پارت 39🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
تند سرم رو به نشونه نفی تکون دادم و سعی کردم از این سو تفاهم رهاش کنم.
_ نه نه ...اصلا اینطوری که فکر میکنی نیست! من سردم بود ...بعد ...
مهام میون کلامم پرید:
_ من بخوام کاری انجام بدم ترسی ندارم، بیخودی شلوغش نکن! سردش بود ...فشارش افتاده یه چیزی بهش بده.
مونا با نگاه رقت انگیزی به من، انگار دلش به حالم سوخت که از توی نایلون جلوش، شکلات کوچیکی سمتم پرت کرد.
_ بیا ...
چه حقارت غیر قابل توصیفی ...
انگار غرورم خورد شد ...
***
_ اون اتاقه که منظره دریا داره برای ما ...
مهام سر تکون داد و به من اشاره کرد.
_هر جا دوست داشتی برو ...اتاقای اینجا همش خالیه.
نگاهی به ویلا انداختم.
چیزی از خونشون کم نداشت.
تازه تمیزکاری شده بود و همه چی برق میزد.
نوری که از بیرون می اومد حسابی فضا رو روشن کرده بود و از همین فاصله دریا دیده می شد.
ساکم رو روی زمین گذاشتم که مهام اشاره کرد به چمدونش ...
_ اینو ببر تو اتاق!
واقعا که یه سوری به ظالم زده بود.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.