بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P51

اون مرد تو دلش آشوب ها به پا بود...
نگرانی‌ه اینکه اگه کارِن بخواد هرطور شده زهرشو بریزه...
اینکه اتفاقی برای معشوقه اش بیوفته...
یا حتی...
نگرانیه اینکه رابطه اشون چی میشه...
کارتینا درموردش چی فکر میکنه...اونو به عنوان چه فردی در نظر داره‌‌.
اینکه در یک لحظه هم با کارِن بحث میکردو هم این فکرا تو ذهنش دور میخورد باعث می‌شد تمرکز کافی برای واکنش نشون دادن نداشته باشه... اما با این حال حالت خونسردی به خودش گرفت و دوباره به دیوار تکیه کرد:
_آتیشی که ازش حرف میزنی خیلی وقت پیش خاموش شده کارِن... خودتم خوب میدونی این کارات فقط عقده ایه که از بچگی تو وجودت جاش دادی... با خراب کردن زندگی بقیه نمیتونی گذشته رو عوض کنی...
به عنوان کسی که این تجربه رو داشته و ازش راضی هم بوده؛ بهت پیشنهاد میدم اون عقدهٔ مزاحمو بیرونش کنی و یه زندگی جدید برای خودت بسازی... شاید اون موقع برای توهم یکی پیدا شه که بشه تنها دلیل نفس کشیدنت..:

رنگ نگاهش تغییر کرده بود و فقط لباشو روی هم فشار میداد!
چیزی تو وجودش میخواست خشمشو دربر بگیره و ازش همون ادم همیشگی رو به نمایش بزاره اما از طرفی ته دلش حس میکرد حرفایی که شنیده بود درسته...
تک خنده ای از روی نفرت سر داد و این دفعه اون بود که یک قدم نزدیک تر میشد:
_به تنها دلیل نفس کشیدنت بگو دیگه نمیخوام ببینمش.. که اگه حتی ناخواسته چشمم به چشمش بخوره هرچی دیده از چشم خودش دیده!!

بعد از اتمام حرفش به همراه اخم بین ابروهاش نیم نگاهی گذرا به کاترینا که گوشه ای از سالن ایستاده بود و تصادفا همهٔ حرفاشون رو هم شنیده بود انداخت و
بعد فورا نگاهشو از اون گرفت و بعد از گفتن(بریم) از سالن خارج شد..

(کاترینا)

آهسته به سمت کوک قدم برداشت و دقیقا کنارش قرار گرفت و بعد از نگاه کوتاهی به راهی که کارِن رفته زیر لب پرسید:
+اون... چرا از همیشه ترسناک تر بود؟

کوک اما سرشو به سمت اون چرخوند و با همون حالت سرد سابقش گفت:
_نگو که ترسیدی!

بیخیال شونه ای بالا داد:
+همه چیز تموم شد چرا باید ترسیده باشم...
بعدشم...

دوباره سرشو به سمت اون مایل کرد و حالا نگاهاشون بهم گره خورد..
+وقتی تو پیشمی چرا باید بترسم؟

مکثی کرد و دوباره خطاب به اون لب زد:
+امشب برنامه ای نداری؟ میخوام بخاطر کمکایی که بهم کردی شام مهمونت کنم...

همون زمان اما صدای فردی از دور تر هواس اون دو رو به سمت خودش کشید:
_کوک... کاراتو راست و ریست کردم...

برگه های دستشو بالا پایین کرد و کاملا مقابل کوک قرار گرفت:
_بریم؟

و تازه بود که متوجه حضور کاترینا هم شده بود..
_اوه.. مشتاق دیدار خانوم کیم..

کاترینا هم متقابلاً لبخندی زد و سر تکون داد:
+همچنین...

ولی خب جئون انقدری حساس شده بود که حتی به این مکالمه کوتاه هم حسودیش میشد....
دستاشو داخل جیبش برد و از کنار هردوی اونها رد شد و وقتی کاملا مطمئن شد پشتش به اوناس از حرکت ایستاد و سرشو به سمت کاترینا مایل کرد:
_ امشب برای شام به خونت میام... از پسش برمیای که، نه؟!

از روی تعجب مکث کرد و همین مکث کمی طولانی هم باعث شد کوک صورت مایل شده اشو برگردونه.. به همین دلیل هم نگاه دَوَرانیشو روی کوک‌ متوقف کرد و بی معطلی حرفشو به زبون اورد:
+با..شه.. مشکلی نیست... پس...تا شب...

و این جملهٔ رضایت بخش بعد از مدت ها بالاخره باعث لبخند اون مرد شد..!
دیدگاه ها (۱)

#بزرگترین_آرزوP52«شروع یک رابطه؟ یا شایدم.. آخرین دیدار!»بشق...

#بزرگترین_آرزوP53سری تکون داد و با جدیتی که تو صداش مشخص بود...

#بزرگترین_آرزوP50تو تمام مدت نگاهش روی کاترینا بود.. اما دری...

#بزرگترین_آرزوP49(یک هفته بعد) *انتخاب درست اما از راه اشتبا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

پارت9⃣دازای با دقت به حرفای کارن گوش میداد کارن:« و منم دختر...

پارت6⃣کارن خجالت زده به دازای میگه؛« چرا؟»دازای با لحن جدی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط