گوشیم زنگ خورد بلند شدم رفتم سمتش تاراست حتما تازه رفته و
گوشیم زنگ خورد بلند شدم رفتم سمتش تاراست حتما تازه رفته و جواب هارو دیده امیدوارم اونم توی دانشگاه من قبول شده باشه. گوشی رو برداشتم-سلام-سلام خواهر بیمعرفت-بخدا درگیر بودم، ول کن اینا رو دانشگاه کجا قبول شدی ؟-به کمک تو بهترین دانشگاه تهران- چه خوب منم همونجا قبول شدم-حالا چه رشته ای؟ -همون که میخواستم عمران ، تو چی -منم معماری-بله میدونم خودتو کشتی تا هم رشته ی پسر عموی من قبول شی-ترلاننننننن-هههههههه -کوفت مرض هناق بیست و چهار ساعته-میدونی وقتی حرصت میدم خیلی حال میده ؟-که حال میده آره ؟ باشه ترلان خانم منم میرم مسافر خونه نمیام خونه ی تو -مگه تو اصفهانی-بله بیمعرفت خانم-خب من از کجا باید میدونستم ؟- فقط من نمیگم که همه ازت دلخورن -باور کن این مدت سرم شلوغ بود -باشه، درو باز کن جلوی درم- تو که قرار بود بری مسافر خونه؟ -ترلانننننننن -باشه نزن اومدم. اون شب با تموم خوبی هاش گذشت دو روز بعد تارا رفت و منم مشغول انجام کارام بودم تا این خونه رو بفروشم و برای همیشه برم تهران اون موقع که اومدم اصفهان میخواستم از خانواده ی پدریم دور باشم ولی الان برام فرقی نداره بزار هر چی میخوان بگن دلم تنگه براشون ولی نمیتونم کار هاشون رو فراموش کنم شاید اگه اون اتفاق نمی افتاد... مهم الان اینه لون ها رفتن الان نیستن و من تا اینجاشو بدون کمک بقیه اومدم از این به بعد هم میتونم.
- ۱۰.۳k
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط