{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#گروگان_قلبم

#گروگان_قلبم
#part_35

..................................................................*2ماه بعد*

دو ماهی میگذشت و تو این مدت رابطه ی تهیونگ و جونگکوک با نامجون و جین قوی تر شده بود و همین  طور با یونگی و دوس پسر عزیزش جیمین ؛ به حدی که هر اخر هفته دور هم جمع میشدن و یه مهمونی کاملا دوستانه باهم داشتن .
امشب هم قرار بود به خونه نامجین هیونگاش برن و اون جا جمع بشن .
با برداشتن پالتوش رو به امگاش کرد که با لبخند خرگوشی کیوتش نگاهش میکرد )
-بریم بهار نارنج ؟
با هم راه افتادن و دقایقی بعد ؛بعد از پارک کردن ماشین جلوی اپارتمان هیونگاش وارد خونه شدن و با باز شدن در واحد ،داخل شدن .
با سلام دادن به هیونگاش و احوال پرسی کردن باهاشون سمت پسرک دو ماهه جین هیونگش رفت و از روی کاناپه برش داشت و بغلش کرد .
+سلام عروسک 'خوبی ؟اره ! ببین کی اینجاس جونگکوکی هیونگ!
(با شنیدن اسم جونگکوک نوزاد توی بغلش خنده ای کرد )
تهیونگ که مشغول صحبت با نامجون و بقیه بود همین طور هم به حرف زدن های امگاش با اون بچه را نگاه میکرد و ناخواسته لبخندی میزد .......

همه دور میز غذا خوری نشسته بودن واز غذا هایی که دستپخت جین بود برای خودشون میکشیدن ؛ با کشیدن غذا برای امگاش ظرف غذا را مقابلش گذاشت و با لبخندی قاشق هم دستش داد
دیدگاه ها (۳)

#گروگان_قلبم #part_35و گوشیش برداشت با دیدن شماره همسرش لبخن...

چند روزی بود حال امگا بهتر میشد و این از نگرانی الفاش کم میک...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟥*سئول، ساعت 6:30 صبح، خوابگاه*- اخ پس...

#گروگان_قلبم #part_33+تهیونگ(از ماشین پیاده شد و با لبخندی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط