خوابش نبرد...خاطره ها را قطار کرد

خوابش نبرد...خاطره ها را قطار کرد
حالش دوباره بد شد و از خود فرار کرد

پاشد کنار پنجره...خود را به کوچه ريخت
آتش گرفته بود...خودش را مهار کرد

آمد کنار قوري سردي که سال ها...
يک چاي تلخ ريخت کمي زهر مار کرد

فحشي نثار پنجره...مشتي نثار ميز...
لعنت به آن شبي که دلش را قمار کرد

حس کرد اين که بايد از اين شهر دور شد
مشتي کتاب و خاطره در کوله بار کرد

شاعر...هوايي غزلي عاشقانه بود
خود را قطار کرد و خودش را سوار کرد...!

#اصغر_معاذی
دیدگاه ها (۱)

پارت بیستم

THE GIRL IN HIS DREAMSپارت ۵اسلاید ۲ رو ببین و تصور کندرهای ...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

هم‌سلولی خطرناک(part1) دیوارهای سلول مثل پوستی بودند که سال‌...

***کنار مشتي خاک در دوردست خودم تنها نشسته ام نوسان خاک ها ش...

رمان می گل فصل(9) با صدای فریاد شهروز. خاطره که در حال تمرین...

You love a vampire: part 3 (2)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

forced marriage part ۲۱

ماه ابیپارت۵‌نامی:هس به حرفم گوش کن+باشهنامی:گود قهوه میخوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط