{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_35
و گوشیش برداشت با دیدن شماره همسرش لبخندی زد و جواب داد اما شنیدن صدای ناله دردمند جین لبخندش محو شد .
€جین !!چی شده عزیزم !
¥نامی حالم بدههههه!!
(و گوشی را قطع کرد ؛نامجون سریع یه امبولانس خبر کرده بود و همسر باردارش را به بیمارستان منتقل کرده بودن با دیدن وضعیت امگاش اون به اتاق عمل بردن و طی چند ساعت با نوزادی از اتاق خارج شدند و به اتاق  های بیمارستان انتقال دادنشون ؛بعد چند ساعت خست روی صندلی اتاقی که همسرش بستری بود نشست فرزنشون 2ماهی زود به دنیا اومده بود ولی از هر نظر سالم بود واین پدر هاش خوشحال میکرد ؛ با در اوردن گوشیش از جیب روپوشش تصمیم گرفت اول به برادرش زنگ بزن و این خبر را بهشون بده )
€الو جیهوپ !
♡چی شده هیونگ ؟
(لبخندش از پشت تلفن عمیق تر شد )
€باید بیای برادر زادت ببینی جیهوپا !
(لحظه ای هر دو سکوت کردند که صدای پر انرژی برادرش دوباره بلند شد )
♡واییی هیونگ واقعا ؟حالشون خوبه ؟
€اره خوبن
♡باشه هیونگ الان میام بیمارستان !!!
€باشه
(با خنده گفت و گوشی قطع کرد )
.....................................

چند ساعتی بود که جین بهوش اومده بود و با نامجون به دیدن پسر تازه به دنیا اومدشون رفته بودن که فعلا داخل ان ای سی یو نگهداری میشد .
جیهوپ و نامجون هر دو کنار امگا نشسته بودن و با هم صحبت میکردن ؛ از رو ی صندلی پاشد و اون زوج تنها گذاشت و سمت بالکن اتاق رفت .حالا که همچیز براش خوب پیش میرفت فرصت خوبی بود تا با رفیش هم تماس بگیره .)

(با پخش شدن صدای خواب الود جونگکوک خنده ای کرد )
♡هنوز خوابی ؟؟؟؟
+هوپی!!
♡چیه توله امگا ؟
+یا هیونگ چرا میگی توله امگا خب درس حرف بزن !
♡خیلی خب خوبی ؟
+اره هیونگ خوبم .
♡خوبه ،کجایی
+من...
(امگا با لکنت گفت راستش دوست نداشت کسی را نگران خودش کنه )
♡چته بچه ؟
+من... من بیمار..ستانم !
(جیهوپ نابا ورانه خندید )
♡چیزی شده ؟ کدوم بیمارستانیی ؟؟؟
+هیونگ چیزی نشده . بیمارستان نامجون هیونگ
♡باشه الان میام پیشت .
(و قطع کرد سمت نامجون رفت )
♡هیونگ جونگکوک اینجاست ؟؟
(جین زود تر از نامجون به خودش اومد )
¥جونگکوک کیههه ؟
€یکی از مریض هامه ،اره اینجاست ولی امروز باید مرخص بشه .
(با پرسیدن اینکه تو کدوم اتاقه سمت اتاقش رفت و تو راه فراموش نکرد به جیمین هم زنگ بزنه ، این دفعه سه نفری همراه یونگی و جیمین پشت در اتاق جونگکوک بودن  با تقه ای که به در زدن وارد شدن که جونگکوک و تهیونگ با تعجب به اون سه نفر نگاه میکردن .

=جونگکوک !!!!
(جیمین با عصبانیت سمت برادرش رفت و شروع کرد به غر غر کردن )
=یعنی چی یه اتفاق برات میوفته به کسی نمیگید !!بابا ماهم ادمیم نگرانت میشیم .
(با عصبانیتی که هنوز داشت سمت تهیونگ چرخید )
=هنوز چند روز از ازدواجتون نمیگذره ناکارش کردی ؟؟؟
(یونگی سمت جیمین رفت و بغلش کرد )
÷جیمین نمیخواد نگران این دوتا باشی !
(امگای بهار نارنج سمت جیهوپی که دست به سینه ایستاده بود چرخید .)
+چجوری انقدر زود رسیدی اینجا ؟؟
(تکه اش دا از دیوار گرفت و کنار بقیه نشست )
♡اینجا بودم
+اتفاقی افتاده ؟
(لبخندی زد )
♡نه عبدا ولی فکر کنم باید از این به بعد یکی دیگه هم به کسایی که باید ازشون مواظبت کنم اضافه شد
(جونگکوک و بقیه که سر از حرف های جیهوپ در نمی اوردن یا تعجب بهش خیره شده بودن )
+جیهوپ منظورت چیه
♡هیچی فقط بچه نامجون و جین هیونگ به دنیا اومده .
(همه با لبخند بهش نگاه کردند و بعد با ترخیص جونگکوک به اتاق جین رفتن تا سری بهش بزنن و بعد هم همه به خونه برگشتن
....
دیدگاه ها (۰)

#گروگان_قلبم #part_35..........................................

#گروگان_قلبم #part_36 اما با برخورد بوی غذا بهش معدش جوشید و...

چند روزی بود حال امگا بهتر میشد و این از نگرانی الفاش کم میک...

#گروگان_قلبم #part_34و حالا اون  ها این جا بودن توی مراسم از...

آره آره من نمیخواستم خداحافظی کنم سرنوشت منو ازت جدا کرد چون...

یادتونه اینجا وقتی جونگکوک با ته حرف می‌زد بهش چیگف که استف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط