کَمانه می کُنَد به دل ، طلوع ِ ناگهان ِ تو

کَمانه می کُنَد به دل ، طلوع ِ ناگهان ِ تو
و شب شکسته می شود در عمق ِ آسمان ِ تو
همین که می نوازی ام ، به مهرخند ِ کوچکی
شکفته می شود گُلی به جان من ، به جان ِ تو !
‌با ما که زمانه ؛ ذره ای یار نشد
مثل دل ما دلی گرفتار نشد
آن لحظه ی با شکوه باهم بودن
افسوس که هیچ وقت تکرار نشد
دیدگاه ها (۲)

به نام آن‌که در خون، جاودان شدبه خاکِ خستهٔ ایران، نشسته گرد...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش دوم_کی اشک هایم جاری شد؟ن...

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

dark life = 27

پارت دوم._*بیگناهان*_

چند پارتی

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

محبوبم:سلام به شما از گوشه ی تنهایی من که دیشب در یکی از نیم...

#چند پارتی تهیونگ و ات پارت 2 دسته گل کوچکی که از دو شب قبل ...

چندشش میشد. از خیسی بین پاهاش متنفر بود. نمی‌دونست ماده ی زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط