پارت ۹:حسادت در مرز جنون عاشقی
پارت ۹:حسادت در مرز جنون عاشقی
"من به خاطرش دست به هرکاری خواهم زد، حتی قتل"
(تهیونگ)
درد شدیدی حس می کردم. اخم غلیظی به جا آوردم. لب هام خشک بود. انگار که سال هاست لب به آب نزدم. درون سرم انگار جنگ راه افتاده بود. انگار شخصی با چکش به آن می کوبید.
به آهستگی چشمانم رو باز کردم. هرچند که نمی خواستم.
نمی خواستم بازشان کنم و ببینم که هنوز توی کره هستم. من می ترسیدم. که اینبار رویای من واقعی تر از همیشه باشد.
اتاق تم کاملا مشکی و ترکیبی از سفید داشت. از تخت و پرده گرفته، تا شلف و میز و صندلی.
چراغ های نواری کوچکی به رنگ طلایی در هر گوشه ی اتاق روشنایی اندکی ایجاد کرده بودند.
حدود ۲ یا ۴ چراغ سفید رنگ هم در بالای سرم روشن شده بودند.
به قدری مشغول برانداز اتاق بودم که متوجه نشدم دست خونیم بانداژ شده. روی زخم پیشونیم چسب گذاشته شده. و شکمم توسط دکتری معاینه و درمان شده. حتی، دیگه درد خاصی نداشتم. جز اون درد روحی همیشگی.
تخت بزرگ و تقریبا سه نفره بود. غلتی زدم که به میز کوچکی نزدیک شدم. یه عکس خانوادگی روش بود، البته احتمالا. به عکس دقت کردم.
یوجین.
دلین.
سولار.
و دختر بچه ای که دیدن لبخندش نفسم را بند آورد.
سونگ...آه.
دختر من.
چقدر توی این عکس خانوم شده بود. چقدر شیرین شده بود.
موهای حالت دار و تقریبا فری داشت که درست مثل سولار بود.
پوست سفید. لب های سرخ. موهای سیاه. چشم هایی به رنگ سبز کاملا تیره.
این بچه، درست مثل مادرش بود.
من چطور تونستم این همه سال اینطوری ولت کنم؟
حس کردم، تیری با تمام وجود به قلبم زده شد. تیری سمی.
انگار که کسی با دستانش قلبم را فشار میداد و این کار، نفس کشیدن را برایم سخت می کرد.
و همین دستان لعنتی، سبب حلقه شدن قطرات اشکی سمج در چشمانم شدند.
به یوجین بیشتر نگاه کردم.
چوی یوجین.
در تلاش بودم که از افکار مزخرفی، که به خودشون اجازه ی ورود به مغزم رو دادن جلوگیری کنم، اما نمی شد.
"من به خاطرش دست به هرکاری خواهم زد، حتی قتل"
(تهیونگ)
درد شدیدی حس می کردم. اخم غلیظی به جا آوردم. لب هام خشک بود. انگار که سال هاست لب به آب نزدم. درون سرم انگار جنگ راه افتاده بود. انگار شخصی با چکش به آن می کوبید.
به آهستگی چشمانم رو باز کردم. هرچند که نمی خواستم.
نمی خواستم بازشان کنم و ببینم که هنوز توی کره هستم. من می ترسیدم. که اینبار رویای من واقعی تر از همیشه باشد.
اتاق تم کاملا مشکی و ترکیبی از سفید داشت. از تخت و پرده گرفته، تا شلف و میز و صندلی.
چراغ های نواری کوچکی به رنگ طلایی در هر گوشه ی اتاق روشنایی اندکی ایجاد کرده بودند.
حدود ۲ یا ۴ چراغ سفید رنگ هم در بالای سرم روشن شده بودند.
به قدری مشغول برانداز اتاق بودم که متوجه نشدم دست خونیم بانداژ شده. روی زخم پیشونیم چسب گذاشته شده. و شکمم توسط دکتری معاینه و درمان شده. حتی، دیگه درد خاصی نداشتم. جز اون درد روحی همیشگی.
تخت بزرگ و تقریبا سه نفره بود. غلتی زدم که به میز کوچکی نزدیک شدم. یه عکس خانوادگی روش بود، البته احتمالا. به عکس دقت کردم.
یوجین.
دلین.
سولار.
و دختر بچه ای که دیدن لبخندش نفسم را بند آورد.
سونگ...آه.
دختر من.
چقدر توی این عکس خانوم شده بود. چقدر شیرین شده بود.
موهای حالت دار و تقریبا فری داشت که درست مثل سولار بود.
پوست سفید. لب های سرخ. موهای سیاه. چشم هایی به رنگ سبز کاملا تیره.
این بچه، درست مثل مادرش بود.
من چطور تونستم این همه سال اینطوری ولت کنم؟
حس کردم، تیری با تمام وجود به قلبم زده شد. تیری سمی.
انگار که کسی با دستانش قلبم را فشار میداد و این کار، نفس کشیدن را برایم سخت می کرد.
و همین دستان لعنتی، سبب حلقه شدن قطرات اشکی سمج در چشمانم شدند.
به یوجین بیشتر نگاه کردم.
چوی یوجین.
در تلاش بودم که از افکار مزخرفی، که به خودشون اجازه ی ورود به مغزم رو دادن جلوگیری کنم، اما نمی شد.
- ۱۱۸
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط