پارت

پارت ۳۱

۲۴ سالم بود که درست روزه سال دوم برادرم مادرم زنگ زد
،زنگ زد و دوباره ضربان قلیمو کند تر کرد زنگ زد و گفت بابام از غم داداشم بالاخره سکته کرد
نفسم گرفت از انکه داداشمو اونقد دوست داشت که روز رفتنش رفت و منو ول کرد
خب نمیخوام زیاد از اینا بگم چون جز بدتر کردن خالم چیزی عایدم نمیشه
منو آرمان زیاد فرقی باهم نداشتیم فقط من چشم آبی و آرمان سبز بود همین

من الان فقط مامانمو دارم ۲۶ سالم شده و برگشتم ابران من موندم و مامان جونم ساره ، مامان ساره همه جوره پیشم بود
و نزاشت کمرم زیر این فشارا خم شه
اگه الان موندم فقط بخاطر مامان ساره بوده و بس فقط بخاطر وجود مامانم
وجودمادری که خواهری کرد
مادری کرد
پدری کرد
و برادری کرد
کسی که همیشه پناهم بوده و هست کسی که تا ابد دست بوسشم..
دیدگاه ها (۲)

😐 😂 😂 چهارشنبه سوریتون لی لی لی مبارک😐 😂 😂 ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤

سلام دوستا.. خوبین؟؟ لطفا بخونین متنومن یه مدتی نیستم خب تعط...

پارت ۳۰خ حالا یکم از خودم براتون بگم خخمن امیره آریانی پسره ...

پارت ۲۹امیر:اسمش جشن برگشتن من بود ولی حواسشون به همه بود جز...

انگشت کوچیکه پارت 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط