من زود برمی گردم!
من زود برمی گردم!
عصر روزی که میخواست بره جبهه،ظهر به من گفت بیا کنارم بشین و نهار بخور! من گفتم : از ناراحتی که تو میخوای بری ،گلوم درد میکنه و نمیتونم غذا بخورم.
گفت: نه! امروز باید نهار کنار من بشینی و بخوری.
من نشستم و با هم نهار خوردیم. در این لحظه مارش حمله ی عملیات کربلای 4 زده شد. علی گفت: جای من اونجا خالیه. چقدر حیف شد که من اونجا نیستم.
بالاخره عصر،خداحافظی کرد و لحظه ی خداحافظی گفت: مادر این دفعه زود بر می گردم که چشم انتظارم نباشی.
همینطور هم شد. خیلی زود شهید شد و جنازه ش رو آوردن!
راوی: مادر شهید علی تیکدری نژاد
عصر روزی که میخواست بره جبهه،ظهر به من گفت بیا کنارم بشین و نهار بخور! من گفتم : از ناراحتی که تو میخوای بری ،گلوم درد میکنه و نمیتونم غذا بخورم.
گفت: نه! امروز باید نهار کنار من بشینی و بخوری.
من نشستم و با هم نهار خوردیم. در این لحظه مارش حمله ی عملیات کربلای 4 زده شد. علی گفت: جای من اونجا خالیه. چقدر حیف شد که من اونجا نیستم.
بالاخره عصر،خداحافظی کرد و لحظه ی خداحافظی گفت: مادر این دفعه زود بر می گردم که چشم انتظارم نباشی.
همینطور هم شد. خیلی زود شهید شد و جنازه ش رو آوردن!
راوی: مادر شهید علی تیکدری نژاد
- ۱.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط