پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۹
نسیم خنکی روی سطح آب میوزید. نااون کتاب را روی پاهایش گذاشته بود، اما چند دقیقه بود که حتی یک خط هم نخوانده بود. نگاهش هر از گاهی به جونگ کوک میافتاد که آرام در استخر شنا میکرد.
جونگ کوک از آب بیرون آمد و روی لبه استخر نشست.
با لبخند گفت:
«امشب بالاخره تونستی یکم استراحت کنی؟»
نااون کتاب را بست.
«آره... فکر کنم مدتها بود اینقدر آروم نبودم.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«دیدن همین لبخندت برای من کافیه.»
نااون دوباره گونههایش سرخ شد و نگاهش را از او گرفت.
چند لحظه بعد، جونگ کوک دوباره وارد آب شد.
او تا قسمت عمیقتر استخر شنا کرد، اما ناگهان حرکتش کند شد.
دستش را روی شانهاش گذاشت و با صدایی بلند گفت:
«نااون...»
نااون فوراً از جایش بلند شد.
«چی شده؟»
جونگ کوک با سختی گفت:
«فکر کنم... عضله پام گرفته...»
او چند لحظه دیگر روی آب ماند، اما بعد تعادلش را از دست داد و زیر آب رفت.
نااون رنگش پرید.
«جونگ کوک!»
بدون لحظهای فکر کردن خودش را داخل آب انداخت و با تمام توان به سمت او شنا کرد.
وقتی به او رسید، بازویش را گرفت و با اضطراب گفت:
«جونگ کوک! چشمات رو باز کن!»
جونگ کوک به سختی سرش را بالا آورد و هر دو با کمک هم به لبه استخر رسیدند.
نااون نفسنفس میزد.
دستانش از شدت استرس میلرزید.
«فکر کردم... فکر کردم اتفاق بدی برات افتاده...»
جونگ کوک که حالا نفسش منظم شده بود، با نگرانی به او نگاه کرد.
«آروم باش... خوبم.»
اما نااون دیگر نتوانست احساسش را پنهان کند.
اشک از گوشه چشمش پایین آمد.
«میدونی وقتی زیر آب رفتی چه حالی شدم؟»
جونگ کوک ساکت ماند.
نااون با صدایی لرزان ادامه داد:
«تمام راه فقط از خدا میخواستم سالم باشی... همون لحظه فهمیدم که...»
چند ثانیه سکوت کرد و بالاخره با لبخندی که میان اشکهایش گم شده بود، گفت:
«...منم دوستت دارم، جونگ کوک.»
جونگ کوک برای لحظهای فقط به چشمان او خیره ماند؛ انگار باورش نمیشد این جمله را شنیده باشد.
لبخند آرامی روی لبش نشست.
«لازم نبود خودت رو به خطر بندازی.»
نااون با خندهای که هنوز از گریه خیس بود، جواب داد:
«برای کسی که دوستش دارم... ارزشش رو داشت.»
هر دو از استخر بیرون آمدند و خدمتکارها حوله آوردند.
چند دقیقه بعد، هر کدام برای عوض کردن لباس به اتاق خودشان رفتند.
━━━━━━━━━━━━━━━
*خوشگلم بفرمایید کامنت *
━━━━━━━━━━━━━━━
صبح روز بعد...
نور آفتاب از پنجره اتاق نااون به داخل میتابید.
او با لبخندی آرام از خواب بیدار شد.
برای اولین بار بعد از مدتها، قلبش سبک بود.
وقتی از اتاق بیرون آمد، جونگ کوک را در آشپزخانه دید که مشغول آماده کردن صبحانه بود.
با دیدن نااون، لبخند گرمی زد.
«صبح بخیر.»
نااون هم با لبخندی که دیگر از پنهان کردنش خسته شده بود، پاسخ داد:
«صبح بخیر...»
هر دو میدانستند که از امروز، رابطهشان دیگر مثل گذشته نخواهد بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما درست زمانی که فکر میکردند بالاخره روزهای آرامشان شروع شده، خبری از دشمن قدیمی جونگ کوک میرسد که همهچیز را به هم میریزد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۹
نسیم خنکی روی سطح آب میوزید. نااون کتاب را روی پاهایش گذاشته بود، اما چند دقیقه بود که حتی یک خط هم نخوانده بود. نگاهش هر از گاهی به جونگ کوک میافتاد که آرام در استخر شنا میکرد.
جونگ کوک از آب بیرون آمد و روی لبه استخر نشست.
با لبخند گفت:
«امشب بالاخره تونستی یکم استراحت کنی؟»
نااون کتاب را بست.
«آره... فکر کنم مدتها بود اینقدر آروم نبودم.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«دیدن همین لبخندت برای من کافیه.»
نااون دوباره گونههایش سرخ شد و نگاهش را از او گرفت.
چند لحظه بعد، جونگ کوک دوباره وارد آب شد.
او تا قسمت عمیقتر استخر شنا کرد، اما ناگهان حرکتش کند شد.
دستش را روی شانهاش گذاشت و با صدایی بلند گفت:
«نااون...»
نااون فوراً از جایش بلند شد.
«چی شده؟»
جونگ کوک با سختی گفت:
«فکر کنم... عضله پام گرفته...»
او چند لحظه دیگر روی آب ماند، اما بعد تعادلش را از دست داد و زیر آب رفت.
نااون رنگش پرید.
«جونگ کوک!»
بدون لحظهای فکر کردن خودش را داخل آب انداخت و با تمام توان به سمت او شنا کرد.
وقتی به او رسید، بازویش را گرفت و با اضطراب گفت:
«جونگ کوک! چشمات رو باز کن!»
جونگ کوک به سختی سرش را بالا آورد و هر دو با کمک هم به لبه استخر رسیدند.
نااون نفسنفس میزد.
دستانش از شدت استرس میلرزید.
«فکر کردم... فکر کردم اتفاق بدی برات افتاده...»
جونگ کوک که حالا نفسش منظم شده بود، با نگرانی به او نگاه کرد.
«آروم باش... خوبم.»
اما نااون دیگر نتوانست احساسش را پنهان کند.
اشک از گوشه چشمش پایین آمد.
«میدونی وقتی زیر آب رفتی چه حالی شدم؟»
جونگ کوک ساکت ماند.
نااون با صدایی لرزان ادامه داد:
«تمام راه فقط از خدا میخواستم سالم باشی... همون لحظه فهمیدم که...»
چند ثانیه سکوت کرد و بالاخره با لبخندی که میان اشکهایش گم شده بود، گفت:
«...منم دوستت دارم، جونگ کوک.»
جونگ کوک برای لحظهای فقط به چشمان او خیره ماند؛ انگار باورش نمیشد این جمله را شنیده باشد.
لبخند آرامی روی لبش نشست.
«لازم نبود خودت رو به خطر بندازی.»
نااون با خندهای که هنوز از گریه خیس بود، جواب داد:
«برای کسی که دوستش دارم... ارزشش رو داشت.»
هر دو از استخر بیرون آمدند و خدمتکارها حوله آوردند.
چند دقیقه بعد، هر کدام برای عوض کردن لباس به اتاق خودشان رفتند.
━━━━━━━━━━━━━━━
*خوشگلم بفرمایید کامنت *
━━━━━━━━━━━━━━━
صبح روز بعد...
نور آفتاب از پنجره اتاق نااون به داخل میتابید.
او با لبخندی آرام از خواب بیدار شد.
برای اولین بار بعد از مدتها، قلبش سبک بود.
وقتی از اتاق بیرون آمد، جونگ کوک را در آشپزخانه دید که مشغول آماده کردن صبحانه بود.
با دیدن نااون، لبخند گرمی زد.
«صبح بخیر.»
نااون هم با لبخندی که دیگر از پنهان کردنش خسته شده بود، پاسخ داد:
«صبح بخیر...»
هر دو میدانستند که از امروز، رابطهشان دیگر مثل گذشته نخواهد بود.
━━━━━━━━━━━━━━━
اما درست زمانی که فکر میکردند بالاخره روزهای آرامشان شروع شده، خبری از دشمن قدیمی جونگ کوک میرسد که همهچیز را به هم میریزد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۷۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط