«هاناکی»
«پارت۱۴»
عطر صبح چشماشو باز کرد در حالی که کف اتاق خوابیده بود سرفه کرد کف اتاق از خون و گل تزیین شده بود عطر بلند شد و کف اتاقو تمیز کرد رفت روی تختش و به سقف خیره شد داشت به دیروز فکر میکرد و اشک میریخت که در اتاق شو زدن
...: خانم اقای تهیونگ گفتن بیاین برای صبحانه
ات: باشه
ات....... این اولین باره که تهیونگ میخواد با من صبحونه بخوره نمیدونم چرا ......خب معلومه چون حسی بهت نداشته احمق
ات به سمت میز رفت دید تهیونگ نشسته منتظر اونه
ات: س....سلام
تهیونگ: سلام..... غذا رو بیارید
.....: بله
غذا رو اوردن ات و تهیونگ شروع به غذا خوردن کردن داشتن غذا میخوردن که توجه تهیونگ به دست ات جلب شد
تهیونگ: دستت چی شده
ات دستش و از روی میز اورد پایینو گفت
ات: چیز خاصی نیست
تهیونگ: چطور چیز خاصی نیست دستت زخمی شده
ات: چیزی نشده
تهیونگ دیگه ادامه نداد چون فکر میکرد موضوع به اون مربوط نمیشه در حالی که بر عکس بود
بعد از خوردن صبحانه تهیونگ رفت به اتاقش ات موند اونجا تا میزو تمیز کنه که دید گوشیه تهیونگ روی میز جا مونده گوشی تهیونگ و برداشت که بره به تهیونگ بدتش که دید یه پیامک براش اومد باورش نمیشد چ نوشته بود
«اوپا پس کی میخوای دوست دختر تو ببینی من میخوام بیام خونت برام مهم نیست اون زنت اونجاست» اینو تو پیامک نوشته بود
ات..... یعنی چی یعنی تهیونگ.......نه نه ما که تازه با هم ازدواج کردیم نه این امکان ندارم
ات بغض کرده بود نمیتونست باور کنه این اتفاقات داره برای اون میوفته امید وار بود که این حقیقت نداشته باشه پولی با این وجود که بغض داشت رفت دم در اتاق تهیونگ ودر زد
تهیونگ: کیه
ات: م....منم
تهیونگ: بیا تو
ات: گوشیتو پایین جا گذاشته بودی
تهیونگ: اوه ممنون
ات هیچی نگفت و از اونجا خارج شدیهو یادش اومد که روز سومه باید به سونگ بین یا همون جین سو زنگ بزنه
بچه ها من دارم میرم کلاس بقیه شو ساعت ۹ میزارم
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.