p......۱۶
p......۱۶
راهزنان حمله کردن به لی هن و بقیه برده ها کسایی که مبارزه بلد بودن اومدن و یکم به لی هن کمک کردن لی هن دستاشو باز کرده بود داشت با تمام توانش مبارزه میکرد
مو ...زیاد خودتو خسته نکن فایده ای نداره
لی هن..دهنتو ببند عوضی
هنوز در حال مبارزه بود که مو جوان گفت
مو.. حالا کارتو تموم میکنم شروع کرد دستاشو تکون داد انگار داشت یه جادوی سیاه انجام میداد لی هن حواسش بهش نبود فقط داشت مبارزه میکرد که یهو جادوی سیاه پرتاب کرد سمت لی هن پیرزنه متوجه شد و خودشو انداخت جلوی لی هن
لی هن تاکه به پشتش نگاه کرد صورتش پر شد از خون لی هن تو شک رفت تکون نمیخورد بدجور شکه شده بود ناگهان رو پاهاش نشست و پیرزن گذاشت رو زانوش گفت
لی هن..لطفا چشماتو باز کن
پیرزن مرده بود
لی هن..چشماتو باز کن لطفا تو اولین کسی هستی که جونت بخاطر من به خطر انداختی
مو خندید و گفت
مو..خیلی احمقی افراد اواندل همگی احمق هستن اون مرده بسه دیگه
لی هن با شنیدن حرف مو عصبانی شد راهزنان از فرصت اینکه لی هن درگیر پیرزن بود سو استفاده کردن و همه برده هارو کشتن
لی هن وجود اتشی تو خودش حس میکرد هر لحظه که عصبانی تر میشد خیلی خطرناک تر میشد
مو جوان هنوز هم میخندید
لی هن..اون دهن گشادتو ببند عوضی
مو.. چی گفتی تواین وضعیت هنوز هم داری زر میزنی
لی هن عصبی تر شد حساس میکرد از درون اتیش گرفته بود
مو..خب حالا کارتو تموم میکنم کسی هم نیست خودشو بندازه جلو تو و جونتون نجات بده تمام قدرتشو گذاشت و جادو سیاه جم کرد و یهو پرتاب کرد
لی هن بلند شد و روپا هاشو وایستاد ناگهان بدنش اتیش گرفت و بال در آورد جادوی موجین همون جا متوقف شد
مو ..یعنی ممکنه
لی هن اتشی از وجودش پرتاب کرد و باعث شد همه جا اتیش بگیره خودش قاتلان به عقب برن موجین هم همینطور و یهویی پارچه که رو صورت لی هن بود کنار رفت و مو جین
صورتشو دید لی هن یکم دور شده بود موجین گفت بانولی مین اما لی هن نمیتونست صداشو بشنوه و دور شدموجین انگار لی هن شناخت و یاد گذشته افتاد
لی هن یکم که دور شد یه گوشه از جنگل بی هوش شد خودش هم انگار از قدرتی که داشت ترسیده بود
راهزنان حمله کردن به لی هن و بقیه برده ها کسایی که مبارزه بلد بودن اومدن و یکم به لی هن کمک کردن لی هن دستاشو باز کرده بود داشت با تمام توانش مبارزه میکرد
مو ...زیاد خودتو خسته نکن فایده ای نداره
لی هن..دهنتو ببند عوضی
هنوز در حال مبارزه بود که مو جوان گفت
مو.. حالا کارتو تموم میکنم شروع کرد دستاشو تکون داد انگار داشت یه جادوی سیاه انجام میداد لی هن حواسش بهش نبود فقط داشت مبارزه میکرد که یهو جادوی سیاه پرتاب کرد سمت لی هن پیرزنه متوجه شد و خودشو انداخت جلوی لی هن
لی هن تاکه به پشتش نگاه کرد صورتش پر شد از خون لی هن تو شک رفت تکون نمیخورد بدجور شکه شده بود ناگهان رو پاهاش نشست و پیرزن گذاشت رو زانوش گفت
لی هن..لطفا چشماتو باز کن
پیرزن مرده بود
لی هن..چشماتو باز کن لطفا تو اولین کسی هستی که جونت بخاطر من به خطر انداختی
مو خندید و گفت
مو..خیلی احمقی افراد اواندل همگی احمق هستن اون مرده بسه دیگه
لی هن با شنیدن حرف مو عصبانی شد راهزنان از فرصت اینکه لی هن درگیر پیرزن بود سو استفاده کردن و همه برده هارو کشتن
لی هن وجود اتشی تو خودش حس میکرد هر لحظه که عصبانی تر میشد خیلی خطرناک تر میشد
مو جوان هنوز هم میخندید
لی هن..اون دهن گشادتو ببند عوضی
مو.. چی گفتی تواین وضعیت هنوز هم داری زر میزنی
لی هن عصبی تر شد حساس میکرد از درون اتیش گرفته بود
مو..خب حالا کارتو تموم میکنم کسی هم نیست خودشو بندازه جلو تو و جونتون نجات بده تمام قدرتشو گذاشت و جادو سیاه جم کرد و یهو پرتاب کرد
لی هن بلند شد و روپا هاشو وایستاد ناگهان بدنش اتیش گرفت و بال در آورد جادوی موجین همون جا متوقف شد
مو ..یعنی ممکنه
لی هن اتشی از وجودش پرتاب کرد و باعث شد همه جا اتیش بگیره خودش قاتلان به عقب برن موجین هم همینطور و یهویی پارچه که رو صورت لی هن بود کنار رفت و مو جین
صورتشو دید لی هن یکم دور شده بود موجین گفت بانولی مین اما لی هن نمیتونست صداشو بشنوه و دور شدموجین انگار لی هن شناخت و یاد گذشته افتاد
لی هن یکم که دور شد یه گوشه از جنگل بی هوش شد خودش هم انگار از قدرتی که داشت ترسیده بود
- ۱.۸k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط