{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد ت

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا

کریمخان را ملاقات کند...

سربازان مانع ورودش می شوند!

خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود
ومی پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان به خان؛
وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد می گوید دزد،
همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!

مرد می گوید: من خوابیده بودم!

خان می گوید: خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش
در تاریخ ماندگار می شود
وسرمشق آزادی خواهان می شود ...

مرد می گوید:
من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری...!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند

وسپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند

ودر آخر می گوید: این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
دیدگاه ها (۴)

از وقتیکه معین سیبیل هاش رو زدهتنها کسى که تو سنگر سیبیل باق...

آغـــــــــلایارلار ،گـــــولرلر گـــؤز یاشـــینی ســیلرلر گ...

متن وصیتنامه داریوش بزرگ اینک که من از دنیا می روم، بیست و پ...

آنقدر پشت نقاب ماندیمکه گم شدیمحالا هیچ کس آشنا نیستغریبه ها...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۶ سوا با تردید به مرد ناشناس خیره ...

41

پایان زمستان ، بهاری است با شمایل باد که بر لب بام ها جان می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط