{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه غزل برای خواندن، نه صدا برای آواز

نه غزل برای خواندن، نه صدا برای آواز
نه هوای شعر دارم، نه پری برای پرواز

نه چنان شکسته بالم که زمین شود سرایم
نه توان پر کشیدن به امید صبح اعجاز

چه به روز آفتاب سر بام ما رسیده است
خبر از طلوع داری؟!!!شب خانمان برانداز

نه ترانه می سرایم که برای او بخوانی
نه نگاه گریه سودی به نگفته های یک راز

نه امید وصل دارم، نه هراسی از جدایی
نه رسیده ام به پایان، نه به سر هوای آغاز

من دل سپرده را از شب رفتنت نترسان
که سپرده ام خودم را به خدای قصه پرداز
دیدگاه ها (۴)

مدتی بـود که در من خبـر از عشـق نبودتاکه یک روز کسی هرچه دلم...

تنهایی...!!بی هوایی...!!ادم راخفه میکند...!!گاهی هوایی شدن ب...

اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندیوگر ما را همی‌خواهی...

چرا یوسف شوم؟ اینجا مگر یوسف بها دارد؟ چرا موسی شوم؟ اینجا ...

پله‌های فلزی پشت‌بام زیر پایشان ناله می‌کردند، اما صدای خنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط