسه م تموم شده ولی یه تصمیمی گرفتم
همه به من زل زدن
+برای دانشگام می‌خوام برم خارج از کشور
م،م:چرا؟
+همینطوری
م،م:خیله خب فعلا غذات بخور بعدا راجبش حرف می‌زنیم
دیگه چیزی نگفتیم غذامون خوردیم
بعد از غذا با مامانم حرف زدم اتفاقاتی که افتاده بود براش تعریف کردم
اونم دلداریم داد و درباره ی دانشگامم مشکلی نداشت






#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
دیدگاه ها (۱۹)

(Just a game?)Part21حالا که مدرسه تموم شده بود تصمیم گرفته ب...

فالوشه🎀 @eli.bilink

جیسو: هوف چه خوابی رفتما مامان..مامان.. کجایین؟من بیدار شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط