{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۳

پارت ۴۳
باید آوری جمله آخر کوک از جام پریدم و به سمت کمد لباسام رفتم اما چه جوری لباس بپوشم ؟
سرسنگین ؟ جلف ؟ روشن؟ تیر ؟ رسمی ؟
هیچ ایده ای نداشتم
تایه کت و شلوار ست توسی رنگ پیدا کردم زیر کت یه تیشرت مشکی پوشیدم و به ساعت نگاه کردم سه دقیقه مونده بود و موهامو شونه کردم و یه کوچلو میکاپ کردم و کیف رو برداشتم و گوشیمو توش گذاشتم و عینکم برداشتم و به سرعت به سمت سالن اصلی رفتم با دیدن جانگ کوک کنار باریکارش بهش نزدیک شدم با دیدن من نگاهی به سر تا پام انداخت و لبخندی زد و نزدیک شد
- نمیدونستم تو ده دقیقه میتونی انقدر به خودت برسی ، یادم باشه از این به بعد فقط ده دقیقه برای آماده شدن بهت زمان بدم
با شنیدن جمله کوک خنده ای کردم
با اشاره دست کوک سوار لیموزین مشکی رنگ شدم و طولی نکشید که گرمای کوک رو کنار خودم حس کردم و ماشین راه افتاد
+ کوک ؟
- بله
+ کجا داریم میریم ؟
کوک نگاهش رو از جلو گرفت و به من نگاه کرد
- تو دوست داری کجا بریم ؟
+ نمی دونم ، فکر کردم مقصدی رو در نظر گرفتی
- گرفتم ...
کوک نزدیکم شد و بوسه ای به لاله ی گوشم زد
- میریم خرید بهتره یکم به سلیقه من لباس بپوشی
و بار دیگه بوسه ای به همون نقطه زد و سر جاش برگشت
نفسم از حرکات کوک بند اومده بود واقعا غیر قابل پیش بینی بود !
طولی نکشید که ماشین جلوی مرکز خرید بزرگی وایساد اون مرکز خرید فقط برای افراد سرشناس بود
با باز کردن در توسط بادیگارد ها از ماشین پیاده شدیم و وارد مرکز خرید شدیم و وارد مغازه بزرگی شدیم تعجب کرده بودم کوک فقط لباس ها رو نگاه می‌کرد و با اشاره به فروشنده و بادگاردش میفهموند که باید کدوم لباس رو بردارن یعنی واقعا نمی خواد اونهارو پرو کنه ؟!
با دستور و نظر کوک چند لباس هم برای خودم برداشتم که در اخر کوک لباس هایی با توجه به سلیقه خودش بود رو هم انتخاب
بعد چندین ساعت راه رفتن تو اون پاساژ بزرگ بلاخره کوک دستور مرخصی داد
به ارومی کنارش راه میرفتم و به رفتار های عجب کوک فکر می‌کردم
من دوست داشتم الان دست های کوک رو بگیرم و دست تو دست تو خیابون راه بریم یا مثلا تو یه کافه بشینم و در مورد خودمون با هم حرف بزنیم ولی همه‌ی این چیز ها برای کوک تجملاتی و مسخره بود !
کوک با فهمید اینکه موضوعی ذهن من رو مشغول کرده رو به روم وایساد و چونم رو گرفت
- چی شده ؟
لبخندی زدم و به چشماش نگاه کردم
+ نه ، چیزی نشده همه چیز خوبه
کوک به اطرافش نگاه می‌کرد چشمش به بستی فروشی اون طرف خیابون افتاد و من هم به همون جا نگاه کردم
- نظرت راجب اون مغازه ی بستنی فروشی چیه اهوم ؟ ....
پایان پارت ۴۳
لایک کنید لطفا ♥️🙏
دیدگاه ها (۴)

پارت ۴۴+ چی بگم ..کوک نگاهی به بادیگاردش انداخت - تو همین جا...

پارت ۴۵چهار وعده پشت سر هم تنها بودم و جانگ کوک رو حتی برای ...

پارت ۴۲= ببخشید قربان اومدم ظرف های ناهار رو ببرم سری تکون د...

پارت ۴۱ *****بعد از پانسمان توسط خدمتکار به آرومی روی تخت نش...

آیا هر عشقی از نفرت شروع میشه?

پارت 15رفتیم سره میزه صبحونه .......وقتی داشتیم صبحونه می‌خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط