{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_36
اما با برخورد بوی غذا بهش معدش جوشید ولی با فشردن لب هاش روی هم جلوی عوق زدنش گرفت و سعی کرد غذا را داخل دهنش بزاره و بخوره ؛ قاشق وارد دهنش کرد اما تا خواست قورتش بده معدش بیشتر از قبل جوشید و با گرفتن دستش جلو دهنش سمت دسشویی رفت و عوق بلندی زد؛ همه با تعجب به جای خالی امگا خیره بودن تهیونگ زود تر از همه به خودش اومد و پشت در دسشویی ایستاد )
-جونگکوک اونجایی ؟ حالت خوبه ؟
(با صدای عوق دوباره امگا کلافه دوباره همون جمله را تکرار کرد )
-حالت خوبه؟؟
(باباز شدن در دسشویی هول کرده سمت امگا رفت و تو بغلش گرفتش )
-چت شد؟
 (چیزی نگفت و فقط همراه الفا سمت کاناپه رفت و روش دراز کشید . بقیه هم نگران پیشش نشسته بودن و نامجون هم داشت تب جونگکوک بررسی میکرد )
€نه تب که نداری فعلا !
+هیونگ ... من ... من که.. گفتم حالم خوبه ...این عادیه برام
=جونگکوک برات عادیه هی بالا بیاری ؟؟
+اره مدتیه این جوریم
(تهیونگ  با تعجب بهش خیره شد )
-چند وقته این جوری چیزی به من نگفتی؟؟؟؟؟
+تورا خدا گیر نده تهیونگ حال ندارم الان توضیح بدم !
(الفا دیگه چیزی تا برگشتشون به خونه نگفت و امگا هم ترجیح داد سکوت کنه ، به خونه که رسیدن بی معطلی هر دو از خستگی زود خوابیدن.

صبح روز بعد تهیونگ جایی نرفته بود و کنار امگا مونده بود.
همونجور که داشت پنکیک های داخل ماهیتابه سرخ میکرد به اخباری که از تلوزیون پخش میشد گوش میداد ، با خاموش کردن تلوزیون پشقاب پنکیک کنار لیوانی از شیر موز گذاشت و سمت اتاق مشترکش با جونگکوک رفت ، با گذاشتن سینی کنار پا تختی لبه تخت نشست )
-بهار نارنجم !نمیخوای بیدار بشی چشم های قشنگت باز کنی فدات شم !
(تکون ارومی دادش و فقط غر غر های اروم امگا به گوشش رسید )
-پاشو دیگه بهار نارنج تو که انقدر خواب الود نبودی !
(جونگکوک با غر غر چشم هاش باز کرد و روی تخت نشست )
+چرا نمیزاری بخوابم خو !
(دستی توی موهای امگا کشید و خنده تو گلویی کرد )
-بسه دیگه چقدر میخوابی !
(سینی غذا را روی تخت گذاشت و تا جونگکوک صبحونش بخوره کنارش موند .
با شستن ظرف ها سمت ساعت روی دیوار عمارت برگشت ساعت 5عصر بود ؛ به اتاق برگشت و امگا را درحالی که بی حوصله مشغول چرخیدن تو گوشی بود دید )
-بسه دیگه خسته نشدی صبح تا حالا تو این اتاقی  !پاشو اماده شو
+چیکار کنم ؟؟؟
-پاشو اماده شو باید بریم بیمارستان !
+بیمارستان برا چی ؟
-حالت خوب نیست جونگکوک
+نه تهیونگ من خوبم !
-بی دلیل که دیشب بالا نیاوردی خودت گفتی مدتیه این جوری باید بریم یه چکاپی چیزی من خیالم راحت شه !
(انقدر محکم گفت که جونگکوک دیگه حرفی نزد و فقط با اماده شدنش با تهیونگ سمت بیمارستان رفتن )

(با وارد شدن زوج دوست داشتی به اتاقش لبخندی بهشون هدیه داد )
€خوش اومدید
(متقابل لبخندی زدن )
-ممنون هیونگ
€ جونگکوک حالت چطوره ؟ بهتری ؟
+اره هیونگ من خوبم ولی تهیونگ باور نمیکنه .
€خیلی خب بیا فعلا مایعنه ات کنم .
(بی حرف روی تخت داخل اتاق نشست و منتظر به نامجون نگاه میکرد ، با قیافه ای در هم سرش بالا اورد و دوباره پشت میزش نشست )
€فعلا نمیتونم تصمیم قطعی بگیرم ولی خب یه سونگرافی انجام بدید بد نیست .
(و برگه ای را سمت تهیونگ گرفت ، با بلند شدنش برگه را گرفت و با امگا به سمت اتاق سونوگرافی رفتن )
دیدگاه ها (۱)

#گروگان_قلبم #part_3۶ )با گرفتن برگه های سونوگرافی دوباره را...

#گروگان_قلبم #part_37با پشیمونی نگاهی به امگا انداخت و در اخ...

#گروگان_قلبم #part_35..........................................

#گروگان_قلبم #part_35و گوشیش برداشت با دیدن شماره همسرش لبخن...

#گروگان_قلبم #part_19-چی.... نه (نذاشت حرف تهیونگ تموم شه وا...

#گروگان_قلبم #part_34و حالا اون  ها این جا بودن توی مراسم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط