پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۲
صبح روز بعد، نااون طبق عادت همیشگی قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شد. صبحانهاش فقط یک تکه نان و شیر بود. کیفش را برداشت، درِ خانه کوچک اجارهای را قفل کرد و با لبخندی که خستگی را پنهان میکرد، راهی دانشگاه شد.
در همان لحظه، پشت پنجره عمارت بزرگ، جونگ کوک فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت. نگاهش دوباره روی دختر جوان ثابت ماند. انگار ناخودآگاه ساعت زندگیاش با ساعت آمدن نااون تنظیم شده بود.
یکی از محافظها وارد اتاق شد و پوشهای روی میز گذاشت.
«رئیس... از دیشب تا الان هیچ اتفاق مشکوکی برای دختر نیفتاده.»
جونگ کوک فقط سری تکان داد و بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، گفت:
«همینطور ادامه بدید.»
نااون تمام کلاسهایش را با دقت گوش داد. استاد وقتی برگه امتحان هفته قبل را دستش گرفت، لبخندی زد و گفت:
«مثل همیشه... بالاترین نمره برای نااون.»
صدای تشویق دانشجوها بلند شد، اما نااون فقط آرام تشکر کرد و نشست.
بعد از کلاس، یکی از همکلاسیها گفت:
«تو با این همه کار، کی درس میخونی؟»
نااون خندید و جواب داد:
«وقتی بقیه خوابن... من تازه شروع میکنم.»
ظهر، بدون اینکه حتی ناهار بخورد، خودش را به کتابفروشی رساند تا شیفت کاریاش را شروع کند. ساعتها سرپا ایستاد، کتاب چید، صندوق را حساب کرد و با مشتریها با احترام رفتار کرد.
در همان زمان، جلسه مهمی در شرکت JK Holdings در جریان بود. مدیران یکی پس از دیگری گزارش میدادند، اما جونگ کوک حواسش جای دیگری بود.
ناگهان جلسه را نیمهکاره تمام کرد و گفت:
«بقیهاش برای فردا.»
همه با تعجب به هم نگاه کردند. این اولین بار بود که رئیس، جلسهای را بدون دلیل مشخص ترک میکرد.
خودروی مشکیرنگ مقابل کتابفروشی توقف کرد.
جونگ کوک از داخل ماشین، نااون را دید که برای کمک به پیرمردی، چند جعبه سنگین را تا ماشینش حمل کرد و حتی اجازه نداد پول اضافهای به او بدهد.
لبخند محوی گوشه لب جونگ کوک نشست.
«هنوز هم آدمهای خوبی پیدا میشن...»
راننده با تعجب از آینه نگاهش کرد.
در تمام سالهایی که کنار رئیس کار کرده بود، کمتر پیش آمده بود چنین لبخندی روی صورتش ببیند.
غروب، نااون از کتابفروشی خارج شد و به سمت سومین کار پارهوقتش رفت.
قدمهایش از خستگی سنگین شده بود، اما باز هم زیر لب آهنگی آرام زمزمه میکرد تا روحیهاش را از دست ندهد.
چند مرد ناشناس از آن طرف خیابان، برای لحظهای نگاهشان روی نااون ماند.
یکی از آنها آرام گفت:
«همون دخترهست؟»
دیگری پاسخ داد:
«هنوز مطمئن نیستم... باید بیشتر زیر نظرش بگیریم.»
محافظ جونگ کوک که از فاصله دور مراقب بود، حرف آنها را شنید و بیسروصدا داخل بیسیم گفت:
«رئیس... چند نفر دارن دختر رو تعقیب میکنن.»
جونگ کوک بدون ذرهای مکث از جایش بلند شد.
چشمان سردش برای اولین بار رنگ خشم گرفت.
فقط یک جمله گفت:
«نذارید حتی یک قدم بهش نزدیک بشن.»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما آن مردهای ناشناس واقعاً چه کسانی بودند... و چرا اسم نااون را میدانستند؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲
صبح روز بعد، نااون طبق عادت همیشگی قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار شد. صبحانهاش فقط یک تکه نان و شیر بود. کیفش را برداشت، درِ خانه کوچک اجارهای را قفل کرد و با لبخندی که خستگی را پنهان میکرد، راهی دانشگاه شد.
در همان لحظه، پشت پنجره عمارت بزرگ، جونگ کوک فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت. نگاهش دوباره روی دختر جوان ثابت ماند. انگار ناخودآگاه ساعت زندگیاش با ساعت آمدن نااون تنظیم شده بود.
یکی از محافظها وارد اتاق شد و پوشهای روی میز گذاشت.
«رئیس... از دیشب تا الان هیچ اتفاق مشکوکی برای دختر نیفتاده.»
جونگ کوک فقط سری تکان داد و بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، گفت:
«همینطور ادامه بدید.»
نااون تمام کلاسهایش را با دقت گوش داد. استاد وقتی برگه امتحان هفته قبل را دستش گرفت، لبخندی زد و گفت:
«مثل همیشه... بالاترین نمره برای نااون.»
صدای تشویق دانشجوها بلند شد، اما نااون فقط آرام تشکر کرد و نشست.
بعد از کلاس، یکی از همکلاسیها گفت:
«تو با این همه کار، کی درس میخونی؟»
نااون خندید و جواب داد:
«وقتی بقیه خوابن... من تازه شروع میکنم.»
ظهر، بدون اینکه حتی ناهار بخورد، خودش را به کتابفروشی رساند تا شیفت کاریاش را شروع کند. ساعتها سرپا ایستاد، کتاب چید، صندوق را حساب کرد و با مشتریها با احترام رفتار کرد.
در همان زمان، جلسه مهمی در شرکت JK Holdings در جریان بود. مدیران یکی پس از دیگری گزارش میدادند، اما جونگ کوک حواسش جای دیگری بود.
ناگهان جلسه را نیمهکاره تمام کرد و گفت:
«بقیهاش برای فردا.»
همه با تعجب به هم نگاه کردند. این اولین بار بود که رئیس، جلسهای را بدون دلیل مشخص ترک میکرد.
خودروی مشکیرنگ مقابل کتابفروشی توقف کرد.
جونگ کوک از داخل ماشین، نااون را دید که برای کمک به پیرمردی، چند جعبه سنگین را تا ماشینش حمل کرد و حتی اجازه نداد پول اضافهای به او بدهد.
لبخند محوی گوشه لب جونگ کوک نشست.
«هنوز هم آدمهای خوبی پیدا میشن...»
راننده با تعجب از آینه نگاهش کرد.
در تمام سالهایی که کنار رئیس کار کرده بود، کمتر پیش آمده بود چنین لبخندی روی صورتش ببیند.
غروب، نااون از کتابفروشی خارج شد و به سمت سومین کار پارهوقتش رفت.
قدمهایش از خستگی سنگین شده بود، اما باز هم زیر لب آهنگی آرام زمزمه میکرد تا روحیهاش را از دست ندهد.
چند مرد ناشناس از آن طرف خیابان، برای لحظهای نگاهشان روی نااون ماند.
یکی از آنها آرام گفت:
«همون دخترهست؟»
دیگری پاسخ داد:
«هنوز مطمئن نیستم... باید بیشتر زیر نظرش بگیریم.»
محافظ جونگ کوک که از فاصله دور مراقب بود، حرف آنها را شنید و بیسروصدا داخل بیسیم گفت:
«رئیس... چند نفر دارن دختر رو تعقیب میکنن.»
جونگ کوک بدون ذرهای مکث از جایش بلند شد.
چشمان سردش برای اولین بار رنگ خشم گرفت.
فقط یک جمله گفت:
«نذارید حتی یک قدم بهش نزدیک بشن.»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما آن مردهای ناشناس واقعاً چه کسانی بودند... و چرا اسم نااون را میدانستند؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۵۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط