My professor
My professor
Part 76
دور و برمو متعجب نگاه کردم و وقتی دیدم هنوز داره نگام میکنه گفتم:
جونگکوک:بله ... چشم
قامت تختش رو کمی متمایل کرد تا از کنارش رد بشم و بعد آروم درو بست
اتاق کاملا خالی بود و بوی عطر دلنشینش کل فضارو پر کرده بود...
ابرای توسی و تیره آسمونو پوشنده بودن و قطره های بارون آروم به شیشه ی پنجره
میخوردن ... با اینکه تو سالن بود اتاق اونقدر ساکت و آروم بود که میشد صدای تک تک قطره ها رو واضح شنید ... قفل درو چرخوند و من با شنیدن صدای قفل متعجب برگشتم سمتش.
اما يهو كمرم محکم به دیوار کوبیده شد ....
دستشو درست کنار سرم به دیوار چسبوند و با یه اخم کشنده درست زل زد تو چشام...
با وحشت چشمای عصبیشو نگاه کردم
-
هیزل:چ ... چیشده ؟
دندوناشو رو هم فشار داد
جونگکوک:میتونم بپرسم ... با سلطان حاشیه ی این دانشگاه تو یه کلاس تنها دقیقا چه گوهی داشتید میخوردید خانم پارک ؟!
فاتحه مع الصلوات !
قلبم تا زیر گلوم اومد بالا ....
زبونم قفل کرد و اون سرشو تو اون فاصله ی کم کج کرد .
جونگکوک:هوم ؟ جواب منو بده !
خواستم دهن باز کنم که مانع شد و کاملا جدی و محكم غريد ..
جونگکوک:مگه نگفتم هر سوالی که داشتی از خودم میپرسی و به اون ابله نزدیک نمیشی؟
بگیرم همین جا چالت کنم الان؟.... بزنم گردنتو خورد کنم که اصلا حرف گوش نمیکنی؟
صداشو برد بالاتر :
جونگکوک:چرا حرفمو گوش نمیدی تو؟؟؟!!!
چشمام باز مونده بود ... چی داشت میگفت ..... داشتم تهدید به مرگ میشدم !
اما چرا از مردن نمیترسیدم و احساس ناامنی نمیکردم ....
چرا با اینکه وحشت کرده بودم یه چیزی کنج دلمو قلقلک میداد
هیزل: م... معذرت میخ...
حرفمو قطع کرد
جونگکوک: معذرت خواهیت به درد من نمیخوره
چی باعث شد حرفمو زمین بندازی و با کله خودت بری ته دره ؟!... دلیلشو میخوام !
دره؟! ... این واژه برای یه دانشجوی ساده یکم زیادی نبود؟ مگر اینکه چیزی فراتر از دانشجو باشه
....اونقدر اون اخم دست و پا و اراده م رو شل کرده بود که از خودم پرسیدم یعنی باید قضیه رو باهاش در میون بزارم؟!
امکان نداشت ... هر چقد هم که این مرد تمام زندگی من باشه و بهش اطمینان کامل داشته باشم این موضوع راز من نیست که درباره گفتن یا نگفتنش تصمیم بگیرم.
راز نامجونه ... خودمو تو اون فضای تنگی که واسم ساخته بود بیشتر به دیوار چسبوندم و پلک محکمی زدم
هیزل: دلیل خاصی نداشت... راجب گروه بندی کلاسای عملی میخواستیم حرف بزنیم. اون زودتر از بقیه بچه ها رسید.
نیشخندی زد و ازم فاصله گرفت ... باورش نشد !
انگار که میخواست به خودش مسلط شه دستی به پیشونیش کشید و من نفس دردناکمو آزاد کردم .
هیزل:جئون...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🪷
#رمان #فیک #فیکشن
Part 76
دور و برمو متعجب نگاه کردم و وقتی دیدم هنوز داره نگام میکنه گفتم:
جونگکوک:بله ... چشم
قامت تختش رو کمی متمایل کرد تا از کنارش رد بشم و بعد آروم درو بست
اتاق کاملا خالی بود و بوی عطر دلنشینش کل فضارو پر کرده بود...
ابرای توسی و تیره آسمونو پوشنده بودن و قطره های بارون آروم به شیشه ی پنجره
میخوردن ... با اینکه تو سالن بود اتاق اونقدر ساکت و آروم بود که میشد صدای تک تک قطره ها رو واضح شنید ... قفل درو چرخوند و من با شنیدن صدای قفل متعجب برگشتم سمتش.
اما يهو كمرم محکم به دیوار کوبیده شد ....
دستشو درست کنار سرم به دیوار چسبوند و با یه اخم کشنده درست زل زد تو چشام...
با وحشت چشمای عصبیشو نگاه کردم
-
هیزل:چ ... چیشده ؟
دندوناشو رو هم فشار داد
جونگکوک:میتونم بپرسم ... با سلطان حاشیه ی این دانشگاه تو یه کلاس تنها دقیقا چه گوهی داشتید میخوردید خانم پارک ؟!
فاتحه مع الصلوات !
قلبم تا زیر گلوم اومد بالا ....
زبونم قفل کرد و اون سرشو تو اون فاصله ی کم کج کرد .
جونگکوک:هوم ؟ جواب منو بده !
خواستم دهن باز کنم که مانع شد و کاملا جدی و محكم غريد ..
جونگکوک:مگه نگفتم هر سوالی که داشتی از خودم میپرسی و به اون ابله نزدیک نمیشی؟
بگیرم همین جا چالت کنم الان؟.... بزنم گردنتو خورد کنم که اصلا حرف گوش نمیکنی؟
صداشو برد بالاتر :
جونگکوک:چرا حرفمو گوش نمیدی تو؟؟؟!!!
چشمام باز مونده بود ... چی داشت میگفت ..... داشتم تهدید به مرگ میشدم !
اما چرا از مردن نمیترسیدم و احساس ناامنی نمیکردم ....
چرا با اینکه وحشت کرده بودم یه چیزی کنج دلمو قلقلک میداد
هیزل: م... معذرت میخ...
حرفمو قطع کرد
جونگکوک: معذرت خواهیت به درد من نمیخوره
چی باعث شد حرفمو زمین بندازی و با کله خودت بری ته دره ؟!... دلیلشو میخوام !
دره؟! ... این واژه برای یه دانشجوی ساده یکم زیادی نبود؟ مگر اینکه چیزی فراتر از دانشجو باشه
....اونقدر اون اخم دست و پا و اراده م رو شل کرده بود که از خودم پرسیدم یعنی باید قضیه رو باهاش در میون بزارم؟!
امکان نداشت ... هر چقد هم که این مرد تمام زندگی من باشه و بهش اطمینان کامل داشته باشم این موضوع راز من نیست که درباره گفتن یا نگفتنش تصمیم بگیرم.
راز نامجونه ... خودمو تو اون فضای تنگی که واسم ساخته بود بیشتر به دیوار چسبوندم و پلک محکمی زدم
هیزل: دلیل خاصی نداشت... راجب گروه بندی کلاسای عملی میخواستیم حرف بزنیم. اون زودتر از بقیه بچه ها رسید.
نیشخندی زد و ازم فاصله گرفت ... باورش نشد !
انگار که میخواست به خودش مسلط شه دستی به پیشونیش کشید و من نفس دردناکمو آزاد کردم .
هیزل:جئون...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🪷
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط