{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوک لبخندی زد و آروم گفت : ر...

جونگکوک لبخندی زد و آروم گفت : ر...
ولی صدا تیک تاک ساعت نشان داد که وقت تموم شد..آوا اخم کرد سپس از اینکه چرا زود وقت گذضت عصبی شد و پاش را آروم زد به زمین .. جونگکوک لبخند دل مهربان ای زد. : اوکی .. وقت تموم شد من برکه استایل رو آماده میکنم ولی با کمک یه خانم باوقار و نجیب زاده.. راستی به کل یادم رفت بهت بگم - بلند شد و جلوش ایستاد - دیگه نیازی نیست هر روز بیایی .. چهار رو درمیان جلسه داریم..
قلب دخترک لرزید .. ضربان قلبش بالا رفت ختی متوجه نشد که چرا قلبش زود وزد میتوپید ..
آروم سری تکون داد سپس روی دو پاش ایستاد... کیف را روی شونه اش انداخت.. سپس سر خم کرد و محکم تشکر کرد : ممنون ازت ...
جونگکوک با حرکتی آرامی موهای مشکی دخترانه او را پشت گوش فرستاد ،
زمان ایستاد .. ابر ها افتادن روی زمین و زمین ترک خورده ساز کاری کردن با درست شدن .. این آوا بود که با ذوق رنگین‌کمانی نگاهش کرد .. قلب لعنتیش محکم تر به سینش ضربه میزد ..
جونگکوک: تا چهار رو خداحافظ ولی .. یادت باشه نبینم خودتو جلو کسی ضعیف نشون بدی ..
دخترک تند تر گفت : نه نه ضعیف نمیشم .. ولی میشه بهم بگی اون زن خوشگل و باوقار کیه.. آخه خیلی کنجکاو شدم
جونگکوک خندید : یه روز متوجه میشی اون کیه ..


دخترک پلک زد و کیفش را در دستش مشت کرد وارد سالن شد هوا تا حدی گرم بود که نیازی به پالتو نداشت .. آوا سمت رها رو هجوم برد ولی با صدا محکم سئو سمتش چرخید : آوا جان اومدی ؟
آوا لبخندی زد و تند سر خم کرد : سلام اوپا . آره اومدم
وارد سالن شد سئو جلو پنجره غول‌پیکر ایستاده بود و جام شراب را به دست گرفت ... آه ای کشید ات کنارش ایستاد و با چشم های بزرگ و کربای اش زل زد : اوپا خوبی ؟
سئو : نمیدونم .. چرا نمیتونم بچم رو پیدا کنم ...
دخترک غمگین دستش را روی بازو سئو گذاشت دلسوزانه گفت: اوپا پیدا میشه .. قول میدم
سئو : در حسرت بچم زندگی میکنم .. آخه چرا اینجوری شد ات.. ترو خدا ازت میخواهم اینو بگی ..دخترک غمگین نگاهش کرد .. سپس با لحن آرامی گفت : اون بچه حالش خوبه به این فکر من اگر الان پیشت بود ولی مریض یا چه می‌دونم کارش تو بیمارستان بود قبول میکردی ؟ ..
سئو تلخ خندید : معلومه که نه ..
آوا: پس خواهش میکنم تا وقتی پیداش می‌کنی قوی بمون .. قوی ..
در آخر از کنارش گذاشت سپس سمت اتاقش نجوم برد ..
کلافه خودش را روی تخت انداخت .. بالا و پایین صد از حرارت تخت
زل زد به سقف .. زمزمه کنان گفت ٫ چهار روز بعد .. چهار روز .. چیکار. کنم ها .. چیکار کنم چطوری این روزا رو بگذرونم ٫
زینا همراه با سینی کوکی و لیوان چای دارد اتاق شد دخترک تند نشست زینا کنارش نشست سپس سینی را روی میز گذاشت
زینا: دخترم داره چیکار کنیه
آوا ذوق کرده تند گفت : هیچی فقد میخواستم بخوابم
زینا مهربون گفت : بیا برای کوکی آوردم بخور باشه بعدش بخواب
دخترک با لبخند گفت : میخورم ولی شرط دارم - چشم ریز کرد- باید موهامو نوازش کنی .. زینا محکم خندید و سینی پر از کوکی را سمتش گرفت : باشه تو بخور ..

........
دیدگاه ها (۳)

جونگکوک چشم تو کاسه چرخاند و پرو روی مبل نشست مادرش خندید و ...

جونگکوک محکم دست زد و سرش را بلند کرد سپس ضبط گوشی را قطع کر...

نگاه تیز مانند همراه با یک زره با بهت بگم شیطونی زل زد به دخ...

آرنج اش را محکم گرفت و سمت خودش کشاند ولی زمین به حدی لیزک ب...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

سئوجون برای هزارمین بار مشت اش به سرش داد کلافه نفس کشید و ک...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط